تبليغاتX
ماه سیزدهم
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!

 

مراقب افكارت باش، چون افكارت ، گفتارت را ميسازد.

مراقب گفتارت باش، چون گفتارت، اعمالت را ميسازد.

مراقت اعمالت باش، چون اعمالت، عادت هايت را ميسازد.

مراقت عادت هايت باش، چون عادت هايت ، شخصيتت را ميسازد.

مراقب شخصيتت باش، چون شخصيتت، سرنوشتت را ميسازد.

 

who are you

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 خرداد1384ساعت 3:27 PM  توسط CyanC  | 

دیروز هم گذشت...شاید برای خیلی ها مثل روزهای قبل....اما...

زندگی برای چندمین بار از من امتحان گرفت....ولی این بار سخت تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم...ولی یه جورایی احساس می کنم تونستیم... .

بارها گفته بودم حرف زدن برام سخت تر از گوش کردن و نوشتن ِ...اما دیروز خودم تازه به عمق این قضیه پی بردم...فکر میکنم تو این دنیای بزرگ تعداد خیلی کمی باشن کسایی که تو شرایطی مثل ما قرار گرفتن...هر چی از اون لحظه ها کمتر توضیح بدم ، یاد آوری دوباره اش برام آرم بخش تر و سبک تر.....

امتحان دادم...امتحانی که میدونم نتیجه اش برای من و اون طوری هم که حس کردم برای تو...احساس سبکی...امنیت...و آرامش ... بود. خیلی شیرین ِ وقتی حتی شده برای یک لحظه حس کنی کسی با وجود تو و در کنار تو احساس آرامش میکنه....اون قدر که حتی اشک هاش به خودشون اجازه جاری شدن نمیدن...ولی بر عکس..گریه کردم...گریه ای که سر شار از آرامش بود....خیلی شیرین ِ وقتی حتی دیگه برای یک لحظه به خودت اجازه ندی احساس تنهایی بکنی...خیلی شیرین ِ وقتی با تمام وجود احساس کنی از این به بعد میتونی علاوه بر خودت به کس دیگه ای تکیه کنی... ولی باز هم از همه این ها شیرین تر اینه که احساس کنی میتونی تکیه گاه باشی...!

شاید منتظر نتیجه ای بهتر از این حرف ها بودم....اما راضی ام...راضی ام به شرطی که راضی باشی...گر چه میدونم شرط زیاد و احمقانه ای ِ...

 شاد باش نه به خاطر من....آرام باش نه به خاطر من....و تکیه کن به من به خاطر من....!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 خرداد1384ساعت 10:8 AM  توسط CyanC  | 

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان                برداشتمی من این فلک را زمیان

وز نو فلکی دگر چنان ساختمی                      کآزاده به کام دل رسیدی آسان

خیام     

 

   زلا باش مثل آب ....شاید که آزاده شدی!

شرمنده این پست رو از قبل آماده داشتم....دیگه فعلاً برای امروز چیزی ندارم....تا فردا!

+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1384ساعت 7:58 PM  توسط CyanC  | 

خسته ام...دیگه رمق ندارم....از این همه فکر کردن...با خود درگیر بودن...به خود فحش دادن....خسته ام....!مقصر منم؟...من نیستم؟....چرا مقصر منم.....پس باید همه چیز رو درست کنم ...مثل روز اولش.....دو راه بیشتر ندارم...۱ یا ۲ ؟!؟!؟ موندم...اولی؟آره....ولی نه...پس من چی؟به همین زودی؟....دومی؟آره...ولی نه ...خود خواهی ِ...اصلاً دلم راضی نمیشه...پس چه کنم؟.....پاهام هم دیگه دارن سست میشن...پاهایی که تمام عمر یه تنه من رو راست نگه داشته بودن...الآن از اون مواقعی ِ که دلم میخواست هیچ جا نبودم...شاید اونجا میتونستم این همه خستگی رو تحمل کنم...!

ولی دیگه آخرش ِ...یه جورایی راهم رو انتخاب کردم...یه انتخاب بزرگ...تجربه دارم...همیشه اولین راهی که تو ذهنم بوده...نتیجه اش بهتر بوده...امیدوارم بازم این طور بشه...

البته...باید بگم...باید بشنوم...شاید راه دیگه ای بود.......شاید از نظر من هنوز هم راهی باشه اما...! بازم تلاشم رو برا پیدا کردن راه سوم ادامه میدم...

خسته ام....

    خسته ام....                                                                    

فردا امتحان دارم...یه امتحان بزرگ...یکی از بزرگترین هایی که زندگی تا حالا ازم گرفته...می ترسم...ولی    میتونم...یعنی باید بتونم...چون دیگه نمیتونه...!

Make my brain          

+ نوشته شده در  جمعه 27 خرداد1384ساعت 2:10 PM  توسط CyanC  | 

اینم یه فلش باحال از Bruno Bozzetto . این رو من براتون انتخاب کردم...بقیه اش رو دیگه خودتون بینین..همشون جالبن!

                             special Bruno Bozzetto_Olympics    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1384ساعت 1:45 PM  توسط CyanC  | 

آره از آدم ها گفتم...از این که انسان بودن خیلی مهمتر از این حرف هاست... از توانایی آدم ها..... ولی چرا؟ چرا این جوری شده روز گار؟ چرا ما آدم ها این طوری شدیم؟ آخه بابا کی قرار بیدار بشیم...کی قرار ارزش واقعی خودمون رو بدونیم؟...

