|
|
|
|
|
یک حس عجیب ... یک حس غریب ... قبلاْ همه جا تاریک بود ... شاید تاریک می دید ... از گم بودن خود در تاریکی خسته بود ... به دنبال نور می گشت ... می دانست دیگر برای زنده ماندن ... برای حفظ موجودیت خود باید به نور دست می یافت ... گشت ... پرسید ... کمک گرفت ... سختی کشید ... می دانست برای رهایی از آن همه تاریکی و دست یابی به نوری که با ذره ذره وجودش نیاز به آن را احساس می کرد ، باید سختی های زیادی را تحمل می کرد ... ایمان آورد ، به ارادۀ خود .... خود را باور کرد ... و باز هم تحمل کرد و کمک گرفت ... می دید ، طیفی از نور را کم کم احساس کرد ... آری ... توانسته بود تاریکی ها را پس بزند و گرمای نور را با تمام وجود خود احساس کند ... بالاخره نور را یافته بود ... نوری که مسیر زندگی را برای همیشه بر او روشن کرد ... دیگر منبع نور را می شناخت ... باید می رسید .... باید خود به منبع نور دست می یافت ... تازه فهمید که قدم در مسیری دشوار گذاشته ... ولی او که یکه و تنها تاریکی های درونش را نابود کرده بود ، پس از عهدۀ ادامه مسیر هم بر می آمد... پس توشه سفر را برداشت و قدم در مسیر آوارگی گذاشت ، مسیری که به منبع نور ختم می شد ... . مسیری بود پر از پیچ و خم ... پر از تاریکی ... پر از سختی ... باید تاریکی های اطراف را می دید و پیش می رفت ... ولی آیا او که سبدی از نور در بغل داشت باید بی تفاوت از کنار این تاریکی ها می گذشت؟!حسی عجیب در خود یافت ... باید در حد توان خود دیگران را از تاریکی ها رها می کرد و به مسیر نور وارد می ساخت ... در هر کجای مسیر که می توانست باید دریچه ای از نور به روی دیگران می گشود ... شاید که او نیز در یافتن مسیر کمک حال دیگران باشد ، و این گونه آرامشی برای طی ادامه مسیر پیدا کند ................... . کسی او را مهاجم خواند ... کسی که خود از سال های دور به دنبال نور می گشت ... نه در تاریکی محض بود و نه گرمی نور را در درونش احساس می کرد ... گم شده بود ... البته مسیری یافته بود ... مسیری متفاوت ...مسیری که می دانست انتهایش روشنایی مطلق است .... ولی این نور دست نیافتنی بود مگر این که همه او را و مسیر او را باور می کردند و به خود شجاعت قدم گذاشتن در آن را می دادند... . کسی که در میان این گمگشتگی ها و جست و جو ها یک حس غریب را تجربه می کرد ... و در این سردرگمی ها خلوتگاهی گرم برای آرامش خود یافته بود ... به ناگاه احساس کرد سکوت خلوتش شکسته شده ... می دانست که نا خواسته وارد خلوتگاه شده ، ولی تحمل این شکستگی برایش بسیار دشوار بود ... نوری را که از دریچۀ گشوده شده به درون می آمد می دید و گرمی آن را لمس می کرد اما باز هم برایش دشوار بود ...چون حس می کرد دیگر باید خدای تنهایی را در سیزدهمین ماه زندگی اش تنها بگذارد و این برایش درد آور بود ... پس از هجوم شکوه کرد ... می دانست دیگر در آن جا از درونش نخواهد گفت و از درونش نخواهد خواند ... باز هم شکوه کرد ... می توان ویرانی های ناشی از هجوم را باز سازی کرد اما ... کاش کسی آن ها را باور داشت ... و خود نیز ...
|
||
|
|
|
|
|
خلوتی ساختی ... خلوتی امن ... خلوتی که با سکوتی سرد آغاز شد ... و به آرامشی گرم ختم شد ... جایی برای گفتن ... جایی برای خواندن ... از درونت گفتی ... از درونش خواندی ... گرما را با تمام وجود احساس کردی...ولی... کاش خلوت هایمان اینگونه مورد هجوم واقع نمی شد ... کاش می شد باز با خدای تنهایی در ماه خود شناسی سخن گفت ... ولی حیف که دوباره باید رفت به سوی سکوتی سرد ... .
