تبليغاتX
... ماه سیزدهم ...
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!
یه عااالمه حرف برای زدن...
اما
هیچ گوشی منتظر شنیدن نیست!


گاهی انقدر فشار افکار و حرفها زیاده که تصمیم میگیرم یک دفعه همه اش رو بریزم دور...
اما
....





می دونی چیه....
دیگه یکنواختی زندگی داره اذیتم می کنه... باید یک کاری کنم.
هیچ کمکی نیست جز خودم برای خودم.

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 10:53 PM  توسط روژین  | 

چی شد که دیگه سکوت کرد...
چی شد که دیگه نتونست...
 چی شد که دیگه کلمات و حرف ها، خاطرات و تجربه ها، گله ها و ناراحتی ها براش غیرقابل گفتن شد؟... غیر قابل نوشتن...
چی شد که یک دفعه تنها شد... تنهای تنها...
خودش، دلش و افکارش... تنهای تنها..
کسی نپرسید که چی شد...
هر چی بود، برای همین ها بود که دیگه نخواست... نخواست که بنویسه!
نوشته ها و حرف هاش هم مثل خودش تنها شده بودند.

اون موقع خبر نداشت اگر نخواست و دیگه ننوشت،  امروزی می رسید که می خواست، نیاز داشت، حرف داشت، ناراحتی داشت، ولی دیگه نمی تونست...

دیگه هیچ چیز مثل قبل نیست...
خیلی سخت بود که بگه ولی گفت: " می خوام که بنویسم، پس می تونم!"

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 5:12 PM  توسط روژین  | 

I neeeeeeeeeeeeed to write!

I'll start again...






+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 6:51 PM  توسط روژین  | 

می گن آدم روز به روز باید از زندگی یاد بگیره...ا
منم دارم همین کار رو میکنم ....!!!ا
 
دارم یاد می گیرم تعریفم از دوستی رو عوض کنم ... دارم یاد می گیرم به راحتی دروغ بگم ... دارم یاد می گیرم هر وقت لازم بود به خاطر منافعم آدم فروشی کنم ... دارم یاد می گیرم در مواقع نیاز سریعاً رنگ عوض کنم و کاملا به یک آدم جدید تبدیل بشم ... دارم یاد می گیرم مثل آب خوردن خوبی های بقیه رو فراموش کنم ... دارم یاد می گیرم به خاطر توجیه کارهای احمقانه ی خودم عالم وآدم رو زیر سوال ببرم و و و و ....؛
 
علاوه بر این ها
 
دارم یاد می گیرم دیگه هیچ وقت به این راحتی آدم ها رو نبخشم ... دارم یاد می گیرم به خاطر یک کلمه دوست از همه چیزمایه نذارم ... دارم یاد می گیرم برای کمک به یک دوست شب تا صبح بیداری نکشم تا راه حلی پیدا کنم ... دارم یاد می گیرم غم های دوستام غم های من نباشه چون عکسش هم نیست و و و و ...؛
 
این ها همه چیزهای خوبیه () که این چند ساله از به اصطلاح دوستانم یاد گرفتم و میگیرم ....!ا
 
 
البته بگم هنوز هم تک و توک دوستانی دارم که با یک دنیا هم عوضشون نمی کنم ا
هر وقت کمکی خواستین مطمئن باشین منی هست که حاضره هرکاری
از دستش بر میاد براتون انجام بده
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 0:12 AM  توسط روژین  | 

هیچی... کار خاصی نداشتم...
گفتم  فقط یه پست بدم بگم هنوز زنده و سالمم...
یه وقت دوستان و آشنایان نگران یا خوشحال نشن

تا شقایق هست زندگی باید کرد...

مثل همیشه

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 9:14 PM  توسط روژین  | 

خیلی وقته دارم مبارزه می کنم ، یک مبارزۀ سخت...
با خودم... با همه چیز...
ابزاری نداشتم و ندارم جز سکوت؛ خشم؛ ترحّم و یا گاهی اوقات یک لبخند ساختگی.....!
مبارزه، با همه چیز هایی که دارن عذابم می دن!

دیگه خسته شدم...
از این شهر،
از آدم هاش،
از منی که با دیدن این همه سیاهی به وجود اومده!!!! 
دنبال خودم می گردم! خودِ خودم!