تازگی ها روزها که میرم بیرون...تو خیابون ها....میون این مردم...خیلی بهشون دقت میکنم...به برخورد هاشون ،به کار هاشون ، به نگاه هاشون....واقعاً احساس می کنم همشون گم شدن...همین جوری بی هدف از این ور به اون ور میرن.... احساس میکنم نگاه هاشون همه پوچ شده ، پوچ ِپوچ...بعضی ها رو که میبینم واقعاً حالم به هم می خوره...از انسان بودن خودم خجالت میکشم...آخه تو این قیافه ها و ریخت های اجق وجق دنبال چی میگردین...آخه چقدر تظاهر...اصلاً نمیتونم درک کنم چه تصوری از زندگی دارن!! همه منتظر یه تلنگرن تا به جون هم بیفتن...با کوچکترین خطایی ، بی گذشت و وحشیانه هر چی خشم و بغض های جمع شده تو خودشون دارن خالی میکنن سر هم....سر صد تومن دویست تومن ، همچین فحش رو میکشن به جون هم که نگو....تو نگاه های همشون نگرانی رو میشه خوند...نگرانی ، اضطراب ، خشم ، نفرت ، آرزوی یه زندگی راحت و انسان گونه....همه این ها به کنار، چیزی که از همه بیشتر روانیم میکنه این تبعیضی که هر روز و هر شب بین این مردم میبینم.......یارو پشت ماشین آخرین مدل نشسته....ماشینی که تازه ۲ روز نمیشه وارد شده ، با یه استیلی پشت فرمون نشسته که فکر میکنه رئیس همه اس... حق داره هر جور که دوست داشت با هر آدمی رفتار کنه...هیچ کسی حق نداره بپیچ ِجلو ماشینش..."اصلاً چطور کسی به خودش اجازه میده واسه من بوق بزنه!!"...بعد همین آدمی که نه ببخشید!.... واقعاً حتی برام سخته بگم حیوون ، با کمال وقاحت آشغالش رو از پنجره ماشینش ، ماشینی که همه شخصیتش ِ ، میندازه بیرون.آشغال تو هوا پرواز میکنه میخوره تو سر یک انسان...آره... گوشه خیابون رو که نگاه می کنی میبینی رو یک مقوای سیاه ، انسانی دراز کشیده ، لباس هاش تماماً سیاه ، صورتش کاملاً سیاه ، حتی نگاهش هم دیگه سیاه شده ، یه جورایی از زندگی متنفر ِ ....زندگی ای که حق انسان گونه زنده بودن رو ازش گرفته...و انسان هایی رو میبینی که بی تفاوت از کنار این همه سیاهی راحت عبور میکنن...، بی تفاوت که نه لطف میکنن یه نگاه دلسوزانه به طرف میکنن... " آخی..."

و چقدر سنگین...چقدر سریع.....و چقدر پوچ عقربه های ساعت جلو میرن...و ما همچنان به زندگی کردن  تظاهر  می کنیم...

 آره اینه... اینه یه قسمت کوچیک از شهری که ما توش هستیم.... و اسم این بودن رو میذاریم زندگی....تازه فقط اینجا که نیست...فکر میکنم تمام دنیا دچار این زندگی نکردن شده.....چیزی نبود ، مشتی بود از یه خروار....  انقدر چیز های وحشتناک روز و شب میبینیم که دیگه لازم نیست بگم... ولی جداً چند در صدمون به دیده هامون فکر میکنیم. ...

دلم میخواد برم یه جای بلند...یه جایی که همه صدام رو بشنون و توجه کنن...داد بزنم...فریاد بزنم....بگم بابا ما همه مون یه چیزیم...همه مون انسانیم....داد بزنم ، بگم که حتی حیوون ها هم روش با هم زندگی کردن رو ، از هم حمایت کردن رو ، شیرین زندگی کردن و بلدن.... زشته مایی که ادعا می کنیم آدمیم...تنها موجود عاقل ، ناطق و دارای اختیاریم... این باشه وضع زندگی کردنمون...این باشه نسبت به هم بی تفاوت بودنمون... این باشه فقط به خود فکر کردنمون... این باشه همدیگر رو نابود کردنمون....این باشه بهم دروغ گفتنمون... داد بزنم بگم که  کی قرار بیدار بشیم؟...کی قرار فکر کنیم و بفهمیم الان برای چی اینجا هستیم؟.... اصلاً اینجا کجاست؟.... ما کی هستیم؟....اصلاً کجا قرار بریم؟....

دیگه این اشک ها که این بار نتونستم جلوشون رو بگیرم نمیذارن بنویسم....نمیذارند اقلاً تو ماه سیزدهم...تو جای که هیچ جا نیست هم فریاد بزنم.

فکر کنیم...بیدار بشیم....از بیدار شده ها کمک بگریم...از اون هایی که تو این این طرف و اون طرف رفتن های بی هدف ، هدف دارن.... خوش به حالشون........ شاید که بالاخره زندگی کردیم.

