تبليغاتX
ماه سیزدهم
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!

بعضي وقت ها هست كه انقدر روحت مچاله شده و تو فشاري كه فكر مي كني
هيچ كس به اندازه ي تو تو اين دنيا فكر نمي كنه...
هيچ كس به اندازه ي تو اذيت نشده...
هيچ كس به اندازه ي تو دلش نشكسته...
هيچ قصه اي به اندازه ي قصه ي تو عذاب آور نيست.

فكر مي كني اونققققدر ناراحتي كه حالاحالاها هيچ چيزي نمي تونه خوشحالت كنه...
حالاحالاها نمي توني مثل قبل بشي...
حالاحالاها به آرامش نمي رسي.

اونققققدر به همه كس و همه چيز بي اعتمادي كه حاضر نيستي تو هيچ مسير جديدي قدم بذاري... حاضر نيستي هيچ كس ديگه اي رو تو خلوت خودت راه بدي.

اما..

گاهي و فقط گاهي، خوبه كه اطمينان كني... خوبه كه كاري رو كه دلت مي گه انجام بدي حتي اگه كله ات چيزي جز اين ميگه. خوبه كه به كسي كه حس مي كنه راه ورود به قلبت رو پيدا كرده اجازه ي ورود بدي... خوبه كه اگه حس كردي يك "جريان" نا آشنا داره تو رو با خودش مي بره، به جاي اينكه مثل هميشه خودت رو محكم نگه داري تا با فكر و منطق و استدلال از درستي مسير مطمئن بشي، خودت رو رها كني تا ببيني اين جريان تورو به كجا ميبره................

 

من خوب مي دونم كه 6 بهمن سال 87 با 6 بهمن امسال چققققققققدر براي من متفاوته!!!!
من خوب مي دونم كه چقدر از مسيري كه اون جريان من و با خودش برده و داره ميبره (!) راضيم.
من خوب مي دونم كه پارسال اين موقعي فكر نمي كردم سال بعد همچين روزي انقدر برام مهم و با ارزش باشه.
من خوب مي دونم كه تو خواب هم نمي ديدم انقدر زود به آرامش برسم و همه چيزهاي بد رو بتونم فراموش كنم...

 

همه ي اينا به خاطر وجود توست...
تشكر كوچيك من رو تو روز تولدت قبول كن
تولدت مبارك!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 10:32 AM  توسط me  | 

یلدا یعنی تولد...
اول دی ماه٬ روز تولد خورشید...

امشب را جشن خواهیم گرفت چرا که فردا خورشید جور دیگری طلوع خواهد کرد...
از فردا٬هرروز و هرروز روزها بلندتر خواهند شد.

پیروزی جوانه های سبز در زمستان هم ممکن است....
روشنایی نزدیک است...
آزادی نزدیک است...


به زودی نفسی عمیق خواهیم کشید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 11:51 AM  توسط me  | 

خیلی وقت ها پایان دادن به یک سری چیزها خیلی سخته! خیلی...
اونقدر سخت که ماه ها و حتی سال ها مجبور باشی با خودت کلنجار بری...

سخته تصمیم برای پاک کردن یک سری خاطرات که یه زمانی خوب بودند...
ولی الآن جز سردی، سکوت، ناراحتی و خشم و نفرت برات چیزی ندارند!!!

بیشتر از پاک کردن اون ها باور همین سخته!
همین که به خودت بقبولونی خیلی چیزها خیلی راحت رنگ عوض می کنند. مثل خاطرات خوب!




بالاخره تموم شد.
پاکشون کردم.

و الآن فقط مونده یه لکه ی تاریک و سرد گوشه دلم.
تا همیشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 0:57 AM  توسط me  | 

...

