تبليغاتX
ماه سیزدهم
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!

 

این فلش رو ببینین...جالبه

 دنیایی که در آن زندگی می کنیم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 اردیبهشت1384ساعت 10:35 PM  توسط CyanC  | 

بعد اون مطلب غم آلودناک می خوام یه عکس بذارم حال کنین.... 

Is it Delicious

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1384ساعت 2:48 PM  توسط CyanC  | 

تا حالا شده مجبور شده باشین یکی از دوستاتون رو فراموش کنین؟....امیدوارم که نشده باشه...بعد از اینم نشه....

چون من میدونم....خیلی سخته!...خیلی سخته فراموش کردن یکی که تمام حرفاش رو به تو می گفت...یکی که همه ی حرفات رو به اون می گفتی.... خیلی سخت فراموش کردن یکی که می گفت:" نمی دونم چه جوری ِ که وقتی انقدر نگرانم فقط تو میتونی آرومم کنی."....  یکی که می گفت:" باورت نمیشه وقتی از درد دارم به خودم می پیچم ، با تو که حرف می زنم همش یادم میره..."....خیلی سخته...فراموش کردن یک دوست خیلی سخته....

   خیلی وحشتناکِ وقتی اون دفتر خاطرات لعنتی رو باز میکنی... شروع میکنی به خوندن...به خوندن صفحاتی که از بودن اون میگفته...زجر آورتر میشه وقتی یواش یواش میری جلو و ذره ذره درد کشیدن هاش رو میخونی...ذره ذره رفتنش رو.... ولی وای از اون لحظه ای که میرسی به اون صفحه ی کذاییی....اون اشکهای سرد و سخت که سالی یه بار میریزن پایین ، با رسیدن به اون صفحه ی سیاه روشون نمی شه تو چشمهات بمونن....

  بعد از دو سال که باید خودت رو با نبودنش منطبق کنی...یعنی یه جورایی دیگه فراموشش کنی...هنوز از صبح تا شب همه ِ حرفاش تو گوشت ِ....وقتی راه میری احساس میکنی عین سایه ت داره بغل دستت راه میره...وقتی بین دوستهاتی اونم کنار خودت میبینی....وقتی تنهایی ، نگرانی ، حرف داری، هنوز تو تنهاییت میشینی باهاش حرف میزنی...هنوز توی شلوغی ها بین مردم دنبالش میگردی...شاید که پیداش کردی.....ولی خودتم خوب میدونی که دیگه بین این مردم نمیتونی پیداش کنی.

آره همیشه وقتی یاد این دوران می افتم.....دورانی که یه دوست رو از دست دادم...تازه یادم میاد... یادم میاد تو این دوران تنها نبودم... یه دوست واقعی دیگه پیشم بوده...اون دوستی که تو تمام لحظه های سیاه شدن صفحات اون دفتر خاطرات پیشم بوده.... ازش واقعاً ممنونم... نمی دونم اگه اون نبود ، اون روزها تنهایی چی کار می کردم.کاشکی براش جبران کنم...

 

واااااااااااااااااااااااای ... فکر نمی کردم انقدر سبک بشم... بالاخره این حرفهایی رو که تو دلم بد سنگینی می کرد ، ریختم بیرون.....شرمندتون اگه یکم غم آلود ناک بود و چیز زیادی ازش نفهمیدین... زیاد هم شدا... حوصلتون هم سر رفت نه؟....ولی اگه نمیگفتن شما ها هم مجبور میشدین یه دوست رو فراموش کنین...

حالا این همه حرف زدم ولی ازتون خواهش میکنم....قدر این لحظه هایی رو که دوست دارین و پیش دوستهاتون هستین بدونین...نذارین این دوستی ها الکی الکی از بین برن....بعداً پشیمون میشینا.! اگه بازم بخوام خواهش کنم تریپ نصیحت و این حر فها رو میگیره...و اصلاً دوست ندارم... فقط در آخر یه جمله میگم:

             زمانی انسان یک دوست واقعی دارد ، که خود نیز دوست واقعی باشد.                 امرسون

 

روحش شاد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1384ساعت 2:23 PM  توسط CyanC  | 


در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و  

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد."

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اردیبهشت1384ساعت 11:20 PM  توسط CyanC  | 

 تا حالا شده یه جمله ای جایی بخونین یا از کسی بشنوین...بعد احساس کنین یه جوری شدین...انگار موهای تنتون سیخ شده؟؟! 