.... شاید ادامه دارد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1384ساعت 1:1 AM  توسط CyanC  | 

ین مطلب رو دیروز خوندم...مو های تنم سیخ شد...با اینکه دلم نمی خواد اینجا مطالب خیلی غم آلود ناک و تو این مایه ها بنویسم...ولی دلم نیومد این رو شما نخونین:

"...مادر لبخند زد ، و این بهترین لحظه عمر بچه ها بود.پدر ماشین را کنار جاده نگه داشت و گفت: بیایید پایین هوایی بخورید!. بچه ها فریاد کشیدند: ما تو ماشین می مانیم. نسیم خنکی می وزید. مادر در حالی که قدم می زد گفت: بچه ها خیلی خوشحالند ، خیلی وقت بود مسافرت نیامده بودیم. پدر چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. بچه ها تو ماشین بالا و پایین می پریدند و شعر می خواندند.....شعر شادترین خانواده دنیا.....ناگهان اتومبیل به حرکت در آمد. بچه ها ساکت شدند و به دره ای که پیش رویشان بود چشم دوختند.پدر فریاد کشید و مادر دوید.دوید و به آینده روشن کودکانش اندیشید.اندیشید و خود را پرت کرد جلوی چرخهای ماشین تا بایستد.ماشین ایستاد....بچه ها لبخند زدند...مادر... مرد."

قدر مادر ها رو بدونیم...

قدر پدر ها رو بدونیم...

قدر تمام لحظه های با هم بودن رو بدونیم...و حتی قدر لحظه های تنهایی و سختی...

 زندگی همین لحظه هاست!

به قول پریسا "چقدر دیر متوجه میشویم که زندگی همان لحظاتیست که بی صبرانه منتظر گذشتنشان هستیم."

                                                                 ""

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1384ساعت 8:16 PM  توسط CyanC  | 

دوباره اومدم...اومدم با یه دنیا تشکر از همه دوست هام...با تشکر :

از مانا که خواهرترین دوست دنیاست ، از رایای مهربونم ، از امیر که صافِ صافِ و البته فوتبالی ، از وبلاگ نویس آواره که با خانمان تر از این چیزی که نوشته ، از سید که دوست ترین برادر دنیاست ،از پریسا که از با احساس ترین عقل های دنیا رو داره ، از .......که می دونم کیه نمی دونم کیه ،  از توطئه گر که صادقانه ترین شناخت انتقاد آمیز رو داره ، از مینا که قلبش به روشنی ِ پاکی دوستیش ِ ، از سرور که کم صدا ترین فریادهای بلند رو می زنه (توصیفت برام خیلی سخت بود) ، از ارتباط که الو آقا من رو داری؟ صدا نمی رسه... ، از یاسمنم.. که هیچ توصیفی ازش ندارم جز "دوست" ، از مژگان که هنوز داره می گرده؟ و البته مشکوک ، از کیوان که همیشه خشمانه ترین اشک ها رو میریزه... ،از graezi که بسیار مصمم داره تلاش می کنه روژین رو....دنیا رو....زندگی رو و البته انسان رو بشناسه....!

بچه ها از همتون متشکرم....اگر بدونین چقدر بهم کمک کردین....

من فهمیدم... فهمیدم که یه سری اخلاق هایی دارم که دوستام رو ناراحت می کنه، که حتماً باید ترکشون کنم....فهمیدم که رکی خوبه ولی نه در همه جا ، نه در مقابل همه کس ونه در مورد همه چیز....فهمیدم که من به عنوان یک انسان اراده دارم پس این حق رو ندارم که نتونم خشمم رو کنترل کنم....ولی هنوز نفهمیدم کجا غرور دارم ، یعنی تا حالا نه خودم همچین برداشتی از روژین داشتم و نه کسی بهم گفته بود....ولی بهتون قول می دم دفعهِ بعد که نظراتتون رو خواستم نگین غرور بیش از حد داره  &....

من امیدوارم...امید وارم تا آخر عمرم با معرفتی از صفاتی باشه که دوستام برام ذکر میکنن...امیدوارم همیشه هر وقت دوستام دچار مشکلی میشن کاری ازم بر بیاد و حتماً براشون انجام بدم....امیدوارم همیشه گوشی برای شنیدن حرفهاتون داشته باشم و اون قدر قابل اعتماد که بتونین بهم تکیه کنین &...

و در آخر سعی می کنم برای همتون دوست خوبی باشم همونطور که شما خوب ترین دوستهای دنیا هستین...

 دوستی یک اتفاق هست و جدایی یک قانون...و این ما هستیم که میتونیم قانون شکنی کنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1384ساعت 6:20 PM  توسط CyanC  | 

اصولاً چون اینجا مهد دموکراسی ِو من به نظرات تمام خوانندگان محترم توجه می کنم(دیگه دم انتخابات همه شعار میدن ، بذار منم بدم! ).... یکی از خواننده ها که مثل اینکه خیلی تنهاست، به قول خودش (تنها تر از شب)....ازم خواست که در مورد خودم بیشتر توضیح بدم... راستش رو بخوای ، به ذهنم رسید که از همه شما هایی که به اینجا سر میزنین... مطالب رو میخونین....چه دوستام که من رو میشناسن و چه شماهایی که با چیزهایی که نوشتم فکر میکنین نسبت به من شناختی دارین بخوام که روژین رو برای ایشون و البته بقیه کسایی که میاین و من رو نمی شناسن  معرفی کنین....همتون بنویسین خواهشاً....حتی اگه شده یه جمله ...هم از بدیها و خصلتهای بدم...و هم از خوبی ها و خصلتهای خوبم..... هم از طرز تفکرم(تا همون حدی که فکر میکنین من رو میشناسین)...همه اونهایی که تا حالا از من انتقاد کردن میدونن تو این زمینه آدم با جنبه ای هستم ( به این میگن خود تحویل گیری مفرط!)