تو دفترچۀ زندگییت آدم های زیادی هستند. آدم هایی که یه روز از یه گوشۀ این دنیای عجیب به طریقی وارد زندگیت میشن و آدم هایی که یه روزی، یه جوری بالاخره از زندگیت خارج میشن.
یه سری ساده میان و ساده تر از اون میرن...
یه سری عجیب میان و عجیب تر از اون میرن...
یه سری پر سر و صدا میان که بمونن... ولی در سکوت، اون زمانی که فکرش رو نمی کنی میرن...
یه سری میان و هیچ وقت نمیرن، میشن جزئی از زندگیت...
یه سری میان و به خیال خودشون میرن... ولی...

این وسط یه سری آدم های دیگه هستند، آدم هایی که برای تو همیشه بودند و هستند.
اونقدر این بودن برات همیشگی بوده که دیگه به رفتنشون هم فکر نمی کنی.
اونقدر به بودنشون "عادت" کردی که نبودنشون برات غیر قابل تصوره.
کاش به بودن اون ها هم همونقدری که باید توجه می کردی... همون قدر که باید فکر می کردی... همون قدری که باید قدر بودنشون رو می دونستی...  همونقدری که باید...
کاش این کار ها رو می کردی...

که

وقتی رفت یهو اون موقع متوجه نشی که بود.

وقتی رفت تازه حسرت نخوری که چرا بودنش برات عادت شده بود.

وقتی رفت تازه متوجه نشی که بودنش چقدر حیاتی بود.

وقتی رفت صدها ای کاش به ذهنت نیاد.

وقتی رفت تازه از دیدن جای خالیش بفهمی که چه بخش بزرگی از زندگیت بود.

وقتی رفت تازه بفهمی که چقدر دوستت داشت.

وقتی رفت تازه بفهمی که چقدر دوستش داشتی.

وقتی رفت تازه اون موقع بفهمی که با نبودش چقدر پشتت خالیه.

وقتی رفت...


شاید بودن تو هم برای خیلی ها همینجوری عادت شده باشه. شاید تو هم وقتی رفتی.......


* این هفته یک ساله که تو رفتی و هنوز هیچ کسی باور نکرده نبودنت رو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 7:50 PM  توسط me  | 

مشتي كه محكم گره كردي رو يه كم باز مي كني...
دونه دونه دونه از منفذ كوچيكي كه تو زندون مشتت پيدا كردند بيرون مي ريزند!


نسيم خنكي مياد و تو ساعت هاست خيره شدي.


* خنكاي شن هايي كه روش نشستي حس هاي آشنايي برات داره.
حس اندوه...
حس اميد...
حس ثبات و آرامش...
حس سكوت. سكوتي كه هميشه تورو به خودت نزديكتر مي كنه و آرومت ميكنه...
حس يك دل شكسته كه با سكوتش سعي مي كنه يك اندوه هميشگي رو فراموش كنه و با اميد ِ رسيدن به آرامش، ادامه بده...


*در مقابل... يك عظمت بيكران كه سرشار از جوشش و حركته... حتي تو آروم ترين لحظه هاش هم از حركت باز نمي ايسته! شايد اين امواج هم از راه هاي دور و بعدِ طي سفرهاي طولاني ميان و ميان تا در آغوش اين شن ها پناه بگيرند...
كسي نمي دونه در درون اين آبي بيكران چي ميگذره...
كسي نمي دونه اين امواج تو اين سفرهاي طولانيي كه طي كردند چه چيزهايي ديدند...


* چشم هات رو مي بندي و در حالي كه تو تاريكي آرامش بخش شب روي شن ها دراز كشيدي بوي دريا رو استشمام ميكني... سبك ميشي... انگار تو يك لحظه تمام سياهي ها و زشتي هايي كه تو ذهن و دلت سنگيني ميكرده از بين ميره و فقط كسايي كه دوستشون داري به ذهنت ميان. خاطرات خوب دونه دونه از منفذي كه پيدا كردند بيرون ميان و تو ذهنت رژه ميرن.
هميشه همينجاست كه گريه ام ميگيره!



خوب مي دونم كه چرا انقــــــــــــــــــــــــــــدر عاشق دريام.
دلم براش تنگ شده.............

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 5:7 PM  توسط me  | 

صدتا...
شایدم سیزده...
شایدم هفت...

