|
|
|
|
|
جالب بود نه؟! |
||
|
|
|
|
|
سلام ، امروز می خوام براتون یک داستان تعریف کنم...داستانی که خیلی وقت بود می خواستم براتون بگم...ولی فرصتش پیش نیومده بود...داستانی که خودم اصلآ ازش خوشم نمیاد... یه داستان عجیب و البته بچه گانه!....داستانی که هر کسی هر زمانی که دلش خواست و به نفعش بود اون رو تحریف کرد....اولش رو ، وسطش رو و حتی آخرش رو جور دیگه ای نوشت!!.... جوری که با واقعیت خیلی فرق داشت!!.... شما هم گوش بدین.... :
" ۲ دسته از موجودات وارد یک سرزمینی شدند...سرزمینی که توش پر بود از آدم فضایی ها....پر از موجوداتی که نه معنای صداقت رو می دونستند و نه عدالت ... نه مفهوم دوستی رو درک کرده بودند و نه رفاقت.... فقط اهل حرف بودند و شعار... اهل کذب بودند و دروغ .... حرف و شعار ، کذب و دروغ ، فقط برای پایمال کردن شخصیت بقیه ، زیر سوال بردن موجودیت سایرین برای بها بخشیدن به خودشون!!!!!! سرزمینی که هر موجود جدیدی که وارد اون جا می شد یا باید از اول با معیار های اون ها می خوند ، یا باید به سرعت همرنگ جماعت می شد و خودش رو با هر خفت و خواری جز اهالی می کرد ؛ و گرنه برای همیشه سوژه ای می شد برای سایرین ، شخصیتی برای له کردن.... آخه می دونین اشکال چی بود ؟ اکثر مردم اون سرزمین اهل فکر کردن نبودند...اهل اینکه بپذیرند شاید کارها و معیار های خودشون غلط نه بقیه!!!..... خلاصه ؛ موجودات داستان ما که یه سری مریخی بودند و یه سری ونوسی....به ناچار وارد این سرزمین شدند...مدتها مریخی ها و ونوسی ها باهم رابطه ای نداشتند.... چرا؟ خوب چون اولین چیزی که تو اون سرزمین و تو اون دنیا به چشم اهالی میومد این بود که اون ها هر کدوم از سیاره های جداگانه ای هستند...و این مهمتر از این بود که همه ِ اون ها آدم فضایی بودند... !!!! بگذریم...داشتم می گفتم ؛ مدتی گذشت و هر دو دسته حس کردند نه ، این جوری نمی شه... بالاخره این دیوار باید یک روزی شکسته بشه... باید با هم ارتباط بر قرار کنند تا همدیگه رو بشناسند.... بعد از کلی حرف و سخن و بالا و پایین.... زمینه فراهم شد تا این جمع ِ ونوسی ها و مریخی ها باهم رابطه بر قرار کردند..... ولی از همون اوایل ونوسی ها چیزی رو حس کردند....حسی رو که تعدادی از مریخی ها به اون ها منتقل کردند ... حسی که سبب شد اون دیوار هیچ وقت کاملآ شکسته نشه... حسی که برای ونوسی ها اصلآ خوشایند نبود..می پرسین چه حسی؟می گم بهتون.... حس اینکه " ونوسی ها ارزش دوستی ندارند...اصلآ نمی فهمند رفاقت یعنی چی.... اصلآ مرام و معرفت سرشون نمی شه...." حس اینکه " ما (ما مریخی ها) داریم به اون ها لطف می کنیم که حاضر شدیم باهاشون رابطه بر قرار کنیم..."