دیگه جداً ازتون خواهش کردم بنویسین دیگه....روم رو زمین نندازین !

اگه توجه هم بکنین اینجا میتونین بدون اینکه شناسایی بشین حتی فحش هم بدین....!

در آخر بگم...منم هنوز دنبال خودم میگردم...یعنی فکر میکنم تا یه حد خوبی روژین رو می شناسم ولی هنوز خیلی مونده تا به عنوان یک انسان با همه پیچیدگی هاش بشناسمش....؟!؟ 

      

+ نوشته شده در  جمعه 20 خرداد1384ساعت 0:10 AM  توسط CyanC  | 

  yesterday is history...

  Tomorrow is mystery...

  Today is a gift...

  That's why we call it  PRESENT" ! Our Gift!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 خرداد1384ساعت 12:12 PM  توسط CyanC  | 

اصلاْ هیچ توضیحی برای حال خودم تو این چند روز ندارم....واقعاْ یه جورایی گیج گیجم ....نمی دونم آخه چه جوریِ؟....برای یه مدت زندگی میره به سمت یک نواختی...انقدر همه چیز تکراری و یکنواخت میشه که حالت از زندگی بهم می خوره....همش دعا میکنی و منتظری... منتظر یه اتفاق تازه...یه سمت جدید تو زندگی...یه احساس تازه....یه نگاه تازه....

بعد یهو تو یه روز نه شاید یک لحظه همه چیز عوض میشه....پشت سر هم کلی اتفاق برات میافته.....هرروز یه اتفاق جدید....یه مشکل تازه.....یه احساس تازه....و از همه مهمتر یک نگاه تازه....این جوری میشه که مثل من گیج میشین...

   میشینم....!از شب تا صبح ، از صبح تا شب فکر میکنم....یاد یه سری مسایل که میافتم ....باورم نمیشه، میبینم چند تا از چیزهایی که منتظرش بودم یهو باهم اتفاق افتادن.....میگم نه روژین انتظارت بیخودی نبوده....و تو این لحظه ها از زندگی متشکر میشم...و بهش امیدوار.....یه کم که بیشتر فکر می کنم...یه سری دیگه از اتفاق ها ، گفته ها وشنیده ها میاد جلوی نظرم....خدایی میمونم....یه چیزهایی که ، میخوابیدم خوابش رو هم نمیدیدم...اینجاس که یه احساس تازه...احساس بدبختی بهم دست میده....دیگه روز و شبم میره پای حل کردن این مشکلات...همش دعا میکنم....منتظرم....منتظرم که زندگیم به حالت اولیه اش برگرده...حالم از این مشکلات جدید بهم میخوره.!؟!؟!

ولی بازم ته دلم خوشحالم...چون میدونم باحالی زندگی به همین چیزهاشِ.....برای همین که واقعاً دوستش دارم...همین غیر قابل پیش بینی بودنش که همه رو مجذوب خودش کرده....!

الآن باز هم منتظرم...منتظرم که مشکلاتی که پیش اومده رو  دونه دونه حل کنم...منتظرم که سر فرصت از اون چیزهای خوبی که منتظرشون بودم لذت ببرم....از اون احساس های تازه...از اون نگاه های تازه...

و زندگی ادامه دارد....با خواسته ها....نا خواسته ها....با خوشی ها....ناراحتی ها...با انتظارها....و و و

امیدوارم همتون به اندازه کافی فرصت برای زندگی داشته باشین.!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 خرداد1384ساعت 6:17 PM  توسط CyanC  | 

 روزی فرشته ای از سنگ پرسید : " چرا از خدا نمی خوای که تو رو انسان بکنه؟".... سنگ جواب داد: " هنوز اونقدر سخت نشدم ، که بتونم انسان باشم...."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1384ساعت 4:3 PM  توسط CyanC  | 

Magic of math

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1384ساعت 8:0 PM  توسط CyanC  | 

  به خودم خیلی اعتماد داشتم...فکر می کردم به عنوان یه انسان هر کاری رو که بخوام میتونم انجام بدم!...آره میدونم مسلماٌ کاری که در توانم باشه....فکر میکردم انسان بودن خیلی بزرگتر و مهمتر از این حرفهاست.....اصلاْ اسم آدم و انسان رو با ابهت به زبون می آوردم...البته هنوزم میارم...ولی قبلاْ ها واقعاْ اینو در مورد خودم قبول داشتم....هیچ مشکلی برای خودم یا شاید اطرافیانم نبوده که واقعاْ فکر کنم حل شدنی نیست....خیلی احساس قشنگی وقتی یه آدم انقدر به خودش و به انسانیت انسانها اعتماد و اطمینان داشته باشه....تازه قشنگتر هم میشه اگه بقیه هم به همون اندازه بهش اعتماد داشته باشن...