می خوام تو همین ۵ روزه باقی مونده این مبارزه رو تمومش کنم... فقط می خوام تموم بشه، برد و باختش برام مهم نیست! شاید مجبور بشم مثل این آدم ها یاد بگیرم چشم هام رو ببندم... این هم مهم نیست! یعنی از این به بعد مهم نیست!

باید این من از من جدا بشه... بشم خودم... خود من! منی که دیگه رو دلم سنگینی نکنه...

شاید از نو... بشم من...

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 1:25 AM  توسط روژین  | 

 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیز هوش              کز شما پنهان نشاید داشت راز میفروش
 گفت اسان گیر بر خود کارها کز روی طبع              سخت نگیرد جهان بر مردمان سخت کوش
    وانگهم درداد جامی کز فروغش بر فلک                  زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت نوش
تا نگردی آشنا زین پرده بوئی نشنوی                    گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش
  در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید            زآنکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود گوش
  در بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست         یا سخن دانسته گو ای مرد بخرد یا خموش
     با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام             نی گرت زخمی رسد آئی چو چنگ اندر خروش
  گوش کن پنداری پسر از بهر دنیا غم مخور              گفتمت چون دُر حدیثی گر توانی دار گوش
ساقیا می ده که رندیهای حافظ عفو کرد
خسرو صاحبقران جرم بخش عیب پوش 

"حافظ"    

... ای دوست زندگی روزمره را بر خود سخت می گیری و نگران هستی ، با زندگی هر طور رفتار کنی زندگی نیز با تو همان خواهد کرد!....

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 11:30 AM  توسط روژین  | 

هوای امروز سرد بود...
ولی هوای درونم، امروز... نه مثل دیروز... گرم ِگرم!

امروز مثل دیروز...
ولی من... نه مثل هرروز!

خوشحالم... گرمم... منی جدید، متفاوت با من ِ هرروز!

کاش می شد با در آوردن باتری تمام ساعت های دنیا زمان رو، زندگی رو، گذشت ثانیه ها رو متوقف کرد. برای استراحتی کوتاه... برای تقویت ِ من ِ امروز! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 7:14 PM  توسط روژین  | 

برای تو می نویسم...
یک پست فقط برای تو... تو... نه هیچ کس دیگه!
بارها گفتم ، اینجا نوشتن، برای تو، سخت ِ...خیلی! مثل سختی زمانی که میگی منو نیگا!... مثل سختی شروع ِ امروز... مثل سختی پایانِ..........؟
نمی دونم... باید از آغاز بنویسم یا از پایان!؟... درونم جنگ ِ... مثل مال ِ من و تو... نه شروعه معلومی داره و نه پایان مشخص و قطعی... تنها یک اتمام ِظاهری برای فرار... فرار از واقعیت درون! برای حفظ چیزی که حتی نمی دونیم چرا انقدر برامون مهمه، که با وجود تمام فشارها به این فرار تن می دیم!....فرار می کنیم... می بخشیم... بخشیده می شیم... ولی هیچ چیزی از یادمون نمی ره...نه من ، نه تو!
می دونیم؟ اصلاً دونستنی ِ؟...
شاید چیزی مثل همون نیروها... شاید خودش باشه!! ولی با چی؟

XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX

این بار تو بهم بگو... نذار من دوباره اشتباه کنم.... هر چی میگذره اشتباه ِ بزرگم برام واضح تر میشه!!! .... باور کن هر چه میگذره دلایلی که خلافش رو بهم ثابت کنه کمتر میشه!!
تو خوبی... مثل قبل...مثل همیشه... مثل اون آبی بزرگ!
پس خوبی کن... نجاتم بده!
یادته قرار گذاشتیم فقط بخندیم...از ته دل!
من دیگه امیدی ندارم...
جز کمک تو!

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 2:5 PM  توسط روژین  | 

- بازم به در گفت که دیوار بشنوه، نه؟...
- آره... مثل همیشه!

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*


دلم به حال در می سوزد. دلم به حال تمام درها میسوزد. تا کی باید به جای این دیوارها بشنود!!
دیوارهایی که قصد شنیدن ندارند...
دیوار های ک قصد گوش کردن ندارند...
دیوارهایی که حتی قصد نگاه کردن به واقعیت پیش رویشان ندارند...

