تبليغاتX
ماه سیزدهم
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!
  دوباره سلام...نمی دونم در مورد سوال قبلی ای که ازتون پرسیده بودم چه قدر فکر کردین...چه قدر تونسته بود ذهن شما رو مشغول کنه!؟....ولی خوب می دونم حداقل در مورد دو سه نفر خوب عمل کرده....برای من همین هم کافیه!!....همین که بتونم  شده با این سوالات و نوشته ها حتی یکی دو نفر از شما رو واقعآ به فکر وادار کنم خیلی خوشحال می شم....فکر هایی که خودم خیلی ازشون کمک می گیرم....خوب ، حالا بگذریم....بریم سراغ یک سوال دیگه :

اولین سوالی که محور اصلی این وبلاگ بود رو پرسیدم....حالا دومی!!تا حالا خدایی به معنای واقعی ِ زندگی فکر کردین؟... آیا معنای حقیق زندگی مثل همون معنای لغویش ِ؟!!.... زندگی= زنده + گی.... واقعآ زندگی یعنی فقط همین؟!؟!.... زنده بودن؟

پس بیاین فکر کنیم و جواب پیدا کنیم....منتظر جواب های همتون هستم....!!

 "   زندگی یعنی چه ؟!  "

فعلآ....بر می گردم...با یک سوال دیگه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 شهریور1384ساعت 1:8 PM  توسط CyanC  | 

چند بار در روز به آینده فکر می کنید؟....یا نه چند بار در هفته ٫ ماه یا شاید هم سال؟!..... راستی اصلآ آینده کی ؟....یک ثانیه دیگه ؟، یک روز دیگه؟ ، یک سال دیگه ؟، ده سال دیگه؟، پنجاه سال دیگه؟!!.... اصلآ چه قدر از زمان حالمون رو باید اختصاص بدیم به آینده و فکر کردن به اون؟....اینکه تو این آینده ای که در انتظارمون ِ زندگی ما چه تغییراتی می کنه.... امروز ما چه نقشی تو این تغییرات داره؟.... و و و و.....

واقعآ دیگه گیج شدم نمی دونم فکر کردن به آینده چه قدر اهمیت داره....؟!؟!

از  یک طرف اگر الآن به آینده فکر نکنیم ٫ ممکنبه یه جایی برسیم که پشیمون بشیم....به یک جایی که افسوس الآنمون رو بخوریم...." ای کاش اون موقع این کار رو می کردم !"...." ای کاش قبلآ به این قضیه فکر می کردم".....و کلی ای کاش های دیگه... ای کاش هایی که بعضی وقت ها دیگه جبران ناپذیرند!

ولی بعضی وقت ها آدم به یک جایی می رسه که که از فکر کردن به آینده و گذشته واقعآ خسته می شه.....جایی که می بینه واقعآ فکر کردن به آینده هیچ سودی نداره....تنها کاری که می کنه اینه که حال و امروز مون رو هم نابود می کنه...اصلآ از هر طرف که نگاه می کنه می بینه نه ، فکر کردن الآن هیچ چیزی رو حل نمی کنه....فقط میشه مثل یک سوهان روح....این جور موقع ها چی....؟!! حتی بعضی وقت ها انقدر از اون آینده ای که حس می کنه در انتظارش می ترسه که هر طور شده می خواد از فکر کردن به اون هم فرار کنه..........حالا چه می شه کرد؟

فکر می کردم برای یک مدت بی تفاوت بودن  و فکر نکردن به آینده کمی آرامش به آدم بده.....حداقل از این مطمئن می شه که امروزش رو از دست نداده...امروزی که از لحظه لحظه اش دوست داره لذت ببره......ولی خوب دیدم نمی شه.....تو تمام لحظه ها یک چیزی مثل خوره مغز آدم رو می خوره.....مثل یک سوال حل نشده که می دونه تا خود اون آینده نرسه حل نمی شه.....! یک ترس از اینکه نکنه تو این بی تفات بودن ها خطایی ازش سر بزن که اون موقع بد جوری مجبور بشه تاوانش رو بده!!......

 × کاش می شد زمان برای  یک مدت از حرکت می ایستاد....نه به آینده نزدیک می شدیم....نه فرصت خطا کردن تو حال رو  داشتیم!....شاید خستگیمون در می رفت!

× یا نه ٫ کاشکی انقدر اعتماد به نفس و قدرت داشتیم که با سرعت برای حل شدن اون سوال به سمت آینده بریم ، بدون اینکه خطایی ازمون سر بزنه!

شما بودین چی کار می کردین؟!؟!؟....

Yesterday is history , Tomorrow is mystery , Today is a gift.....that's why we call it  " present "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 0:41 AM  توسط CyanC  | 

آموخته ام 
كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم.

آموخته ام 
زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌، مثل صنوبر، صبور، مثل بلوط مقاوم، مثل رود روان، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم.

آموخته ام

که اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم.

آموخته ام
ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

آموخته ام

دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند.

آموخته ام
كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم.

آموخته ام
كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشیم.