همه این ها رو گفتم برای این که نمیدونم چرا این چند وقته روژین اون اعتماد رو به خودش نداره.....هیچ وقت فکر نمی کردم  ، منی که در تمام عمرم سعی کردم اکثر مشکلاتم رو چه ساده و چه پیچیده حتی الامکان خودم حل کنم...رو پای خودم بایستم... ، الآن این جوری عاجز بشم...مجبور بشم هرروز و هر شب به خودم فحش بدم...

اولش بعد از اون همه فکر کردن و بحث کردن احساس کردم حل شده....همه چیز خوب پیشرفته....یک بار دیگه تونستم  بدون اینکه باعث ناراحتی کسی بشم حل کنم قضیه رو....ولی نه نه نه نه .... خیلی احمق بودم....یعنی واقعاً تقصیر خودم هم نبود...هیچ وقت نتونستم معنای واقعیش رو درک کنم....و با این خریتم.!!!...هر چی فحش بدم کمه...خیلی سخته بدونی ناراحته و از ناراحتیش ناراحت باشی....ولی سعی کنه به خاطر تو خودش رو راضی و خوشحال نشون بده.....و به خاطرش خودت رو راضی و خوشحال نشون بدی....از سختم اون ور تر...وحشتناکِ.... وقتی نتونی چیزی رو که با تمام وجود دوست داری به کسی هدیه بدی ، بهش بدی.... آخه چرا انقدر ابلهم...قبلاً به روژین بودنم افتخار می کردم.....ولی الآن دوست داشتم یکی دیگه بودم.این نبودم...اصلاً اینجا نبودم....اصلاً هیچ جا بودم........!!!!

تورو خدایی که قبولش داری....وقتی این ها رو می خونی باز از دست خودت ناراحت نشو....نکن این کار رو.....اگه راستش رو بخوای این خود خوریهات بیشتر اذیتم میکنه....روانیم میکنه...به خاطر من....به خاطر اون چیز قشنگی که تو دلت باهام حرف بزن....بذار اعتمادم به خودم برگرده....بذار منم بتونم این بار برات کاری بکنم...!!

واقعاً در برابر خودت و چیزی که در دلتِ چیز دیگه ای برای گفتن ندارم....خوش به حالت!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1384ساعت 1:0 AM  توسط CyanC  | 

...بعضي وقتها حرف زدن خيلي سخت است, بعضي وقتها كه نمي داني چرا بيهوده بغضي در گلويت مانده است, بعضي وقتها كه نمي داني چرا احساس تهي بودن مي كني . بعضي وقتها, نه شايد هم خيلي وقتها. وقتي كه از خنده هاي دوستانت لذت نمي بري, يا دلت براي ورق زدن يك مجله تنگ نمي شود, مي خواهي تمام كتابها را بهم بريزي و لباسها را پرت كني تا در ميان اين بي نظمي گمشده ات را بيابي. مي گردي, خسته مي شوي , در خلوتت اشك مي ريزي , امـا نمي يابي...گم كرده اي يا خودت گم شده اي؟ از اين واژه فرار مي كني چرا كه نمي خواهي باور كني كه گاهي مي توان در خود گم شد. مي توان گيج و مبهوت ساعتها بدنبال خود گشت اما نيافت... در هيچ كجا, هيچ زمان خودت را نمي يابي. باز هم چيزي در قلبت تهي مي شود, باز هم بغضي بر گلويت چنگ مي زند, باز هم تو مي ماني و گمشده ات. تا در خانه اي مي خواهي بيرون بروي و از زندان خانه فرار كني, گويي بدنبال گمشده ات در بيرون از خانه مي گردي و وقتي بيرون از خانه اي و چيزي نمي يابي باز دلت مي خواهد به زندان خانه پناه ببري. خودت هم نمي داني بدنبال كه يا چه هستي !  چقدر دنبال خودت گشته اي؟ روزي, نه سالي چند بار در خانه دلت را مي زني و براي سفر به درون توشه اي نمي خواهي.
برو خود را بياب و از كوچه هاي تنگ سردرگمي رد شو. برس به آنجايي كه من هم نمي دانم كجاست. اما هر جا كه هست زيباست, چرا كه تنها خودت به اندازه خودت زيباست...

 

با تشکر از کیوان که این متن رو برام فرستاد!

+ نوشته شده در  جمعه 13 خرداد1384ساعت 1:10 AM  توسط CyanC  | 

تکرار و تکرار و تکرار ......!!

بابا انقدر سخته یه نظر بدین!؟! این همه با هزار امید و آرزو میشینم تایپ میکنم منتظر یه

نظر کوچولو از طرف دوستام که میان می خونن..... یه چیزی بنویسین دلم خوش بشه ، بفهمم خوشتون

اومده ، بدتون اومده....خدایی دو خط اون قدرها هم وقتتون رو نمیگیره..... غر زدم! یه تشکر هم از همه

شما ها که وقت میذارین مطالب رو می خونین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 خرداد1384ساعت 5:0 PM  توسط CyanC  | 

می خوام امشب براتون از یه دنیا صحبت کنم....می خوام ببینم شما تو یه همچین دنیایی چه جوری دوام میارین؟!دنیایی که توش:

