|
|
|
|
|
یه عااالمه حرف برای زدن... اما هیچ گوشی منتظر شنیدن نیست! گاهی انقدر فشار افکار و حرفها زیاده که تصمیم میگیرم یک دفعه همه اش رو بریزم دور... اما .... می دونی چیه.... دیگه یکنواختی زندگی داره اذیتم می کنه... باید یک کاری کنم. هیچ کمکی نیست جز خودم برای خودم. |
||
|
|
|
|
|
چی شد که دیگه سکوت کرد... ![]() اون موقع خبر نداشت اگر نخواست و دیگه ننوشت، امروزی می رسید که می خواست، نیاز داشت، حرف داشت، ناراحتی داشت، ولی دیگه نمی تونست... دیگه هیچ چیز مثل قبل نیست...
|
||
|
|
|
|
|
I neeeeeeeeeeeeed to write!
I'll start again... |
||
|
|
|
|
|
می گن آدم روز به روز باید از زندگی یاد بگیره...ا
منم دارم همین کار رو میکنم ....!!!ا دارم یاد می گیرم تعریفم از دوستی رو عوض کنم ... دارم یاد می گیرم به راحتی دروغ بگم ... دارم یاد می گیرم هر وقت لازم بود به خاطر منافعم آدم فروشی کنم ... دارم یاد می گیرم در مواقع نیاز سریعاً رنگ عوض کنم و کاملا به یک آدم جدید تبدیل بشم ... دارم یاد می گیرم مثل آب خوردن خوبی های بقیه رو فراموش کنم ... دارم یاد می گیرم به خاطر توجیه کارهای احمقانه ی خودم عالم وآدم رو زیر سوال ببرم و و و و ....؛
علاوه بر این ها
دارم یاد می گیرم دیگه هیچ وقت به این راحتی آدم ها رو نبخشم ... دارم یاد می گیرم به خاطر یک کلمه دوست از همه چیزمایه نذارم ... دارم یاد می گیرم برای کمک به یک دوست شب تا صبح بیداری نکشم تا راه حلی پیدا کنم ... دارم یاد می گیرم غم های دوستام غم های من نباشه چون عکسش هم نیست و و و و ...؛
این ها همه چیزهای خوبیه (
البته بگم هنوز هم تک و توک دوستانی دارم که با یک دنیا هم عوضشون نمی کنم هر وقت کمکی خواستین مطمئن باشین منی هست که حاضره هرکاری از دستش بر میاد براتون انجام بده |
||
|
|
|
|
|
هیچی... کار خاصی نداشتم... گفتم فقط یه پست بدم بگم هنوز زنده و سالمم... یه وقت دوستان و آشنایان نگران یا خوشحال نشن
مثل همیشه |
||
|
|
|
|
|
خیلی وقته دارم مبارزه می کنم ، یک مبارزۀ سخت... با خودم... با همه چیز... ابزاری نداشتم و ندارم جز سکوت؛ خشم؛ ترحّم و یا گاهی اوقات یک لبخند ساختگی.....! مبارزه، با همه چیز هایی که دارن عذابم می دن! دیگه خسته شدم... از این شهر، از آدم هاش، از منی که با دیدن این همه سیاهی به وجود اومده!!!! دنبال خودم می گردم! خودِ خودم! می خوام تو همین ۵ روزه باقی مونده این مبارزه رو تمومش کنم... فقط می خوام تموم بشه، برد و باختش برام مهم نیست! شاید مجبور بشم مثل این آدم ها یاد بگیرم چشم هام رو ببندم... این هم مهم نیست! یعنی از این به بعد مهم نیست! باید این من از من جدا بشه... بشم خودم... خود من! منی که دیگه رو دلم سنگینی نکنه...
|
||
|
|
|
|
|
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیز هوش کز شما پنهان نشاید داشت راز میفروش "حافظ" ... ای دوست زندگی روزمره را بر خود سخت می گیری و نگران هستی ، با زندگی هر طور رفتار کنی زندگی نیز با تو همان خواهد کرد!....
|
||
|
|
|
|
|
هوای امروز سرد بود... ولی هوای درونم، امروز... نه مثل دیروز... گرم ِگرم! امروز مثل دیروز... خوشحالم... گرمم... منی جدید، متفاوت با من ِ هرروز!
کاش می شد با در آوردن باتری تمام ساعت های دنیا زمان رو، زندگی رو، گذشت ثانیه ها رو متوقف کرد. برای استراحتی کوتاه... برای تقویت ِ من ِ امروز!