 

 

  و در آخر :

آموخته ام
كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1384ساعت 11:58 AM  توسط CyanC  | 

سلام.......یک سلام اساسی بعد از کلی وقت....سلام...به خودم ، ماه سیزدهم ، شماها ، اون ها و به افکار ، کلمات ، جملات و تصاویر و و و ... چیز هایی که یک چند وقتی بود خیلی خیلی ازشون دور شده بودم...حالا امروز می خوام که دوباره بر گردم.... می خوام دوباره نه از اول بلکه در ادامه ، شروع کنم....   

نفهمیدم چی باعث شد که این جوری شد ؟! یه مدتی از اوضاع و شرایط قبلی...از اون روال طبیعی دور شده بودم......قطعآ بی دلیل نبود...یک دلیلش شاید همون تغییراتی بود که براتون گفته بودم....خلاصه که یک چند وقتی اصلآ نوشتنم نمی اومد.....البته نه ، می نوشتم ، چون باید می نوشتم ، چون لازم بود.....ولی خوب نه تو این ماه...فقط امیدوارم تو این چند وقت که ماه سیزدهم دیر به دیر آپ می شد و کمتر بهش میرسیدم ، از کیفیت نوشته ها و مطالب کم نشده باشه....اگرم این طور بوده که می دونم من رو می بخشین.....در هر صورت امروز اومدم بگم که با همه این اوصاف و تغییرات ، می خوام  که دوباره برگردم به ماه خودم....به همون هیچ جایی که باهاش خیلی حرف هام رو زدم!!.....

پس دوباره آماده باشین که ، اگر حالا قول ندم هر روز ، حداکثر یک روز در میون یه سری به ماه سیزدهم بزنین!......می دونم که شما ها هم تنهام نمی ذارین و با هم ادامه می دیم ....

 

¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤.¤

تا نگذری از جمع به  فردی  نرسی                     تا نگذری از خویش به مردی نرسی

تا در ره دوست بی سر و پا نشوی                     بی درد بمانی و  به  دردی  نرسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 شهریور1384ساعت 2:44 PM  توسط CyanC  | 

چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:‌ همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس.

کار مهمی در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسی اين کار را به انجام می رساند. هرکسی  می توانست اين کار را بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسی عصبانی شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را  نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوری تمام شد  که هرکسی يک کسی  را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد.

 

 

شما کدومشون هستین؟!....تا حالا فکر کردین؟

+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1384ساعت 8:11 PM  توسط CyanC  | 

یک احساس....یک تغییر....بدون هیچ دلیلی ... بدون هیچ آمادگی قبلی....

یک ماهی از اولین باری که وجودش رو حس کردی ، میگذره......هی سعی کردی ندیدش بگیری....خودت رو می زدی به اون راه.....نه من همونم....همون فرد قبلی.....اصلآ دلیلی برای تغییر وجود نداره.... اصلآ چیزی با قبل فرق نکرده که بخوام عوض بشم......آره....با گفتن این چیز ها سعی داشتی ندید بگیریش...ولی خوب دیگه نیمشه...انقدر داره محسوس میشه که خودت حتی در ظاهر و رفتارت تغییر رو احساس میکنی....دیگه قابل نادیده گرفتن نیست....آره ، داری عوض میشی...حالا چرا؟ به چه علت؟....کی می دونه.... 

 اصلآ نمی دونی دوست درای تغییر بکنی یا نه.....!!!!

شاید بعضی وقت ها یک همچین تلنگری لازم تا آدم ببینه اصلآ از چیزی که الآن هست راضی ِیا نه؟!

جدآ حس عجیبی، نمی دونم کسی از شما ها هم تا حالا تجربه کرده یا نه؟!....یک تغییر در خودت احساس می کنی.....چیزی که نمی شه ندید گرفتش...ولی خوب هر چی فکر میکنی اصلآ دلیل به وجود اومدنش رو نمی دونی....یک چیز مجهول....ولی خوب حسش می کنی....شاید موقتی باشه...ولی خوب در هر صورت الآن تو رو دچار یک سردرگمی عجیب کرده....

حالا از همه این ها گذشته،اینکه اصلا نمی دونم دارم واقعا تغییر می کنم یا نه؟.... یا اینکه اصلآ دلیلش چیه؟....چیزی که بیشتر فکرم رو مشغول کرده اینه که آیا واقعآ دوست دارم تغییر کنم؟!...اون هم یک تغییر اساسی... اونقدر اساسی که شاید خودم و اطرافیان متوجه بشند که با یک آدم دیگه ای طرفن....نمی دونم....دارم فکر میکنم.... همیشه عاشق تغییر بودم....ولی الآن که.....مرددم... باید فکر کرد....

**اصلآ حس شعار دادن هم ندارم.....اینکه خوب که آدم با اراده ای که داره بدی هاش رو تغییر بده....خصوصیات بدی که خودش می دونه رو از بین ببره،عوض بشه ووووووو.....خسته کننده ست...!!

 

چیزی پایدار نمی ماند مگر دگر گونی.                                  هراکلیتوس

تغییر آنگاه شروع می شود که فرد پله بعدی را ببیند.                            ویلیام درایتن

هر کس در اندیشه تغییر جهان است،اما کسی در اندیشه تغییر خود نیست.            تولستوی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 5:25 PM  توسط CyanC  |