"......یه زمانی مردمش به هم اعتماد داشتن...ولی الان دیگه هیچکس هیچ درکی از اعتماد به دیگری نداره.....تو این دنیا که قبلاً همه چیزش با صداقت همراه بود.... دیگه هیچکس حاضر نیست صادق باشه.....دیگه هیچکس نمی خواد قبول کنه که شاید هنوز بتونن با صداقت زندگی کنن....زمانی مردمش حرفها و احساساتشون رو با چشم هاشون به هم می رسوندند.....ولی الآن  هیچکس حتی برای حرفهایی که زده و شنیده ارزشی قائل نیست.....اصلاً دیگه هیچکس حافظه ای برای نگهداری حرفهای مهم نداره....یه زمانی تو این دنیا مردمش برای کارهای اشتباهشون که دیگری رو رنجونده بود از هم معذرت می خواستن....ولی الآن.....دیگه هیچکس مطمئن هم باشه اشتباه کرده ، حاضر نیست حتی با نگاه معذرت خواهی کنه....اصلاً تو این دنیا  هیچکس حاضر نیست قبول کنه شاید منم اشتباه کنم.....دیگه هیچکس ارزش واقعی دوستی ها رو نمی دونه.....دیگه هیچکس فکر نمیکنه بابا اگه این دوستی ها هم نباشه که دیگه باید فاتحه خودمون و دنیامون رو بخونیم.....دیگه هیچکس نمی خواد قبول کنه تنهایی زندگی کردن تو این دنیا خیلی سخته.....یه زمانی تو این دنیا مردمش برای هم جون می دادن ولی حیف....الان دیگه هیچکس امکان نداره به خاطر دیگری حتی یه کمی از خواسته ها و غرور خودش بگذره....قبلاً ها که یکی میدید اون یکی ناراحت یا دلش پره هر جوری شده می خواست از اون حالت درش بیاره..... هر جور شده مجبورش کنه درد و دل کنه..... ولی الآن؟!....دیگه هیچکس از ناراحتی اون یکی دلخور نمیشه.... حتی اصلاً براش مهم نیست خودش اسباب ناراحتی دیگری رو فراهم کرده باشه.....یه زمانی هر کی برای شاد کردن دیگری هر کاری که می تونست انجام میداد....اما....دیگه هیچکس برای شادی یا حتی ناراحتی هم نوعش اهمیتی قائل نیست....دنیایی که مردمش شب و روز به تظاهر به زندگی عادت کردن  &........" 

 فکر می کنین خود این دیگه هیچکس ها چه جوری تو این دنیاشون دوام میارن؟!

واقعاْ نمیدونم مردم این دنیا دنبال چی می گردن.... حاضر نیستن با هم دیگه یه کاری کنن که دنیاشون مثل قبل یا حتی بهتر بشه؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 خرداد1384ساعت 11:1 PM  توسط CyanC  | 

مردی به دیگری گفت:

"مدتی پیش ، هنگامی که آب دریا بالا آمده بود ، با نوک عصایم روی ماسه ها چیزی نوشتم.مردم مدتها ایستادند تا آن را بخوانند و کسانی هم مراقب بودند تا هیچ کس خرابش نکند."

مرد دیگر گفت:

"من هم روی ماسه ها چیزی نوشتم ، اما هنگامی که آب پایین رفته بود.پس از مدتی امواج خروشان دریا آن را شست.....راستی بگو تو چه نوشته بودی؟"

آن مرد گفت:

"جمله ِ ـــ من کسی هستم که هست ــ را نوشتم. اما تو چه نوشتی؟"

دیگری گفت:

" من هم عبارت ــ من قطره ای از این اقیانوس بزرگ هستم ــ را نوشتم."

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 خرداد1384ساعت 10:0 PM  توسط CyanC  | 

 

 "زندگی زیباست ، گر بیافروزیش                        ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست "

فقط می دونم که امشب باید وبلاگ می نوشتم....شاید باورت نشه یه ۳ ساعتی فکر کردم از چی بنویسم ولی هیچی به ذهنم نرسید....شروع کردم به نوشتن ، دیگه هر چی شد شد.....!

از چی بگم...؟ از اینکه میشه گفت امروز از مزخرفترین روزهام تو این ۲ ماه اخیر بود...شاید این نمرات درخشانی که گرفتیم بی تاثیر نبوده باشه...دیگه از چی بگم ....؟از اینکه حالم امروز افتضاح بود...از اینکه امروز از دیدن ناراحتی دوستم زجر کشیدم...از اینکه چهار پنج بار به طور وحشتناکی دلم می خواست گریه کنم ، ولی طبق معمول جلو شو گرفتم....از اینکه امروز باز اون حسی که بعضی وقتا میاد سراغم برگشت، اره از خودم ، از روژین بدم میاد....کاشکی دلیلش رو می دونستم....از اینکه خیلی نگران آینده ام.....از اینکه الان در گیر یه مشکلیم ، و واقعاً توش موندم....شاید برای اولین بار احساس کردم روژین در برابر یکی از مشکلاتش بدجوری در مونده شده.... از اینکه آخه چرا بعضی وقتا میذاریم تو دوستی هامون این جوری الکی الکی خدشه وارد بشه؟؟.... آخه چرا وقتی دلمون این طوری گرفته هیچ وقت شجاعت این رو نداریم یا بهتر بگم ندارم که با کسی ، حتی با دوستام در میون بذارم ، خیلی بده.... دیگه از چی بگم.... که گفتنی زیاد دارم!ولی واقعاً اگر بخوام بنویسم یه وبلاگ کم برام...تازه نکته مهمی که هست اینه که بعضی چیزها نگفتنش بهتره....ولی خدایی نه این جور موقع ها یه درد و دل کوچیک هر چه قدر هم ساده آدم رو خالی می کنه....