|
||
|
|
|
|
|
برای تو می نویسم... یک پست فقط برای تو... تو... نه هیچ کس دیگه! بارها گفتم ، اینجا نوشتن، برای تو، سخت ِ...خیلی! مثل سختی زمانی که میگی منو نیگا!... مثل سختی شروع ِ امروز... مثل سختی پایانِ..........؟ نمی دونم... باید از آغاز بنویسم یا از پایان!؟... درونم جنگ ِ... مثل مال ِ من و تو... نه شروعه معلومی داره و نه پایان مشخص و قطعی... تنها یک اتمام ِظاهری برای فرار... فرار از واقعیت درون! برای حفظ چیزی که حتی نمی دونیم چرا انقدر برامون مهمه، که با وجود تمام فشارها به این فرار تن می دیم!....فرار می کنیم... می بخشیم... بخشیده می شیم... ولی هیچ چیزی از یادمون نمی ره...نه من ، نه تو! می دونیم؟ اصلاً دونستنی ِ؟... شاید چیزی مثل همون نیروها... شاید خودش باشه!! ولی با چی؟ XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX این بار تو بهم بگو... نذار من دوباره اشتباه کنم.... هر چی میگذره اشتباه ِ بزرگم برام واضح تر میشه!!! .... باور کن هر چه میگذره دلایلی که خلافش رو بهم ثابت کنه کمتر میشه!! |
||
|
|
|
|
|
- بازم به در گفت که دیوار بشنوه، نه؟... - آره... مثل همیشه! *¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤* دلم به حال در می سوزد. دلم به حال تمام درها میسوزد. تا کی باید به جای این دیوارها بشنود!! دیوارهایی که قصد شنیدن ندارند... دیوار های ک قصد گوش کردن ندارند... دیوارهایی که حتی قصد نگاه کردن به واقعیت پیش رویشان ندارند... درها به چه جرمی محکومند؟
|
||
|
|
|
|
|
پيرمردي تنها در شهری زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : "پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر " پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
|
||
|
|
|
|
|
خیلی وقت ِ غر به جون آدم ها نزدم...خصوصا آدمهایی که امروز ِ روز عده شون تو شهر ما خیــــــــــــــــلی زیاد شده...
¤ بابا یارو شلنگ آب خونشون رو آورده تو کوچه... با فشار حداکثر آب ٬ جلو خونش رو جارو می کنه.... یکی نیست بگه آقا جان اونی که جارو رو اختراع کرد مرض نداشت که!! بهش می گم چرا این همه آب هدر می دی٬ مگه نه اینکه ما کمبود آب داریم... میگه: به تو چه! پولش رو می دم!!!!!!... ¤ وارد کوچه یک طرفه می شم... طرف از روبرو داره میاد! (ایشالله که فهمیدین طرف ورود ممنوع اومده ¤ یارو ساعت ۳.۵ بعد از ظهر... اونم تو تابستون... اونم موقع استراحت ملّت... راه میفته تو کوچه ها ٬ دونه دونه زنگ خونه ها رو میزنه : ببخشید من از شهرستان اومدم ٬ نسخه دارم ٬ پول ندارم ٬ اگه میشه به حق علی یه کمکی کنین!!!!!!!!! ای آخه بگم حق ِ.............. ¤ تو صف پارکینگ عمومی کلی ماشین منتظر وایسادن... یهو یکی (شرمنده باید بگم) مثل گاو سر شو میندازه میره تو لاین بغل٬ اول صف وایمیسه...راه میگیره و میره داخل. همه بوق ٬ بعضی ها فحش ٬ اعتراض که خانم جان بیا برو ته صف!!!نه خدایی نمی دونم چی فکر میکننن این ها... بابا زرنگ ٬ بابا تو آدم همه خر... اخه چی تو اون کله ات میگذره که یهو فکر می کنی انقدر با بقیه فرق داری که باید همچین کاری انجام بدی... نمی خوام بگم٬ ولی شاید تو هم از جمله کسایی هستی که تو این مملکت فکر کردن یه ریش گذاشتند و یه چادر سرشون کردن دیگه به همه سرن و هر غلطی دلشون بخواد می تونن انجام بدن!!!! دیگه بذارین نگم که بعدا تو پارکینگ به این خانم اعتراض شد و چه ها گفتند و چه ها شنیدم!!!! ¤ پسره ٬ حالا بماند که چه ریختی خودش رو در آورده... انقدر وقیح ِ که فکر کرده اجازه داره تو هر جایی به هر کسی که دلش خواست هر چیزی رو بگه!!!!!! ¤ دختره ٬ انقدر وقیح ِ که خودش رو به هزاران ریخت اجق وجق در میاره راه می فته تو خیابون... بابا بقیه چه گناهی کردن؟ می خوان تو خیابون راه برن نه باغ وحش!!!!! ¤ .......................... خلاصه که اینا مشتی بود از یک خروار که هرروز و هرروز همه مون می بینیم و شاید انجام میدیم! آره... میگذریم... همه مون ٬ به راحتی از همین حرف های ساده میگذریم! کاری که همیشه می کنیم... این جور حرف ها رو به دید نصیحت و شعار و... می بینیم....
|
||
|
|
|
|
|
اصلا تو برای چی زنده ای؟ ها...؟ برو بمیر...جدی می گم...اگر نمی تونی جواب بدی! اگر نمی تونی جواب بدی اصلا به نظر من مردی! بابا خدایی خیلی سوال مهمی... اصلا مهم نه....یه چیزی اون ورتر! نمی دونم چرا سوال و بحث از زندگی و زندگی کردن یا مرگ میشه اکثرا میگن ای بابا بحث فلسفی شد. آره فلسفه ست ولی چرا فکر می کنیم چیزی ورای زندگی معمولی و گذشت ساعت های ماست!؟!
رکود ... یک زندگی یک نواخت ... یک خط افقی، ضربان قلب زندگی ... یک آهن ربا که که در مقابل آدم های اطرافش فقط قطب همنام داره ، دافعه..........
|
||