دوباره خواهم ساخت ... سختی ترک خلوت را به خاطر نیاز به گرمای آرامش تحمل خواهم کرد ... دوباره می نویسم ... دوباره می خوانم ... در خلوتی امن ... . |
||
|
|
|
|
|
بعضی وقت ها آدم به جایی میرسه می بینه گم شده ، بین دو احساس گم شده ... نمی دونه باید گریه کنه ؟ یا باید بخنده؟....
شروع می کنی به خندیدن....می خندی...به اوضاعی که برات پیش اومده می خندی... به این که احساس می کنی همه چیز یکباره ، بی خود و بی جهت در هم بر هم شده.... به این که به جایی رسیدی که جز خندیدن کاری ازت بر نمیاد ... به اینکه می بینی زندگی چقدر ساده می تونه تو رو به بازی بگیره.... به اینکه زندگی انسان ها به سادگی ، با یک تصمیم غیر منتظره میتونه از این رو به اون رو بشه....آینده اش کاملآ عوض بشه....می خندی...به گم شدن خودت می خندی..... در بین تمام این خنده ها و قهقه ها یه صدایی می شنوی.... صدای گریه درونت...خنده ها کم کم جای خودشون رو به اشک های حلقه شده توی چشم هات میدن... اول به یک جایی می رسی که خنده و گریه ات با هم یکی میشن...کم کم خنده ها با هات خدافظی می کنن و تو رو با اشک ها و تمام اون چیزهای که باید به خاطرشون گریه کنی تنها میذارن.... شروع می کنی به گریه کردن....گریه میکنی....به خاطر اوضاعی که برات پیش اومده گریه می کنی...به خاطر سر در گم بودن خودت...به خاطر اینکه به جایی رسیدی که واقعاً نمی دونی چه کار باید بکنی ... به خاطر اینکه نمی خوای فکر کنی ولی مجبوری ... برای اینکه دوست داری هر چه زود تر بفهمی آخرش چی میشه ، ولی میدونی آخر نداره .... نه ، به خاطر اینکه از آخرش می ترسی ...... به خاطر سختی ِتصمیم ، در مورد دو راهیی که مقابلش قرار گرفتی گریه می کنی... به خاطر گم شدن خودت گریه می کنی... ولی کاش همه می تونستند به همین سادگی گریه کنند ....به همین سادگی بخندند.... باز هم ، سر در گمی ... دو راهی... تصمیم ... باز هم دیوار ... و باز هم ...!!! ° ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ° نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
|
||
|
|
|
|
|
امروز یه سایتی براتون گذاشتم ، که خودم خیلی لازم داشتم...کلی خودم رو خالی کردم
|
||
|
|
|
|
|
یک چند روزی بود داغون بودم .... اوضاعم خیلی خراب بود.... برای همین بود با زبون خودم وبلاگ نمی نوشتم...به قول یکی از دوست هام خودم رو و احساساتم رو پشت جملات بقیه قایم کردم... خیلی جالب ِ وقتی با خوندن یک شعر، با شنیدن یک آهنگ ، یا با خوندن یک مطلب یا یک جمله کوتاه از کسی ، احساس کنی اون هم موقع خوندن یا نوشتنشون یه احساسی مثل احساس الآن تو رو داشته.... در حال گذروندن شرایطی مثل شرایط تو بوده .... به نظر من خیلی هنر ِ ، کسی مثلاً هفتصد سال پیش مطلبی نوشته.... یه جورایی مثل من که احساسات و گله و شکایت هام رو تو ماه سیزدهم برای خودم و شما ها بازگو میکنم ، او هم احساساتش رو در قالب کلمات و روی صفحات کاغذ ( مسلماً نه تو وبلاگ