امشب به نیت 8Club می خوام هشت تا جمله ی قشنگ براتون بنویسم:

وقتی کسی را با انگشت نشان می دهی، باید بدانی که سه انگشت دیگر به خودت اشاره می کند." نایزر"

این عادت تمام ما انسانهاست که وقتی گم شدیم تندتر بدویم!                                          "رولومی"

تو می توانی از اینکه گل ها تیغ دارند ، شکوه کنی یا از اینکه تیغ ها گل دارند شادی کنی.           "زیگی"

بسیاری از ما در تلاش برای زندگی، زندگی را از یاد می بریم.                                       "مارگارت فولر"

از مخالفت نهراسید ؛فقط زمانی بادبادک بالا می رود که با باد مخالف مواجه شود.                   "چرچیل"

برای تقدیم گل به دیگران ، به انتظار مراسم تدفین آنها نباشید.                                        "شان کاوی"

آزادی را فقط در مجسمه ِ آن یافتم.                                                                    "ژان ژاک روسو"

تو ثروتمند نیستی مگر آنکه چیزی داشته باشی که نتوان روی آن قیمت گذاشت.!                     "؟"

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه....

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اردیبهشت1384ساعت 6:37 PM  توسط CyanC  | 

( قبل از اینکه شروع کنم بهتون بگم احتمالاً اینی که میخوام بنویسم زیاد میشه. از الان حجمش و ببینین آخرش نگین اه چقدر وِر زده  ، اگه حوصله ندارین نخونین...)

 

   از اول صبح خیلی حالم سر جاش نبود ، کلاً میزوون نبودم...حالا چراش رو دقیقاً نمی دونم(گرچه حدس می زنم!)راننده تاکسی هم که بد عنق...تازه از یه اتوبوس هم جا موندم...خلاصه هول این که دیر هم شده اضافه شد به وضعیت.باز جای شکرش باقی پوری بابا نیومد امروز ،وگرنه....!بد یه سری رفتیم تو سایت خبرم جاوا کار کنم....که چشمتون روز بد نبینه...دیگه بهتر نگم ، که دوباره یه سری دیگه اعصابم خط خطی شد!استاد آمار هم که بعدش، طبق معمول تشریف بردن روی نرو بنده.... تازه یه چیز مهم اینکه پسرم هم حالش خوب نبود امروز...نمی دونم چی شدها  ولی کلاً اونم میزوون نبود امروز!!

خلاصه برم سر اصل چیزی که میخواستم بریزم رو وبلاگ. تو همین هیروبیری ها ، یه سر رفتم سایت داشتم عین این بچه عقده ای ها که تازه وبلاگ زدن ماه سیزدهم رو چک می کردم...یکی از نظراتی که ثبت شده بود کلاً اعصابم رو پُکوند....یعنی نه به خاطر خود نظر ها بلکه یه چیزهایی رو به یادم آورد که....

چرا ما آدم ها اینجوری شدیم...وقتی یه نفر رو تو نگاه اول دیدیم به دلمون نچسبید ، دیگه نفی اش میکنیم....اگه ظاهر یکی رو نپسندیدیم دیگه عمراً به باطن طرف فکر کنیم....اصلاً سعی هم نمیکنیم بفهمیم باطنش چیه. اگه از یکی یه کار اشتباه دیدیم...تازه کاری که از نظر ما اشتباه بوده....دیگه هیچ کدوم از هزار تا کار خوبی رو که انجام داده نمیبینیم...اگه طرف یه بار مطابق میل ما عمل نکرد .... میگیم اه دیگه نبینمش!.... نگو!!...نگو ای بابا چه کاره بدی....چون مطمئن باش خود تو هم تو روزمرگی زندگی زیاد از این کارا کردی. چی می شد....خدایی چی می شد، اگر همه ی آدم ها عادت می کردیم در مورد هم زود قضاوت نکنیم.....میگن دروغ بده ، آره بده ، ولی به نظر من این زود قضاوت کردن ها از هر چیزی وحشتناک تره.....کاش می تونستیم ارزش همدیگر رو بیشتر تو افکار ، رفتار های خوب ، کارهای خوب و همه ی چیزهای خوب هم ببینیم ، نه ضد ارزش ها رو تو رفتارهای بد ، کارهای بد ، و همه ی چیزهای بد هم....

اخیییییییییییییییییییش این حرفها یه چند وقتی بود تو دلم قلمبه شده بود....نَگین همش شعار بود....جمله های قلمبه سلمبه بود.....چون اولاً خودم از این حرفهایی که خیلی آدم خوب نما ها به بقیه میزنن متنفرم.....در ضمن همه میدونن روژین اهل این حرفای قلمبه سلمبه  نیست.!!!

