|
|
|
|
|
بعضي وقت ها هست كه انقدر روحت مچاله شده و تو فشاري كه فكر مي كني فكر مي كني اونققققدر ناراحتي كه حالاحالاها هيچ چيزي نمي تونه خوشحالت كنه... اونققققدر به همه كس و همه چيز بي اعتمادي كه حاضر نيستي تو هيچ مسير جديدي قدم بذاري... حاضر نيستي هيچ كس ديگه اي رو تو خلوت خودت راه بدي. اما.. گاهي و فقط گاهي، خوبه كه اطمينان كني... خوبه كه كاري رو كه دلت مي گه انجام بدي حتي اگه كله ات چيزي جز اين ميگه. خوبه كه به كسي كه حس مي كنه راه ورود به قلبت رو پيدا كرده اجازه ي ورود بدي... خوبه كه اگه حس كردي يك "جريان" نا آشنا داره تو رو با خودش مي بره، به جاي اينكه مثل هميشه خودت رو محكم نگه داري تا با فكر و منطق و استدلال از درستي مسير مطمئن بشي، خودت رو رها كني تا ببيني اين جريان تورو به كجا ميبره................
من خوب مي دونم كه 6 بهمن سال 87 با 6 بهمن امسال چققققققققدر براي من متفاوته!!!!
همه ي اينا به خاطر وجود توست... |
||
|
|
|
|
|
یلدا یعنی تولد... امشب را جشن خواهیم گرفت چرا که فردا خورشید جور دیگری طلوع خواهد کرد... پیروزی جوانه های سبز در زمستان هم ممکن است....
|
||
|
|
|
|
|
خیلی وقت ها پایان دادن به یک سری چیزها خیلی سخته! خیلی... اونقدر سخت که ماه ها و حتی سال ها مجبور باشی با خودت کلنجار بری... سخته تصمیم برای پاک کردن یک سری خاطرات که یه زمانی خوب بودند... بیشتر از پاک کردن اون ها باور همین سخته! بالاخره تموم شد. |
||
|
|
|
|
|
...
تو دفترچۀ زندگییت آدم های زیادی هستند. آدم هایی که یه روز از یه گوشۀ این دنیای عجیب به طریقی وارد زندگیت میشن و آدم هایی که یه روزی، یه جوری بالاخره از زندگیت خارج میشن. این وسط یه سری آدم های دیگه هستند، آدم هایی که برای تو همیشه بودند و هستند. که وقتی رفت یهو اون موقع متوجه نشی که بود. وقتی رفت تازه حسرت نخوری که چرا بودنش برات عادت شده بود. وقتی رفت تازه متوجه نشی که بودنش چقدر حیاتی بود. وقتی رفت صدها ای کاش به ذهنت نیاد. وقتی رفت تازه از دیدن جای خالیش بفهمی که چه بخش بزرگی از زندگیت بود. وقتی رفت تازه بفهمی که چقدر دوستت داشت. وقتی رفت تازه بفهمی که چقدر دوستش داشتی. وقتی رفت تازه اون موقع بفهمی که با نبودش چقدر پشتت خالیه. وقتی رفت...
شاید بودن تو هم برای خیلی ها همینجوری عادت شده باشه. شاید تو هم وقتی رفتی.......
* این هفته یک ساله که تو رفتی و هنوز هیچ کسی باور نکرده نبودنت رو. |
||
|
|
|
|
|
مشتي كه محكم گره كردي رو يه كم باز مي كني... دونه دونه دونه از منفذ كوچيكي كه تو زندون مشتت پيدا كردند بيرون مي ريزند! نسيم خنكي مياد و تو ساعت هاست خيره شدي. * خنكاي شن هايي كه روش نشستي حس هاي آشنايي برات داره. *در مقابل... يك عظمت بيكران كه سرشار از جوشش و حركته... حتي تو آروم ترين لحظه هاش هم از حركت باز نمي ايسته! شايد اين امواج هم از راه هاي دور و بعدِ طي سفرهاي طولاني ميان و ميان تا در آغوش اين شن ها پناه بگيرند... * چشم هات رو مي بندي و در حالي كه تو تاريكي آرامش بخش شب روي شن ها دراز كشيدي بوي دريا رو استشمام ميكني... سبك ميشي... انگار تو يك لحظه تمام سياهي ها و زشتي هايي كه تو ذهن و دلت سنگيني ميكرده از بين ميره و فقط كسايي كه دوستشون داري به ذهنت ميان. خاطرات خوب دونه دونه از منفذي كه پيدا كردند بيرون ميان و تو ذهنت رژه ميرن. خوب مي دونم كه چرا انقــــــــــــــــــــــــــــدر عاشق دريام.
|
||
|
|
|
|
|
صدتا... شایدم سیزده... شایدم هفت... نه کمتر از این حرفهاست. دو تا کافیه! دو تا آینه که روبروی هم قرار گرفتند. بدون هییییچ زاویه ای! می دونی چی میشه! از بازی های زمان دبستان می دونی چی میشه! اگر وسطش بایستی 100ها تو از روبرو و پشت سرت تکرار می شند. همگی مثل هم... همگی خود تو... شایدم شبیه تو! وقتی بر می گردی و پشت سرت و نگاه می کنی میبینی صدها مثل تو هستند که دارند پشت سرشون نگاه می کنند. به روزهای رفته. به روزها و آینه های تکرار تو که هرچی از تو دورتر می شند کوچک و کوچکتر می شند. ولی وقتی بر می گردی و به جلوت نگاه می کنی همه دارند به تو نگاه می کنند. آره این آینه های جلویی هستند که از تو تقلید می کنند، نه تو از تکرارهای قبلی... ............. ولی قسمت اسف بار قضیه اینه که همه چی تکراره!
خیلی سخت و تلخ وقتی یکی برات مهمه... وقتی نگرانشی... وقتی دوست داری کمکش باشی... همدمش باشی... ولی نمی تونی. چرا! چون اونم مثل توئه! سخته با تمام وجودت بخوای کمک کنی و نتونی... سخت تر از اون اینه که دلت بخواد مثل گذشته ها ساده و روون اون چیزایی که تو دلت میگذره رو بنویسی و نتوی!!!
"بگذار امروزت آنچنان زیبا باشد که آینه های آینده از امروز تو تکرار کنند، نه تو از تلخی آینه های گذشته" |
||
|
|
|
|
|
خیلی بد ِ وقتی آدم یهو نفرتش نسبت به یه سری چیزا گُل می کنه. یهو حس های مزخرفی که کلی زحمت کشیده بود از خودش دور کنه، همه مثل ارواح ِتوی کارتون ها بیان بالا سرش دائما بگردن! نمی دونم این اوضاع تا کی قراره ادامه پیدا کنه... هرروز یه حس احمقانه ای بهم میگه کلی حرف نگفته تو دلم دارم که می خوام بریزم بیرون... یادش بخییییییییر... راسته که می گن آدما وقتی فشار روشون بیشتره و آرامششون کمتر، راحتتر حرف دل می زنن. *p.s : - حالا که چی! خوب اینا رو هم نمی نوشتی دیگه!!! |
||