و باز هم ...بازهم شنیدم...شنیدم از صبر انسان ها...از قدرت انسان ها... آدم بعضی وقت ها اطرافش کسانی رو می بینه که واقعاً جلوشون احساس کوچکی میکنه... احساس حقارت در برابر صبر اون ها، در برابر استقامت اون ها .... و احساس شرمندگی...از خودش... از این که نتونسته این همه صبر رو ببینه معنای این همه استقامت رو درک کنه.... از این که چه قدر حقیرانه خودش رو در برابر مشکلات گم کرده... احساس خجالت از یک فکر....این که فکر میکرده زیر بار مشکلات عظیمی داره له میشه....و این جاست که این احساس شرمندگی علاوه بر مشکلاتی که خودش داشته ، اون رو بیشتر عذاب میده ، داغون میکنه... ! تا حالا فکر میکردم اینکه " انسان ها همیشه قوی تر از اون چیزی هستند که فکر میکنند!" باعث شده قوی باشم... باعث شده سخت بشم... بتونم مشکلات رو هر چه قدر هم بزرگ تحمل کنم... حلشون کنم.... تمام دیوار ها رو با پتک خراب کنم... ولی داشتم تو این باور دچار لغزش می شدم... داشتم خودم رو تسلیم دیوار ها می کردم ، ولی الآن خوشحالم... خوشحالم که کسی تونست من رو با صبر خودش ، بیدار کنه... بذاره که از مسیرم نلغزم....ازش با تمام وجودم ممنونم... از دیروز عوض شدم... خودم با تمام وجود خواستم که دوباره به مسیر برگردم و برگشتم.... الآن به اطمینانی نسبت به خودم رسیدم که با هیچ چیزی تو دنیا عوض نمی کنم.... من می تونم جلوی تمام دیوار ها بایستم و خرابشون کنم ، چون میخوام ، چون انسانهایی هستند که دیوار هایی رو خراب کردند که من حتی از تصورش می ترسم!! شما هم میتونید |
||
|
|
|
|
|
این دفعه چند تا ضرب المثل براتون میخوام بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد: معنای "همه چیز دانستن" ، هیچ ندانستن است. ایتالیایی وصال ، آغاز هجران است. ژاپنی هرچه قفس تنگ تر ، آزادی شیرین تر. آلمانی هیچ کس بدبخت تر از کسی نیست که همیشه خوشبخت است. هلندی بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم ، باشد که نباشیم و بدانند که بودیم.
|
||
|
|
|
|
|
قایقی خواهم ساخت.
خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب ، که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق ، قهرمانان را بیدار کند. قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید ، همچنان خواهم راند . نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان. همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند: " دور باید شد ، دور ." ! |
||
|
|
|
|
|
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زنگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود! |
||
|
|
|
|
|
you will learn more about a road by travelling it than by consulting all maps in the world
|
||
|
|
|
|
|