از امروزم گفتم ،پس بذارین تا تهش رو تعریف کنم براتون....آقا همه ی این حرفها تو مخم رژه میرفتن ، که رسیدیم سر استاد گرام...زارع....ای ددم وای....واقعاً نمیدونم این چه موجودی خلق شده....عین یه پشه س که کمربندش رو محکم بسته ....تازه دماغش رو اگر بگیری که بعد از مقداری دست و پا زدن...اول قرمز میشه...بعد بنفش....آخر سر هم سیاه...و اون موقع س که دیگه دست و پا هم نمیزنه!!!اینم که از این....

الآن دیگه ساعت ۴ و میتونم به طور قطع بگم هیچ اعصابی برام نمونده...دلم میخواست یکی رو بیگرم زیر مشت و لگد....ولی حیف که نشد....حالا حال کنین که با این روان چهار تا از اعضای 8Club تصمیم گرفتیم بریم سینما .....حالا دیگه بماند که چهار تا بلیطهای آخر رسید به ما...و شمارمون بود ردیف ۱  (....البته تا حال همتون گرفته بشه باید بگم شماره گذاری صندلی ها بر عکس بود....و آخرین ردیف نشستیم صفا کردیم....!)

+ نوشته شده در  شنبه 24 اردیبهشت1384ساعت 10:53 PM  توسط CyanC  | 

نه مُرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم، نه چنانم که تو گویی، نه چنینم که تو خوانی، نه آنگونه که گفتند و شنیدی، نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیر کسی بسته و بردهِ دینم، نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،  نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادهِ پیرم، نه بَهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم، نه جهنم، نه بهشتم، چنین است سرشتم، این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هو، نه به این است و نه او، گر به این نقطه رسیدی به تو سربسته و در پرده بویم، تا کسی نشنود این راز گوهر بار جهان را.

آنچه گفتند و سرودند تو آنی، خود تو جان جهانی، گر نهانی و عیانی، تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی، تو ندانی که خود آن نقطهِ عشقی، تو اسرار نهانی، همه جا تو، نه یک جای، نه یک پای، همه ای، با همه ای، همهمه ای، تو سکوتی، تو خود باغ بهشتی، تو بخود آمده از فلسفهِ چون و چرایی، به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی، در همه افلاک بزرگی، نه که جزئی، نه چون آب در اندام سبویی، خود اویی، بخودآی. ..... تا به در خانه متروکه هر کس ننشینی و به جز روشنیِ شعشعه ِ پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی.

 

° ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ °

این و یه بار خوندین...حالا یه بار دیگه هم به خاطر من نه ببخشید به خاطرِ خودتون بخونین...ولی این بار به کلمات و حرفاش بیشتر فکر کنین....امید وارم شما هم به اندازهِ من خوشتون اومده باشه...من که خودم دروغ نگفته باشم حداقل ۳۰ بار خوندم....شاید چون یه نزدیکیی بین این و افکار خودم میبینم....

در آخر........امیدوارم هرچه سریعتر به خودتون بیاین!!

+ نوشته شده در  جمعه 23 اردیبهشت1384ساعت 10:45 PM  توسط CyanC  | 

سلام به دوستان گرام....اعلام میکنم وقت تست آی کیوتون تموم شد....دیگه به مغزتون فشار نیارین....میدونم الان ۴ روز خواب و خوراک ندارین و دارین به اسم وبلاگ فکر میکنین......  دیگه یکی دو تا از دوستان که آیکیو شون کشیده بوده فهمیدن اسمش و :

"ماه سیزدهم"

راستش اولش بود جیغ بنفش...احساس کردم یه خورده تکراری....البته نه یه کمی بیشتر از یه خورده!!....بعد از اونجایی که دیدین ، اصولاْ خیلی وقتا برام پیش میاد که میخوام تو هیچ جا نباشم  گفتم بشه فصل پنجم...نه اینم تکراریه....روز هشتم...ای بابا اینم که تکراریه...فیلمشم ساختن.  و آنگاه از اینجا بود که شد ماه سیزدهم...

حالا هر کدومتون اسم قشنگتری به ذهنتون رسید...بهم بگین...ممنون میشم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1384ساعت 2:23 PM  توسط CyanC  | 

تا حالا شده....؟

تا حالا شده که  یه موقع احساس کنین می خواین هیچ جا نباشین...یه جایی که نه این جا باشه نه اونجا!! برای من که خیییییییییییلی پیش میاد... یه نمونه اش همین دیشب بود...نمی دونم چه میشه که همچین احساسی بهم دست میده...از ناراحتی؟از خوشحالی؟آره  گفتم از خوشحالی ، بارها شده که تو اوج همین خوشحالی ها خواستم که هیچ جا نباشم...شاید چون فکر میکنم اکثر این خوشحالی ها...خنده ها...شوخی ها...واقعی نیستن...سه سوتٍ میان ، دو سوتٍ میرن...! بعدفکر میکنم که دختر این که حرف مفت که هیچ جانباشی...خودتم خوب میدونی که ممکن نیست ، مگه این که مرده باشی...تازه اون جوری هم که بعضی ها میگن ممکن بعد مرگ هم یه جایی باشی! بعدم تازه کی خواست بمیره!

