تبليغاتX
... ماه سیزدهم ...
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!
آی آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید
از خیال دست یا بیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان


آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامه تان برتن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدمها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید!


موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها!"
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
"آی آدمها!"...

 نیما یوشیج

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 4:22 PM  توسط روژین  | 

چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم

گه ازآن سوی کشندم، گه ازاین سوی کشندم


ز کشاکش چو کمانم، به کف گوش کشانم

قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم


مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی

به نحوسیش بگریم، به سعودیش بخندم


به سما و به بروجش، به هبوط و به عروجش

نفسی همتک بادم، نفسی من هلپندم


نفسی آتش سوزان، نفسی سیل گریزان

ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم


نفسی فوق طباقم، نفسی شام و عراقم

نفسی غرق فراقم، نفسی راز تو رندم


نفسی همره ماهم، نفسی مست الهم

نفسی یوسف چاهم، نفسی جمله گزندم


نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم

نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم


بزن ای مطرب قانون، هوس لیلی و مجنون

که من از سلسله جستم، وتد هوش بکندم


به خدا که نگریزی، قدح مهر نریزی

چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم


هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر

که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم


بده آن باده جانی ز خرابات معانی

که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم


بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی

که نمی‌یابد میدان بگو حرف سمندم


مولانا

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 11:46 PM  توسط روژین  | 

کلافه و خسته... خسته از خسته بودن همیشگی... گم شدن اون چیزی که برام ارزش خاصی داشت و دوستش داشتم باعث شد کلا یه عالمه بغض و حرف تمام وجودم و بگیره!

یه 2 ساعتی سعی کردم باهاش مبارزه کنم ولی نشد...
از اون مواقعی که حس کردم چیزی جز نوشتن نمیتونه منو به حالت عادی برگردونه...!

حس بدیه وقتی خودت و برای چند ساعت میکشی از زندگی کنار... خودت و از خودت جدا میکنی و از بالا به خودت نگاه می کنی...!  حس بدیه وقتی از چیزهایی که میبنی خنده ات بگیره...خنده ای که خودت خوب میدونی یه بغض پشتش نشسته!

" یکی و میبینی که داره وسط زندگی دست و پا میزنه! همیشه اونقدر به خودش اطمنیان داشته که به دست و پا زدن بقیه تو زندگیشون میخندیده ولی الان میبینه خودشم شده مثل بقیه! خیلی سخته وقتی تمام عمرش هدف وامیدش این باشه که سعی کنه جوره دیگه ای زندگی کنه... زندگیی متفاوت با بقیه... ولی در نهایت!... یکی که برخلاف همیشه دیگه به خودش اطمینان نداره... نه به خودش نه به افکارش نه به احساساتش!"

"یکی و میبینی داره به خودش دروغ میگه... یکی که حس میکنه همه چیز رو تونسته فراموش کنه... تونسته به خودش بقبولونه همه چیزهایی که دید و شنید دروغ بوده... یکی که به خودش و بقیه میگه که دیگه هییییچ حسی نسبت به گذشته نداره... ولی با خوندن یه کتاب ساده و یادآوری یه سری چیزها ناخواسته اشک تو چشماش جمع میشه و اونجاست که میبینه داره دروغ میگه... تنها چیزی که راسته اینه که تمام تلاشش و میکنه چیزی و به یاد نیاره... تلاشش رو میکنه چیزی و دوباره جلو چشمش نیاره... حرفی رو دروباه مرور نکنه... بلاگی رو دوباره نخونه... و چیزی که ازش مطمئنه اینه که این قصه هنوز یه پاراگراف نا تموم داره ... پاراگرفی که نمیدونه دوست داره چطور نوشته بشه... فقط میدونه دوست داره این پاراگراف آخر و خودش بنویسه... نده دست یک نوسنده ی ناشی که آخر اون داستان قشنگ رو اونقدر بد نوشت که حتی خودش حاضر نیست دوباره بخونتش... حس بدیه وقتی مطمئنی برای خلاصی از این گذشته باید بین بخشیدن و نبخشیدن نویسنده انتخاب کنی, سخته این و بدونی و نتونی خودت و قانع کنی که ببخشیش یا نه!... قضیه سختتر میشه وقتی تویی که همیشه راحت همه رو بخشیدی نتونی این تصمیم رو بگیری"

"یکی و میبینی که دوست داره از یه سری کارها فرار کنه... میبینی کسی که همیشه اماده برای انجام هرکاری بوده و هیچ چیزی اون و از پا درنمیاورد... الان مستاصل شده... الان به خاطر یه کار ساده اونققققققققدر احساس فشار میکنه که گاهی میخواد بزنه زیر همه چی!... میخواد فریاد بزنه!"