ادامه ِ آن... شاید ادامه دارد! این جور روزهاست که با تمام وجود دلم می خواد یه شهاب سنگ بزرگ بخوره به کل کره زمین نابود بشه... گرچه باز هم دلم به حال حیوون ها و گیاهان بیچاره می سوزه.... ولی می دونم با نابود شدن تمام آدم ها، اون ها هم به یه آرامشی میرسن....جداً موجودی که معنای شرافت رو از یاد برده باشه لایق زنده بودن و زندگی کردن هست؟!... آره می دونم الآن کلی هم بهم بد و بیراه میگین که چرا دارم در مورد آدم ها این طور فکر میکنم و صحبت می کنم...باشه بگین! دیگه هممون داریم به این اوضاع عادت می کنیم....اصلاً اصل قضیه یادمون رفته...فقط بلدیم از خودمون ، از انسان ها ، و از موجودیتمون بیخودی دفاع کنیم ولی دقت نمی کنیم به چه ورطه ای داریم میریم.... واقعاً فکر میکنم بیشتر از این ادامه پیدا کنه ، کره زمین خودش ما رو پرت میکنه تو فضا...البته اگه ما قبلش نابودش نکرده باشیم. بعضی وقت ها یه اتفاق کوچیک همچین آدم رو حرص میده که تازه به خودش میاد ، تازه یاد اون شرافت و انسانیت نابود شده میفته....تازه به خودش میاد میبینه هیچ خبری از اون خوبی ها و فضائل مثلاً اخلاقی که تو کتابها خونده نیست... هیچ اثری از اون موجودی که به موجودیتش افتخار می کرد نیست...!!!!!! نه جداً برام خیلی جای سوال؟...همیشه آدم ها همین جوری بودن؟ همین جوری با هم زندگی می کردن؟ ( چه جوریش رو قبلاً گفته بودم)....یا الآن این طوری ِ و این شانس بد ماست که تو یه همچین دنیایی به دنیا اومدیم؟؟؟... میخوام بدونم تو گذشته ها هم کسی بوده که در عین اینکه به انسان بودنش افتخار میکنه و به قدرت انسانها ایمان داره ، ولی گوشه ذهنش بعضی وقت ها از انسان بودنش بد جور خجالت بکشه؟! دوست داشتم یکی بود بهمون جواب میداد که آیا میشه به آینده امیدوار بود؟ به اینکه روزی رو ببینیم که حتی یک نفر هم نباشه که از انسان بودنش خجالت بکشه؟...... بازهم سوال دارم ، میخوام بدونم آیا این تو ذات آدم هاست که فقط به فکر خودشون باشن؟یا ما ها رو این جوری بار آوردن؟!... یه جوری که اصلاً نفهمیم که بابا تو هر زندگی جمعی اگر هر کسی یک اپسیلون از خواسته های خودش به طور موقت کوتاه بیاد و خواسته هاش رو در راستای خواسته های جمع بذاره ، آینده قشنگی در انتظارش ِ... آینده ای که نه تنها خواسته ها ونیاز های تو بر طرف شده ، بلکه میبینی تمام اطرافیانت هم به این خوشبختی رسیدن...واقعاً این خوشبختی جمعی قابل مقایسه با این بدبختی های فردی و ظاهری هست؟!؟!؟!؟ دیگه بسه همین قدر هم که نوشتم فکر کنم کلی فحش خوردم....ولی لازم بشه باز هم می نویسم ، حتی به قیمت شنیدن تمام فحش های روی زمین! راستی فکر نکنین یادم رفته که هنوز تو بعضی جاها تک و توک انسان پیدا میشه! به امید اون روزی که شرافت انسان ها بهشون برگرده..... البته تا خودمون نخوایم این روز میشه همون وقت گل نی! |
||
|
|
|
|
|
NO wind blows fair if you don't know which port you're heading for
|
||
|
|
|
|
|
وااااااای....امروز پدرم در اومد خواستم یه وبلاگ بنویسم...فکر می کردم دیگه فقط حرف زدن برام سخته ولی نه ، مثل اینکه دیگه نوشتن هم سخت شده....خدایی الآن یه نیم ساعت نشستم بنویسم...چون باید می نوشتم...هی یه جمله می نوشتم ، پاک می کردم.... نمی دونم چرا این جوری شدم...؟! برای شما هم تا حالا پیش اومده؟ ....به یه جایی رسیده باشین که دیگه ظرفیتتون تکمیل شده باشه....یه جایی که دیگه حتی توان خالی کردن نداشته باشی...تا حدی که وقتی بهت میگه حرف بزن...