درها به چه جرمی محکومند؟
محکومند که فرودگاهی باشند، برای کلمات و جملات ِریز و درشت ، تلخ و شیرین و زشت و زیبایی که برای این دیوارها گفته میشود!!
کلماتی برای عبرت گرفتن...برای بیدار شدن...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 10:21 PM  توسط روژین  | 

پيرمردي تنها در شهری زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر "

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
"پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . "

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد :
"پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم . "
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 11:51 PM  توسط روژین  | 

خیلی وقت ِ غر به جون آدم ها نزدم...خصوصا آدمهایی که امروز ِ روز عده شون تو شهر ما خیــــــــــــــــلی زیاد شده...

¤ بابا یارو شلنگ آب خونشون رو آورده تو کوچه... با فشار حداکثر آب ٬ جلو خونش رو جارو می کنه.... یکی نیست بگه آقا جان اونی که جارو رو اختراع کرد مرض نداشت که!! بهش می گم چرا این همه آب هدر می دی٬ مگه نه اینکه ما کمبود آب داریم... میگه: به تو چه! پولش رو می دم!!!!!!...

¤ وارد کوچه یک طرفه می شم... طرف از روبرو داره میاد! (ایشالله که فهمیدین طرف ورود ممنوع اومده) از دور من و دیده ٬ بوق بوق... چراغ چراغ... منم که غُد راهم رو ادامه میدم... وسط کوچه ماشین ها می رسن به هم... حالا هی دستش و از پنجره میاره بیرون  اشاره می کنه که برم عقب... آخه پررو.... و باز هم منم که غُد... آخر مجبور می شه که بنداز تو پارک تا من رد بشم... بعد از پنجره کلش رو میاره بیرون می گه: الاغ مگه کوری نمی بینی این همه چراغ دادم!!!!!!!!

¤ یارو ساعت ۳.۵ بعد از ظهر... اونم تو تابستون... اونم موقع استراحت ملّت... راه میفته تو کوچه ها ٬ دونه دونه زنگ خونه ها رو میزنه : ببخشید من از شهرستان اومدم ٬ نسخه دارم ٬ پول ندارم ٬ اگه میشه به حق علی یه کمکی کنین!!!!!!!!! ای آخه بگم حق ِ..............

¤ تو صف پارکینگ عمومی کلی ماشین منتظر وایسادن... یهو یکی (شرمنده باید بگم) مثل گاو سر شو میندازه میره تو لاین بغل٬ اول صف وایمیسه...راه میگیره و میره داخل. همه بوق ٬ بعضی ها فحش ٬ اعتراض که خانم جان بیا برو ته صف!!!نه خدایی نمی دونم چی فکر میکننن این ها... بابا زرنگ ٬ بابا تو آدم همه خر... اخه چی تو اون کله ات میگذره که یهو فکر می کنی انقدر با بقیه فرق داری که باید همچین کاری انجام بدی... نمی خوام بگم٬ ولی شاید تو هم از جمله کسایی هستی که تو این مملکت فکر کردن یه ریش گذاشتند و یه چادر سرشون کردن دیگه به همه سرن و هر غلطی دلشون بخواد می تونن انجام بدن!!!! دیگه بذارین نگم که بعدا تو پارکینگ به این خانم اعتراض شد و چه ها گفتند و چه ها شنیدم!!!!

¤ پسره ٬ حالا بماند که چه ریختی خودش رو در آورده... انقدر وقیح ِ که فکر کرده اجازه داره تو هر جایی به هر کسی که دلش خواست هر چیزی رو بگه!!!!!!

¤ دختره ٬ انقدر وقیح ِ که خودش رو به هزاران ریخت اجق وجق در میاره راه می فته تو خیابون... بابا بقیه چه گناهی کردن؟ می خوان تو خیابون راه برن نه باغ وحش!!!!!
آره....باشه.... قبول... دموکراسی قبول ٬ آزادی قبول.... ولی معنیش اینه!؟!؟! می دونی من همیشه چی می گم... می گم بابا جان اعتراض داری به شرایط؟ ناراحتی از وضعی که داری؟ خوب ٬ مرد باش ٬ عرضه داشته باش.... شرایط رو عوض کن...قوانینی رو که بهش اعتراض داری عوض کن... نه................ ( بگذریم که در این مورد بعدا مفصل حرف می زنیم)

¤ ..........................