"یکی و میبینی که تورو از هرکسی به خودش نزدیکتر میبینه... یکی که وقتی با تو ِ به هیچ کدوم از این چیزا فکر نمیکنه... وقتی با تو ِ لازم نیست که تلاش کنه تا به گذشته فکر نکنه... یکی که در حال حاضر تنها دلخوشی که داره تویی... یکی که تو تنها طنابی هستی که فعلا نگهش داشته...یکی که حس میکنه از تو چشمهات خیلی چیزا میخونه، ولی اصلا نمیدونه چقدر خواننده موفقیه!... یکی که سادگی جریانی که توش افتاده رو دوست داره ولی به سادگی عادت نداره... یکی که وقتی به اینحا میرسه خیلی حرف داره برای زدن ولی نمیدونه چه جوری بگه، چطور بنویسه!!!!!! یکی که وقتی به اینجا میرسه مثل همه چیزهای دیگه، تو بازهم میفهمیش"





از تنها بودن میترسم...
از عادت کردن میترسم...
از مستاصل بودن بدم میاد...


+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 10:19 PM  توسط روژین  | 

معلق...
یه جایی بین زمین و هوا...

نه اونقدر سبک که آزاد و رها تو هوا پرواز کنه!
نه اونقدر محکم که با قدرت و اطمینان رو زمین به جلو پیش بره!



باز همون جمله تکراری و همیشگی...
این نیز بگذرد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 9:51 PM  توسط روژین  | 

گاهی وقت ها میشه خیلی ساده سکوت کرد و پیچیده حرف زد...
گاهی وقت ها هم میشه خییییلی پیچیده سکوت کرد و ساده حرف زد!

گاهی وقت ها همون چیزی که عامل اصلی حرف زدنت بوده، همون گوشی که شنونده اصلی حرفهات بوده، خودش میشه عامل سکوتت... یه سکوت پیچیده، سرد و دردناک!

بعضی وقت ها زمانی که سخت تو پیچیدگی سکوتت گیر کردی، وقتی که اصلا منتظر نیستی، وقتی که  اصلا آمادگی یک تغییر جدید و نداری... خیلی ساده یه عامل جدید برای حرف زدن پیدا میشه، یه حس تازه، یه جریان تازه که تورو با خودش میبره...
باز هم نمیدونی به کجا...
ولی این بار میدونی که دوست داری این جریان تورو با خودش ببره...

 

خیلی وقت ها میشه هم پیچیده سکوت کرد و هم پیچیده حرف زد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 8:3 PM  توسط روژین  | 

یه عااالمه حرف برای زدن...
اما
هیچ گوشی منتظر شنیدن نیست!


گاهی انقدر فشار افکار و حرفها زیاده که تصمیم میگیرم یک دفعه همه اش رو بریزم دور...
اما
....





می دونی چیه....
دیگه یکنواختی زندگی داره اذیتم می کنه... باید یک کاری کنم.
هیچ کمکی نیست جز خودم برای خودم.

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 10:53 PM  توسط روژین  | 

چی شد که دیگه سکوت کرد...
چی شد که دیگه نتونست...
 چی شد که دیگه کلمات و حرف ها، خاطرات و تجربه ها، گله ها و ناراحتی ها براش غیرقابل گفتن شد؟... غیر قابل نوشتن...
چی شد که یک دفعه تنها شد... تنهای تنها...
خودش، دلش و افکارش... تنهای تنها..
کسی نپرسید که چی شد...
هر چی بود، برای همین ها بود که دیگه نخواست... نخواست که بنویسه!
نوشته ها و حرف هاش هم مثل خودش تنها شده بودند.

اون موقع خبر نداشت اگر نخواست و دیگه ننوشت،  امروزی می رسید که می خواست، نیاز داشت، حرف داشت، ناراحتی داشت، ولی دیگه نمی تونست...

دیگه هیچ چیز مثل قبل نیست...
خیلی سخت بود که بگه ولی گفت: " می خوام که بنویسم، پس می تونم!"

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 5:12 PM  توسط روژین  | 

I neeeeeeeeeeeeed to write!

I'll start again...