و و و شاید واقعآ ته دل همه مریخی ها این نبود ها ، ولی خوب این حسی بود که اون تعداد از مریخی ها با کار هاشون ، رفتارشون ، حرف زدنشون ، برخورداشون و و و به ونوسی ها منتقل کردند.... ولی قطعآ نمی شد منکر تآثیر اون عده بر همه مریخی ها شد!.... می دونین به نظر من اشکال چی بود؟... چون مدت کمی بود مریخی ها و ونوسی ها وارد اون سرزمین شده بودند.... نه ونوسی ها خودشون رو خوب میشناختند و نه مریخی ها..... ولی خوب فرق اون دو گروه این بود که ونوسی ها این عدم شناخت نسبت به هم رو ، تو اون دوره در نظر گرفته بودند ولی مریخی ها نه!!... بگذریم ؛مدتی گذشت.... تو این مدت ونوسی ها و مریخی ها با هم رابطه داشتند و در ظاهر تونسته بودند با هم ارتباط خوبی پیدا کنند ولی اون حس همیشه و جود داشت....و ونوسی ها همیشه شاهد اون قسمتی از دیوار که هیچ وقت شکسته نمی شد بودند ...قسمتی که سبب شد هیچ وقت احساس اعتماد و صداقت دو طرفه (اعتماد و صداقتی که در جمع دوستانه ازش انتظار میره)بین اونها به وجود نیاد.... چندین بار مریخی ها خواستند که شرایط رو بهتر کنند و منکر اون حس القا شده بشند......ولی حرف ها و شعار هاشون هیچ وقت بیشتر از یک هفته دوام پیدا نکرد!!! خلاصه که زمان گذشت و گذشت و کم کم روابط تیره تر و تیره تر شد.... تا اینکه در یک سلام زورکی خلاصه شد!!!!!!!!! ونوسی ها از شرایط خسته شده بودند و امیدی به بهبود نداشتند و دیگه از مریخی ها یاد گرفته بودند که اهمیتی برای این روابط قائل نشند و به زندگی خودشون در اون سرزمین ادامه بدند ... ولی یواش یواش مریخی ها هم خودشون از شرایط خسته شدند....از روابط مسخره ای که حاکم شده بود ... تصمیم گرفتند که اعتراض خودشون رو اعلام کنند تا شاید دوباره زمینه برای یک روابط واقعآ دوستانه( بگذریم.... می خواستم داستان رو تموم کنم ولی دیدم هیچ انتهایی نداره.... تا زمانی که مریخی ها و ونوسی ها یاد نگیرند که درست و با منطق رو در رو ، و نه پشت سر هم ، صحبت کنند و خودشون بفهمند که برای دوستیشون چقدر ارزش قائلند.... این داستان هیچ پایانی نخواهد داشت.!! " در آخر فقط یک چیز برای گفتن دارم... کاش همه یاد می گرفتیم خودمان باشیم...و از دیگران هم نخواهیم چیزی جز خودشان باشند... کاش همان قدر که از دیگران انتظار احترام داریم خود به دیگران احترام می گذاشتیم... و کاش یاد می گرفتیم هیچ وقت از ظاهر هیچ چیز و بدون شناخت نسبت به حقیقتش ، قضاوت نکنیم!!...کاش... ×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*× ببخشید طولانی شد.... گفتم که از خیلی وقت پیش می خواستم این داستان رو براتون تعریف کنم ولی نشده بود.... شاد و امیدوار و پیروز باشید |
||
|
|
|
|
|
امشب دلم بد گرفته بود....اونقدر که حتی انگیزه ای برای نوشتن نداشتم....تنهای چیزی که امشب برای گفتن دارم:
ای کاش همه ی ما یاد می گرفتیم ؛ یا چنان بنماییم که هستیم یا چنان باشیم که می نماییم! آره ، با تو ام....پشت سرت رو نگاه نکن.... دقیقآ منظورم خود توست.... تا به حال به اون چیزی که هستی فکر کردی.....آیا تظاهر به این چنین بودن می کنی یا واقعآ همونی!؟!؟!؟.... چرا ظاهرت انقدر با درونت متفاوت ِ... یاد بگیر....خودت باش....حتی اگر این خود بودنت برای دیگران خوشایند نیست.... مطمئن باش اون ها هم روزی خودشان خواهند شد!
