تبليغاتX
ماه سیزدهم
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!

بد ، خیلی بد...نفرت محض...حس سرد غربت...خستگی...حس سخت تنهایی(..)بعد از گم شدن...منتظر مثل یک درخت خشکیده در انتظار بهار!...مکث...تکرار و تکرار و تکرار.............................. امیدوارم این نیز بگذرد!

   

امروز می خوام یک سوال جدید بپرسم.....سوالی که می دونم با خوندن عبارات بالا اصلآ انتظارش رو نمی کشید!!دیروز به ذهنم رسید...خیلی فکرم رو مشغول کرد....فکر کنم ارزشش رو داره شما ها هم فکر کنید...

 

 "چه چیزی می تونه شما رو به اوج خوشحالی و رضایت برسونه ؟!"

 

دوست دارم برای فکر کردن به این سوال و جواب دادن بهش تا اونجایی که می تونی قوه تخیلت رو گسترش بدی....آره.... امکان داره.....هر چیزی که تو ذهنت وارد بشه امکان پذیره....پس اراده کن تا خودت رو به اوج خوشحالی برسونی!!! (اگر تونستین لطفآ تا سه تا موردش رو اسم ببرین)

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 10:45 PM  توسط CyanC  | 

 

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود. سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 8:38 PM  توسط CyanC  | 

"امروز هم گذشت...!!"

الآن چند وقتی که شب ها موقع خواب فقط همین رو دارم بگم ، امروز هم گذشت ، می خوابم که یه فردای دیگه هم بیاد و بگذره!! این جمله هم ، مثل هرروز و هر شبم تکراری شده...

منی که همیشه از یکنواختی و تکرار فراری بودم...خودم رو به هر دری می زدم که امروزم با دیروزم فرق بکنه و  کاری می کردم که مطمئن باشم فردام هم با امروزم یکی نیست....الآن کم آوردم!!در بست تسلیم یکنواختی زندگی شدم...سعی کردم...خیلی سعی کردم...ولی دیگه نتونستم...!

همچنان امروز مثل ِ دیروز و فردا مثل ِ....

نه ببخشید...

شاید فردام مثل امروزم نباشه!!

شاد و پیروز و امیدوار باشید

به امید فردایی بهتر...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1384ساعت 7:58 PM  توسط CyanC  | 

آنکس که بداند و بداند که بداند        اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

                آنکس که نداند و بداند که نداند        لنگان خرک خویش به مقصد برساند

آنکس که بداند و نداند که بداند        بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و نداند که نداند       در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1384ساعت 12:58 PM  توسط CyanC  | 

بار را خالی کرد...یک تنی می شد ، خسته و کوفته شده بود.حاجی عصازنان جلو تر آمد و از پشت عینک ته استکانی اش نگاهی کرد، پسرک خندید ، حاجی عینکش را برداشت و نگاهی دیگر به پسرک کرد و پرسید:"چقدر با هم طی کرده بودیم؟".....پسرک من منی کرد و گفت:"دو هزار تومان"حاجی دستی به سر طاسش کشید و گفت:"قبوله ، ولی یک شرط داره!"پسرک دلخور پرسید:"چه شرطی؟"...حاجی گفت:"به شرطی که بگویی کدوم چشم من عملیه و کدوم راستکی؟!!"..

پسرک به چشم های حاجی خیره شد و زمزمه کنان گفت:"چشم راستتون!"حاجی خندید و گفت:"نه!چپیه!"و پول ها را به پسرک داد....پسرک با خودش اندیشید:چشم چپ حاجی چقدر مهربان تر بود!!!!!...

عطسه خیال - م.مهاجر 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 12:24 PM  توسط CyanC  |