خلاصه که اینا مشتی بود از یک خروار که هرروز و هرروز همه مون می بینیم و شاید انجام میدیم!
واقعا تا خودمون حقوق انسانی همدیگه رو رعایت نکنیم انتظار داریم کی دلسوز تر از خودمون  از بیرون مدافع این حقوق ما باشند؟!؟....  تا خودمون برای هم احترام قائل نشیم و با افرادی که حقوق هم نوعمون رو پایمال می کنند به بدترین شکل برخورد نکینم ٬ انتظار داریم دشمن هامون که بیشتر از هر کس دیگه حاضرند ساده ترین حقوق انسانی ما رو برای حفظ منافع خودشون پایمال کنند ( که می کنند) مدافع ما باشند!!!
به نظر من که واقعا مسخره است!
برای خودت حقوقی قائلی...؟  از بقیه توقع داری؟ پس چرا برای بقیه حقی قائل نمی شی...؟ چرا بقیه از تو توقع نداشته باشند!؟

آره... میگذریم... همه مون ٬ به راحتی از همین حرف های ساده میگذریم! کاری که همیشه می کنیم...  این جور حرف ها رو به دید نصیحت و شعار و... می بینیم....
همه می گیم خوب من یه دونه رعایت کنم که چیزی حل نمیشه!!!!!
فکر کن... اگر همه مون...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 12:1 PM  توسط روژین  | 

اصلا تو برای چی زنده ای؟ ها...؟
برو بمیر...جدی می گم...اگر نمی تونی جواب بدی! 
اگر نمی تونی  جواب بدی اصلا به نظر من  مردی!

بابا خدایی خیلی سوال مهمی... اصلا مهم نه....یه چیزی اون ورتر! نمی دونم چرا سوال و بحث از زندگی و زندگی کردن یا مرگ میشه اکثرا میگن ای بابا بحث فلسفی شد. آره فلسفه ست ولی چرا فکر می کنیم چیزی ورای زندگی معمولی و گذشت ساعت های ماست!؟!

من؟... زیاد به این سوال فکر میکنم... تا حالا هم خیلی وقت ها مجبور به جواب دادن به این سوال شدم:
"  فکر می کنم به عنوان یه آدم دو تا وظیفه دارم ، یکی این که تمام تلاشم رو بکنم تا خوب زندگی کنم ( حالا این خودش کلی جای بحث داره) دوم اینکه تا اونجایی که توان دارم به بقیه آدم ها کمک کنم که خوب زندگی کنند!"
خیلی ها هم کلی مسخره ام کردن!...می گن چیه فکر کردی منجی ِ بشریتی!!! بعضی وقت ها یک نیروی قوی ای بهم میگه محکم بگم آره...من منجی بشریتم!....آخه بابا اگه خود آدم ها نخوان بهم کمک کنند کی می خواد کمک کنه! آخه مگه جز اینه که اگر هر آدمی وظایف انسانی خودش رو انجام بده بشریت نجات پیدا می کنه!! خوب پس همه ما می تونیم منجی یک بخشی از بشریت باشیم!!!!!!

فعلا همین بس...در این مورد خیلی حرف دارم!

رکود ... یک زندگی یک نواخت ... یک خط افقی، ضربان قلب زندگی ... یک آهن ربا که که در مقابل آدم های اطرافش فقط قطب همنام داره ، دافعه..........
یک سری حس های مزخرف دیگه مثل همین ها.... بعضی وقت ها مثل همین تازگی ها گرفتارشون بودم... حس اینکه آدم فکر می کنه نباشه واقعا سنگین تره تا بخواد این جوری زندگی کنه و به اصطلاح زنده باشه! خیلی نمی خوام توضیح بدم چون مطمئنم همه شما گرفتارش شدین!
مثل همیشه....
این نیز بگذرد!
یا نه...
این را نیز بگذرانم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 10:42 PM  توسط روژین  |