|
||
|
|
|
|
|
_"به کجا چنین شتابان؟ " گون از نسیم پرسید... _"دل من گرفته ز این جا ، هوس سفر نداری ، ز غبار این بیابان؟ " _"همه آرزویم اما ، چه کنم که بسته پایم ..." _"به کجا چنین شتابان؟ " _"به هر آن کجا که باشد ، به جز این سرا ، سرایم" _"سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه های باران ، برسان سلام ما را!"
|
||
|
|
|
|
|
سلام ، من باز اومدم راستش دلیل اینکه یه چند وقتی بود تقریبآ دیر به دیر آپ می کردم و خیلی نمی رسیدم برای ماه سیزدهم وقت بذارم این بود که، خیلی در گیر بودم...هم کلی وقتم برای پروژه مون گرفته می شد هم اینکه دلم خیلی گرفته بود.....انقدر که حتی نمی تونستم حرف هام رو با ماه سیزدهم بزنم ، شاید یک کم خالی بشم...ولی حالا دیگه پروژه تموم شده و می خوام بیشتر وقتی رو که می گرفت ، صرف ماه خودم بکنم !!! پس بزن بریم...مثل همیشه
* خواستم بنویسم....بنویسم دوباره.... از آدم ها ، کارهاشون ، حرف هاشون ، افکارشون ، تصوراتشون و و و ......که دوباره رسیدم به شرافت از دست رفته ای که قبلآ خیلی حرفش رو زده بودم....انقدر که دیگه احساس خستگی می کنم...خستگی...نا امیدی...بعضی وقت ها فکر میکنم ، روژین آخه نمیشه که....حتمآ تو یک ایرادی داری .... نمی شه این همه آدمی که اطرافتن شصت هفتاد در صدشون آدم نباشند....اصلآ هیچ چیزی از انسانیت یادشون نمونده باشه....قطعآ نمیشه.....اشکال از تو ِ....یک جای افکار و کارهای تو عیب داره......!؟!؟! * میام که بنویسم.....از خودم...از درونم ، از افکارم ، از نا امیدی هام ، از امید هام... ولی باز هم نمی تونم .....!!!! احساس می کنم یک چیزی داره مجبورم می کنم چیزی باشم که نیستم... کسی باشم که نباید باشم.... و این خیلی سخت....احساس وحشتناکی ِ ،که حس کنی یک نیرویی داره تو رو از خودت دور می کنه .... باید مقاومت کنم!!ولی هر چی بیشتر مقابله می کنم وجود نیرو و قدرت اون رو بیشتر از قبل حس می کنم.... * بر می گردم که دوباره بنویسم....ولی این بار از نیرو.... از اون حسی که تمام وجودم رو داره می خوره... این جاست که دوباره می رسم سر خونه ی اول ... هه هه هه... آره... همینه...این نیرو همون فراموشی... همون انسانیتی که هر روز و هرروز تو آدم ها دنبالش می گردم.....ولی سخت پیدا می شه....سخت....اصلآ کم کم داره از یاد میره....بی معنی میشه....!!! چه چرخه ِ پوچی!!...با وجود اینکه هرروز و هر شب این چرخه پوچ و دردناک رو تو ذهنم مرور می کنم... با وجود اینکه هرروز و هرشب از یاد آوری همه اون ها و تمام مصداق هایی از اون ها که در طول زندگی دیدم و می بینم ، دلم به درد میاد و زجر می کشم.... اما هیچ وقت یادم نمی ره که ، آره من همونم ، همون کسی که از وقتی که یادش میاد به انسان ها و نیروی اون ها اعتماد داشته.....همون کسی که هیچ وقت نذاشت مشکلات اون رو نا امید کنند.... پس این بار هم با وجود اینکه دیوار خیلی خیلی بزرگ تر از حد تصور اون ِ سعی می کنه ناامید نشه.... راه خود بودن و انسان شدن رو ادامه می ده... سعی می کنه خطا های خودش رو درست کنه.... حتی اگر تا آخر عمرش به اون هدفی که تو ذهنش بود نرسه..... تصور هدف خودش امید رو چند برابر می کنه.....نه؟.... تصور کن ، حتی اگه ، تصور کردنش سختِ!!!