 

"به انتظار قایق عشق نشستن بی فایده است ، مگر آنکه قبلاً خودت آن را فرستاده باشی."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 خرداد1384ساعت 8:54 PM  توسط CyanC  | 

معجزه رنگ ها!

از الان بگم این عکس کاملاً! بی ربط با این فلش...بعداً نگین حوصله نداشت الکی وبلاگ پر کردا.!

فقط دیدم خیلی خوشرنگن...گفتم یه جلوه ای به محیط داده باشم(اوهوه)

ای بابا روزگار!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 خرداد1384ساعت 0:6 AM  توسط CyanC  | 

آقا فقط همین رو بگم که جای هر کی الان داره ماه سیزدهم رو می خونه اساسی خالی! عجب اردو یی بود..به کوری چشم بعضی ها یه روزه یه اردو ردیف کردیم...نه البته کردند!...اونم چهشش اردویی!

شما فکر کنین بابای اردو سه شنبه اومده میگه فردا یه اردو سه روزه داریم برای گرگان...ما هم که پایه گفتیم باشه فردا هستیم....شب با هزار امید و آرزو ساک رو بستیم آماده...فردا اومدیم میگه قرار گرگان سیل بیاد اردو کنسل! حالا تازه بماند که امتحان آمار لغو شد و....منت استاد رو کشیدیم و....! از یه طرف همون بعضی ها از شصت سال قبل اردو گذاشته بودن برای ولشت! ما هم به خاطر همون بعضی ها بودن ، اسم ننوشته بودیم....حالا که گرگان کنسل شد گفتیم جهنم و ضرر میریم ولشت...ولی خوب وقتی مسوول اردو یه بچه ننر باشه طبیعی که بر گرده به 40 نفر آدم که شرایط ما رو داشتن بگه نه نه...دیگه جا نداریم.ای بابا.،خوب اقا جان این همه آدمیم یه اتوبوس دیگه بگیر همه با هم بریم..."نه...دو تا اتوبوس درد سر داره...میخوام برنامه تمیز باشه." .

شما بودین کفری نمی شدین؟!...دیگه منم زدم به سیم ... به داداشم که بابای اردو باشه گفتم من نمی دونم برا گرفتن حال اینم که شده باید همین الان برنامه جور کنیم...اونم که پایه تر از همه...برنامه یه روزه گذاشت برا نمک آبرود... 8Club هم شد مسوول اسم نویسی...و اینگونه بود که ظرف ۲ ساعت ۲ تا اتوبوس پر شد .

خوب دیگه برم سر اصل اردو.......

رفتنه با وجود اینکه راننده اتوبوس ما خراب کاری کرده بود و قبض نمیدونم چی چی نداشت و باعث شد یه ۲ ساعتی از برنامه عقب بیافتیم...ولی تو راه خیییییییییییلی خوش گذشت....خدایی فکر نمی کردم پسر های ۸۳ ای به این باحالی و پایه ای باشن...(حالا نگم پایه چی؟)دمشون گرم.....البته بگم که دم خودمون هم گرم چون اگه ما نبودیم عمراً به بقیه خوش نمی گذشت.خلاصه که از کسایی چیزهایی دیدیم که اصلاً انتظارش رو هم نداشتیم....واقعاً همینه که می گن در سفر باید شناخت...

آقا بالاخره ساعت۳:۳۰ رسیدیم.کمی چرخیدیم و با تله کابین رفتیم بالا و .... بعد دیدیم بابا اگه بخوایم برا شب برگردیم که دوباره یه ساعت دیگه باید را بیافتیم...فقط خستگی میمونه برامون...باز اومدیم سراغ بابای اردو(آخی !)....خلاصه آخرش اینکه یه عده با یکی از اتوبوس ها برگشتن....و بقیه که مسلماً ما هم جزوش باشیم قرار شد شب بمونیم...

برا شبم بابای اردو طبق معمول از کار درستیش تو این موارد() سه سوت یه ویلا جور کرد...رفتیم بارو بندیل پیاده کردیم و.....بدو لب دریا...فقط بگم عجب دریایی بود...با تمام وجود دلم می خواست بغلش کنم.از اون شبهای آرومش بود...گرچه بعید می دونم دوام آورده باشه ،  با اون همه سر و صدای ما!!.....آره دیگه جاتون خالی.....عجب آتیشی هم روشن کردیم....ولی لذت بخش تر از همه اون موقع بود که تنهایی رفتم روی سنگها نشستم....فقط خودم بودم و تاریکی دریا و  ستاره هایی که یواشکی سوسو می زدن...از اون شبهایی بود که خیلی از تنهایی خودم لذت بردم...از اون وقتایی که دلم می خواست انقدر فکر کنم تا مخم سولفاته بشه!....امیدوارم شما هم تجربه کنین.