نه
کمتر از این حرفهاست.
دو تا کافیه!
دو تا آینه که روبروی هم قرار گرفتند. بدون هییییچ زاویه ای!
می دونی چی میشه! از بازی های زمان دبستان می دونی چی میشه!

اگر وسطش بایستی 100ها تو از روبرو و پشت سرت تکرار می شند.
همگی مثل هم... همگی خود تو... شایدم شبیه تو!
وقتی بر می گردی و پشت سرت و نگاه می کنی میبینی صدها مثل تو هستند که دارند پشت سرشون نگاه می کنند. به روزهای رفته. به روزها و آینه های تکرار تو که هرچی از تو دورتر می شند کوچک و کوچکتر می شند.

ولی وقتی بر می گردی و به جلوت نگاه می کنی همه دارند به تو نگاه می کنند.
به تویی که از همه توهای داخل آینه ها بزرگتری...
از همه زنده تری...
از همه به خودت نزدیکتری...

آره این آینه های جلویی هستند که از تو تقلید می کنند، نه تو از تکرارهای قبلی...

.............

ولی قسمت اسف بار قضیه اینه که همه چی تکراره!

خیلی سخت و تلخ وقتی یکی برات مهمه... وقتی نگرانشی... وقتی دوست داری کمکش باشی... همدمش باشی... ولی نمی تونی.

چرا! چون اونم مثل توئه!
چون اگه از تکرار خسته شده تو هم خسته شدی.
چون اگه ناخودآگاه برمیگرده و پشت سرش و نگاه می کنه و نتونسته گذشته رو فراموش کنه تو هم نتونستی.
چون اگه دلش برای یه سری چیزا، مثل خودش، خیلی تنگ شده تو هم همینطوری.
چون اگه حتی یادش می ره که آینه های روبرویی دائما دارند نگاهش می کنند تو هم یادت میره.
چون...

سخته با تمام وجودت بخوای کمک کنی و نتونی...

سخت تر از اون اینه که دلت بخواد مثل گذشته ها ساده و روون اون چیزایی که تو دلت میگذره رو بنویسی و نتوی!!!

"بگذار امروزت آنچنان زیبا باشد که آینه های آینده از امروز تو تکرار کنند، نه تو از تلخی آینه های گذشته"


+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 1:31 AM  توسط me  | 

خیلی بد ِ وقتی آدم یهو نفرتش نسبت به یه سری چیزا گُل می کنه.
یهو حس های مزخرفی که کلی زحمت کشیده بود از خودش دور کنه، همه مثل ارواح ِتوی کارتون ها بیان بالا سرش دائما بگردن!


نمی دونم این اوضاع تا کی قراره ادامه پیدا کنه...
بسه دیگه...
بعضی ها بهم می گن صبور!! ولی خودم این طور فکر نمی کنم! دیگه خسته شدم یعنی صبرم تموم شده از این اوضاع!


هرروز یه حس احمقانه ای بهم میگه کلی حرف نگفته تو دلم دارم که می خوام بریزم بیرون...
کلی دل گرفتگی که وقتی از روند ماشین وار زندگی روزانه میام بیرون و یه کم به خودم میام، یادشون می افتم و مثل یه وزنه رو دلم سنگینی می کنن!
ولی وقتی هرروز مثل روز قبل این صفحه رو باز می کنم تا بنویسم لال می شم.
هیچی...
هیچ چیزی برای گفتن وجود نداره... نه برای نوشتن اینجا نه برای گفتنش به دیگری.


یادش بخییییییییر...
خوندن مطالب آرشیو این بلاگ هم برای خودش دنیاییه...
نمی دونم بگم برای گذشته دلم تنگ شده یا نه؟!


راسته که می گن آدما وقتی فشار روشون بیشتره و آرامششون کمتر، راحتتر حرف دل می زنن.
راحت تر آپ می کنند.
راحت تر شعر میکن.


*p.s :

- حالا که چی! خوب اینا رو هم نمی نوشتی دیگه!!!
- نمی بخشم.

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 10:54 PM  توسط me  |