|
||
|
|
|
|
|
پاسکال از عشق گفتن همان و در او فتادن همان . ضرب المثل چینی ما نشناخته به هم پیوستیم وچون شناختیم پیوند را گسستیم . تولستوی این که بگویم به جاودانه دل باخته ام ،گویی همان است که از یک شمع تا دم مرگ روشنایی بگیرم . شکسپیر آه دل مسکین ، من از چه خوانده ام و از آنچه از داستانها سینه به سینه شنیده ام دانستم که راه عشق ، اگر عشق است هرگز گسترده و هموار نخواهد بود.
|
||
|
|
|
|
|
امشب روژین مسئولیت نوشتن وبلاگش رو به من واگذار کرده . حالا اینکه من کیم بماند !! فقط اگه مثل روژین خوب نمی نویسم ببخشید !!! راستش درست نمی دونم چی باید بنویسم فقط چون این چند وقت دلم از دست آدما خیلی گرفته ترجیح میدم به جای حرفای خودم این شعر رو بنویسم :
خانه ام آتش گرفته است ، آتشی جان سوز هر طرف می سوزد این آتش ، من به هر سو می دوم گریان ، در لهیب آتش پر دود ؛ وز میان خنده هایم تلخ و خروش گریه ام ، ناشاد از درون خستهُ سوزان ، می کنم فریاد ، ای فریاد! ای فریاد! وای بر من سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم به دشواری ، در دهان گود گلدانها ، روزهای سخت بیماری... از فراز بام هاشان شاد ، دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب بر من آتش به جان ناظر... وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش تا سحرگاهان ، که می داند ، که بود من شود نابود ؟!!! خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر، صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر!!! وای .. آیا هیچ سر بر می کنند از خواب ، مهربان همسایگانم از پی امداد ؟!! سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد. می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد !!!!!!!! " اخوان ثالث "
|
||
|
|
|
|
|
دو دوست با پای پياده از جاده ای در بيابان می گذشتند. آن دو در نيمه های راه بر سرموضوعی دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و یکی از آنها از سر خشم؛ برصورت دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت دل آزرده شد. ولی بدون آنکه چیزی بگوید بر روی شن های بیابان نوشت: و دوستش در پاسخ گفت: وقتی کسی ما را می آزارد باید آن را بر روی شن ها بنویسیم تا
کاش همه یاد می گرفتیم در مورد هم این طور باشیم..... |
||
|
|
|
|
|
به قبرستان گذر کردم کم و بیش بدیدم قبر دولتمند و درویش نه درویش بی کفن در خاک خفته نه دولتمند برد از یک کفن بیش ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ گویند که عشق را بکن درمانی زان پیش که در علاج آن درمانی ما چاره درد عشق دانیم و لیک صبر است علاج عشق و آن در ما ، نی
۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ فارغ ز غم جهان و از خلق جهان با خویشتنش به ذره خویشی نیست ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ اگر غم را چو آتش دود بودی جهان تاریک بودی ، جاودانه در این گیتی سراسر گر بگردی خردمندی نیابی ، شادمانه ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ در عمل کوش و هر چه خواهی پوش تاج بر سر نه و علم بر دوش زاهدی در پلاس پوشی نیست زاهد پاک باش و اطلس پوش ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ همچنان در فکر آن هستم که گفت پیلبانی بر لب دریای نیل زیر پایت گر ندانی حال مور همچو حال توست زیر پای پیل ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ ۞ نامرادی در جهان باید ز شمع آموختن سوختن خود را و بزم دیگران افروختن |
||