+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 6:51 PM  توسط روژین  | 

می گن آدم روز به روز باید از زندگی یاد بگیره...ا
منم دارم همین کار رو میکنم ....!!!ا
 
دارم یاد می گیرم تعریفم از دوستی رو عوض کنم ... دارم یاد می گیرم به راحتی دروغ بگم ... دارم یاد می گیرم هر وقت لازم بود به خاطر منافعم آدم فروشی کنم ... دارم یاد می گیرم در مواقع نیاز سریعاً رنگ عوض کنم و کاملا به یک آدم جدید تبدیل بشم ... دارم یاد می گیرم مثل آب خوردن خوبی های بقیه رو فراموش کنم ... دارم یاد می گیرم به خاطر توجیه کارهای احمقانه ی خودم عالم وآدم رو زیر سوال ببرم و و و و ....؛
 
علاوه بر این ها
 
دارم یاد می گیرم دیگه هیچ وقت به این راحتی آدم ها رو نبخشم ... دارم یاد می گیرم به خاطر یک کلمه دوست از همه چیزمایه نذارم ... دارم یاد می گیرم برای کمک به یک دوست شب تا صبح بیداری نکشم تا راه حلی پیدا کنم ... دارم یاد می گیرم غم های دوستام غم های من نباشه چون عکسش هم نیست و و و و ...؛
 
این ها همه چیزهای خوبیه () که این چند ساله از به اصطلاح دوستانم یاد گرفتم و میگیرم ....!ا
 
 
البته بگم هنوز هم تک و توک دوستانی دارم که با یک دنیا هم عوضشون نمی کنم ا
هر وقت کمکی خواستین مطمئن باشین منی هست که حاضره هرکاری
از دستش بر میاد براتون انجام بده
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 0:12 AM  توسط روژین  | 

هیچی... کار خاصی نداشتم...
گفتم  فقط یه پست بدم بگم هنوز زنده و سالمم...
یه وقت دوستان و آشنایان نگران یا خوشحال نشن

تا شقایق هست زندگی باید کرد...

مثل همیشه

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 9:14 PM  توسط روژین  | 

خیلی وقته دارم مبارزه می کنم ، یک مبارزۀ سخت...
با خودم... با همه چیز...
ابزاری نداشتم و ندارم جز سکوت؛ خشم؛ ترحّم و یا گاهی اوقات یک لبخند ساختگی.....!
مبارزه، با همه چیز هایی که دارن عذابم می دن!

دیگه خسته شدم...
از این شهر،
از آدم هاش،
از منی که با دیدن این همه سیاهی به وجود اومده!!!! 
دنبال خودم می گردم! خودِ خودم!

می خوام تو همین ۵ روزه باقی مونده این مبارزه رو تمومش کنم... فقط می خوام تموم بشه، برد و باختش برام مهم نیست! شاید مجبور بشم مثل این آدم ها یاد بگیرم چشم هام رو ببندم... این هم مهم نیست! یعنی از این به بعد مهم نیست!

باید این من از من جدا بشه... بشم خودم... خود من! منی که دیگه رو دلم سنگینی نکنه...

شاید از نو... بشم من...

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 1:25 AM  توسط روژین  | 

 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیز هوش              کز شما پنهان نشاید داشت راز میفروش
 گفت اسان گیر بر خود کارها کز روی طبع              سخت نگیرد جهان بر مردمان سخت کوش
    وانگهم درداد جامی کز فروغش بر فلک                  زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت نوش
تا نگردی آشنا زین پرده بوئی نشنوی                    گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش
  در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید            زآنکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود گوش
  در بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست         یا سخن دانسته گو ای مرد بخرد یا خموش
     با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام             نی گرت زخمی رسد آئی چو چنگ اندر خروش
  گوش کن پنداری پسر از بهر دنیا غم مخور              گفتمت چون دُر حدیثی گر توانی دار گوش
ساقیا می ده که رندیهای حافظ عفو کرد
خسرو صاحبقران جرم بخش عیب پوش 

"حافظ"    

... ای دوست زندگی روزمره را بر خود سخت می گیری و نگران هستی ، با زندگی هر طور رفتار کنی زندگی نیز با تو همان خواهد کرد!....

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 11:30 AM  توسط روژین  | 

هوای امروز سرد بود...
ولی هوای درونم، امروز... نه مثل دیروز... گرم ِگرم!

امروز مثل دیروز...
ولی من... نه مثل هرروز!

خوشحالم... گرمم... منی جدید، متفاوت با من ِ هرروز!

کاش می شد با در آوردن باتری تمام ساعت های دنیا زمان رو، زندگی رو، گذشت ثانیه ها رو متوقف کرد. برای استراحتی کوتاه... برای تقویت ِ من ِ امروز! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 7:14 PM  توسط روژین  |