ساعت 11 اینا برگشتیم ویلا....همگی یه ته بندیی کردیم....یه سری از بچه ها رفتن لا لا...یه عده دیگه از جمله بنده تا خود صبح ورق بازی کردیم...دیگه ساعت ۵:۳۰ نعشمون مونده بود رو زمین ....با این وجود باز کشون کشون خودمون رو رسوندیم لب دریا....و اونجا خسبیدیم

اوه اوه....چقدر شد....الان تمومش می کنم..آره دیگه ساعت ۷:۳۰ به مقصد خانه ،غذا ،حموم و از همه مهمتر خواب راه افتادیم....! شرمنده همگی که تو راه برگشت اصلاً میزون نبودم...همون بهتر که شرایطم رو اصلاً توضیح ندم....از بس که بچه ها هم خسته بودن تو برگشت دیگه کسی نای شیطونی نداشت!

خلاصه...(ببینین چقدر به خاطر شما خلاصه کردم!)...و ساعت ۲ بود که سر منزل مقصود رسیدیم .

 

 

منم که میدونین اصولاً هیچ چیزی رو بیخودی اینجا تعریف نمیکنم........قبلاً گفته بودم یه بار دیگه هم بگم....واقعاً خیلی خوب می شد این زود قضاوت کردن هامون رو کنار می گذاشتیم....خدایی آدم بعضی وقت ها  تو شرایطی قرار میگیره که از افکار خودش در مورد بقیه شرمنده میشه...نه؟کاشکی از اول یه جوری وارد بشیم که هیچ وقت به این شرمندگی ختم نشه!البته یه جور دیگه شم هست که چشم آدم رو خوب باز میکنه....اونم خوب چیزیِ !

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1384ساعت 10:0 PM  توسط CyanC  | 

 

فعلاً شب به خیر ;) !

خدایی تا حالا ببر به این پپلی دیده بودین؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1384ساعت 11:10 PM  توسط CyanC  | 

روزي پدر يک خانواده بسيار مرفه به قصد نشان دادن فقر مردم و فهماندن معناي تهيدستي به فرزندش ، سفري را ترتيب داد . آنها چند شبانه روز را در مزرعه اي که متعلق به يک خانواده بسيار فقير بود ، گذراندند.
در بازگشت پدر از پسر پرسيد :" خوب ، چطور بود؟"
پسر در جواب گفت: " آه ، بله "
پدر پرسيد : " خوب از اين سفر چه درسهايي گرفتي؟"
پسر در پاسخ گفت :
" من ديدم که ما فقط يک سگ داريم ولي آنها 4 سگ ؛ مايک استخر نه چندان بزرگ داريم ، اما آنها نهري دارند که انتهايي ندارد ؛ ما در باغمان چراغ آويخته ايم ، در حالي که شب آنها ، با تلاءلو نور ستارگان بي شمار روشن مي شود ؛ حياط ما محدود است اما آنها کل افق را مي بينند ، ما در زمين کوچکي زندگي مي کنيم اما زمين هاي آنها آنقدر زياد است که از محدوده ديد خارج مي شود. ما خدمتکاراني داريم که برايمان کار مي کنند ، اما آنها خود به ديگران خدمت مي کنند ؛ ما غذايمان را مي خريم اما آنه خودشان آن را به عمل مي آورند ؛ ما براي حفاظت از خود در اطرافمان ديوار کشيده ايم اما آنها دوستاني دارند که در هنگام لزوم از آنها حمايت مي کنند. "
پدر در مقابل اين سخنان هيچ حرفي براي گفتن نداشت.
سپس پسر گفت :" پدر جان متشکرم که به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم ."
 

  "   "

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1384ساعت 11:4 PM  توسط CyanC  | 

در باغ یک تیمارستان بود که جوانی دیدم با صورتی رنگ پریده دوست داشتنی و پر از تعجب. روی نیمکت کنار او نشستم و گفتم: " چرا اینجا هستی؟"

با حیرت به من نگاهی کرد و گفت:" این سوالی نا شایست است اما به شما پاسخ خواهم داد: پدرم می خواست از من شخصیتی مشابه خود بسازد عمویم نیز همین گونه بود. مادرم می خواست که تصویری از پدر مشهورش باشم.خواهرم چون همسر دریانوردی شد سعی داشت که من را نمونه و  سرمشقی از او قرار دهد و آنگونه رفتار نماید که با او باید باشد. برادرم فکر می کرد باید مثل او یک ورزشکار باشم.

معلمانم نیز به همین منوال برایم تعیین کرده بودند که دکتر فلسفه استاد موسیقی و یا منطق دان بشوم و خلاصه هر کدام سعی داشتند مرا مثل آیینه ای بسازند که تصویری از چهره ي آنها باشم.

به هر حال به اینجا آمدم. بیشترین کسانی را که عقل سلیم دارند این جا یافتم و خلاصه که اینجا توانستم خودم باشم."

سپس بی مقدمه به من رو کرد و گفت:

".... اما تو بگو! به خاطر کمال و چاره و تدبیر واقعی ای که داشتی به اینجا آمدی؟"

من جواب دادم :

" نه.... من فقط آمده ام برای دیدن اینجا."

آنگاه گفت:

" آه... پس تو هم یکی از آنهایی هستی که در تیمارستان آن طرف دیوار زندگی می کنند."

 

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 خرداد1384ساعت 11:26 AM  توسط CyanC  |