خالی کن دلت رو ، با اِند ناباوری بهش بگی حرفی ندارم...بعد خودت جا بخوری...!!! حرفی ندارم؟!؟ خیلی سخت آدم احساس کنه به بن بست رسیده...می فهمم....ولی سخت تر اینه که با تمام وجودت بخوای تمام دیوار های جلوت رو خراب کنی و مسیر سبز زندگیت رو ادامه بدی ، ولی...وقتی پتک به دست میری به سمت دیوار که خرابش کنی، می بینی بزرگ تر از اون چیزی که فکر می کردی...سست میشی...تو اون لحظه است که دلت می خواد همون پتک رو بکوبونی تو سر خودت....! میدونی، اشکال دیوار های زندگی هم اینه که نمیشه از روشون پرید....یا باید خرابش کنی یا بذاری خرابت کنه....! این جور مواقع یکهو( البته یکهوی یکهو که نه این بار دیگه یا من خراب میشم و میشکنم یا اون... باید دید کدوم زورمون بیشتر ِ....؟! |
||
|
|
|
|
|
صبح بود، حول و حوش ساعت ۷، خواب بودم.... خواب ِخواب....داشتم خواب میدیدم....ای کاش من هیچ وقت اون خواب رو نمی دیدم... زندگی هم همین طور...." دیدم.تلفن زنگ زد... بابا رفت گوشی رو بر داشت ...من دویدم....کی؟کجا؟....بابا؟تموم شد؟ ساعت ۸ بود...تلفن زنگ زد....از خواب پریدم...بابام رفت گوشی رو برداشت... من از تو تخت دویدم به سمت تلفن...اِ...کی؟کجا؟چه ساعتی؟....ننننننننننه....تموم شد؟....آره؟....یعنی؟!؟!... اون روز من از اون خواب تلخ و زجر آور بیدار شدم....ولی...ولی باباجونم رفت....خوابید....برای همیشه....خوب بخوابی بابا جون... ولی چی کار کنیم که ما این یه سال بدون تو شب ها با بد بختی خوابیدیم.... توان گفتن هیچ چیزی رو ندارم ، عجب رسمیه رسم زمونه قصه ِ برگ و باد خزون ِ میرن آدما از اونا فقط ، خاطره هاشون به جا میمونه...
آره این همه از این زندگی لعنتی گفتم...از امیدهاش...از انتظارهاش...ولی یک چیز هاییش بد آدم رو میشکنه...له می کنه.آره می دونم...مرگ هم جزئی از زندگی ِ....ولی ای کاش..ای کاش ...زندگی هیچ وقت از این خواب ها برامون نمی دید.....خواب هایی که برای ما کابوس محض ِ.... |
||
|
|
|
|
|
اینم سیزده جمله طلایی به نیت ماه سیزدهم مقام عالي انسان در برابر شماست ، آن را به دست آوريد.( شيللر) ذهن خود را از نتوانستن ها خالي كن ( سامويل جانسون) اگر همه آرزوها بر آورده شود، هيچ آرزويي برآورده نميشد. ( يونسكو) كسي كه با افكار عالي و خوب دمسازند، هرگز تنها نيستند.( سيدني) اگر بر ناتوان خشمگين شوي ، دليل بر اين است كه قوي نيستي . ( هرمان هسه) سعادت آن است كه انسان دنيا را همان طور كه آرزو مي كند ببيند. (كورنو) براي آن كس كه ايمان دارد، ناممكن وجود ندارد. ( رابينز) پرسش هاي ما افكار ما را ميسازد. (رابينز ) شجاعت مانند عشق از اميد تغذيه ميشود. (بناپارت) وجدان خداي حاضر در انسان است.(هوگو) از انديشه ها وآرزوهاي ديگران، براي موفقيت خود كمك بگيريد. (پاندر) زندگي بدون عشق، چون زيستن در تاريكي مطلق است. (مترلينگ) آنچه به پرودگار مديونيم ، دوست داشتن ديگران است.(لاكوردر)
|
||
|
|
|
|
|