بعد میام شروع میکنم که از این خیال باطل بیام بیرون برم تو خیالٍ غیر باطل ! میگم اَااااااااااااااااا.....چی می شد الان تو یه جنگل دور افتاده بودم....کنار یه رودخونه...یه کلبه کوچیک داشتم برا خودم....دور و برم پرٍ حیوون ...تا یه مسافت خیلی زیادی هم هیچ آدمی اطرافم نبود. بعد میتونستم اونجا یه یکی دو ماهی واسه خودم تنها زندگی کنم...تنهای تنها ...عصرا واسه خودم بیام بیرون کنار کلبم...یه آتیش روشن کنم...بشینم کنارش...صدای جلیز ولیز آتیش و تق تق چوبای توش تو گوشم....فکر کنم....همین جوری فکی کنم تا مغزم دیگه سولفاته بشه!(البته این با فرض اینه که الان سولفاته نباشه)...هر وقت دلم خوست راحت داد بزنم...هر وقت دلم خواست راحت با صدای بلند قهقهه بزنم.... هر وقت دلم خوست با صدای بلند به عالم و آدم فحش بدم...هر وقت دلم خواست گریه کنم....هر وقت دلم خواست بپرم تو آب رود خونه...هر وقت دلم خواست با حیوون های اطرافم گپ بزنم...هر وقت دلم خواست بخورم...هر وقت دلم خواست بخوابم...و....

بعد خودم یهو از همین افکار میام بیرون.....میگم بابا روژین بی خیال...اینا که نشدنیٍ...پس همین جای که هستی از همه جا بهتره...اگه الان دوست نداری اینجا باشی چشت درآد یه کاری کن که فردا ، اونجایی باشی که دلت میخواد.

 

امیدوارم همتون فردا اون جایی باشین که دلتون میخواد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1384ساعت 2:2 PM  توسط CyanC  | 

  کرم کوچک دوباره بالا را نگریست ، آن پرستو ها هنوز همانجا بودند. گویی باهم صحبت می کردند. کرم به بتون لای موزاییک ها نگاه کرد. روزنه ای به خاک وجود نداشت.با کوچکترین جنبشی توجه پرستوها را به خود جلب می کرد.به وقتی که در باغچه بود فکر کرد ، وقتی درون خاک سرد دلش دگرگونی خواسته بود ، راه رفتن روی موزاییک حیاط ؛ کاش این را نخواسته بود.آفتاب به وسط اسمان رسیده بود.دیگر نایی برایش باقی نمانده بود.تنفسش سخت شده بود ، اگر به خاک نمی رسید ،می مرد.دوباره سرش را آرام بالا گرفت. خبری از پرستوها نبود. بی درنگ به سوی باغچه حرکت کرد.تازه سرش خاک خیس را لمس کرده بود که دردی در پشتش احساس کرد.نای تقلا نداشت ، پس خود را به دست آنها سپرد...

 

  با تشکر از نویسنده ء متن 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1384ساعت 7:11 PM  توسط CyanC  | 

شاید چالاک ترین نباشم ،

شاید بلندترین نباشم ،

شاید نیرومندترین نباشم ،

شاید زیرک ترین نباشم ،

شاید زیباترین نباشم ،

امّا می توانم کاری را بهتر از دیگران انجام دهم و آن هنر خود بودن است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1384ساعت 8:32 PM  توسط CyanC  | 

سلام به هر کی که الان برای اولین باراومده اینجا...یه سلام دیگه هم برا کسایی که خوب باره اولشون نیست که اومدن...! در هر صورت همتون خوش امدین به "....." شرمندتون که اسم وبلاگ و فعلاً نمی خوام لو بدم...می خوام یه تست آی کیو از تون بگیرم... اگه گفتین اسمش چیه؟!؟!

از الان بهتون بگم که همه جوره تو این وبلاگ مینویسم...خلاصه "......" پذیرای همهء دوستان هست

فعلاً...خوش باشین

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اردیبهشت1384ساعت 10:41 PM  توسط CyanC  |