بهش گفتم پری میخوام بنویسم ، تو یه موضوع بده بنویسم.گفت: ای ول...بنویس...از زندگی بنویس...از غیر واقعی بودنش... . نمی دونم چند درصد آدم ها احساس اون رو دارن ، از دست زندگی خسته شده... . می گفت: " اصلاً بعضی وقت ها حالم از تمام اطرافیانم بهم میخوره...از همه اتفاقاتی که اطرافم می افته...با تمام وجودم احساس میکنم همه چی الکی ِ...همه خوشی ها مصنوعی...همه ناراحتی ها ظاهری...تمام زندگی شده یک دروغ...یا شاید یک توهم...یک چیز ساختگی... ، می خوام بعضی وقت ها پاشم یکهو همه چیز اطرافم رو بریزم به هم...بزنم زیر همه چی.... . با خدایی هم که یه جورایی بهش اعتقاد داشته (البته هنوز هم چیزهایی مونده ) قهر ِ...می گه اگه هستی که ، پس چرا این جوری؟!؟ می گم:" آره..منم بعضی وقت ها تمام این احساسات بهم دست میده...تنفر...خشم...ناراحتی..انتظار.بعد یکهو به خودم میام...میگم آخه مگه زندگی اصلاً چی هست...غیر واقعی؟...اگه این طوریِ پس اون چه واقعیتی ِ که همه رو برای حفظ زندگی تقریب میکنه...؟اون چی ِ که باعث میشه وقتی میافتی تو آب از ترس غرق شدن دست و پا می زنی؟...اون چی ِ که وقت تو خیابون رد میشی یه ماشین با سرعت از جلوت رد میشه جیغ میزنی؟...اون چیه که وقتی کسی یه کمی دور گلوت رو فشار داد یه کم تحمل میکنی ، بعد صدات در میاد میگی نکن دیوونه سرم درد گرفت؟...مسلماً همش ترس از مرگ نیست.....اون چه واقعیتی ِ که هرروز پدر ها رو میفرسته سر کار؟...مادر ها رو مشغول به کار می کنه؟...اگر زندگی دروغ ِ پس...؟؟ " اون امید ِ....امید به دستیابی به خواسته هامون.... و همین یعنی زندگی... پس خیلی واقعی تر از این حرف هاست...اون قدر واقعی که شاید بعضی وقت ها ندید می گیریمش....آره ما انسانیم ، پس همیشه تو ذهنمون چیز هایی داریم که برای رسیدن به اون ها داریم زندگی می کنیم...چه خواسته های کوچیک و لحظه ای و چه خواسته ای بزرگ ، که تمام زندگیمون میشه تلاش برای رسیدن به اون ها... مسلماً به تمام خواسته هایی هم که داریم نمی رسیم... چون خدایی دیگه خیلی مسخره می شد...دیگه دلیلی نداشت برای رسیدن به آرزوهامون خوشحالی کنیم...نه؟.... دست نیافتن به یک سری از خواسته هامون هم بی دلیل نیست...یا زیادی بزرگ بودن...یا ما تمام تلاشمون رو نکردیم... یا اصلاً شاید رسیدن به اون ها بر خلاف نظر ما آرمان نبوده باشه... ، ولی خوب باز هم مسخره است اگه از چیز هایی که دوست داشتیم بهشون برسیم و نرسیدیم ، ناراحت نشیم ، و بگیم مهم نیست.... طبیعی ِ... ولی هنر ما به عنوان یک انسان... اینه که نگذاریم شرایط بر ما غلبه کنه... در آخر ، ما انسانیم.... پس برای رسیدن به آینده و خواسته هامون امید داریم و تلاش میکنیم ... و این امید به رسیدن یعنی همین زندگی...و زندگی واقعی ِ ، هر چه قدر هم تلخ ،چون .... دیگه دلیل می خواد؟ زندگی زیباست گر بیافروزیش ور نه........... |
||
|
|
|
|
|
نمی دانم پس از مرگ چه خواهم شد ، نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت. ولی بسیار مشتاقم ، که از خاک گلویم سوتکی سازد . گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دَم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد ، بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد. ' شریعتی ' |
||