تبليغاتX
ماه سیزدهم
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!
نمی دونم به لذت بردن از زندگیتون و تلاش برای رسیدن به آرزوهاتون چه قدر اهمیت می دین.... اصلآ تا حالا فکر کردین که به چی میخواین برسین؟!....دوست دارین تا آخر عمرتون چه کار هایی بکنین...؟!؟ هیچ وقت شده حس کنین که برای انجام کاری که باید می کردین دیگه دیر شده...خیلی دیر...

حالا وقتش ِ که فکر کنیم؟....نه؟!پس بیایم به این سوال واقعآ فکر کنیم...اگه بتونیم بهش جواب بدیم فکر کنم به خیلی چیز های با ارزشی برسیم....

فرض کن به یک طریقی می فهمی که فردا روز آخر زندگیت ِ...!! یعنی فقط امروز رو برای زندگی کردن فرصت داری....فقط و فقط امروز....یعنی از دار دنیا فقط ۲۴ ساعت زندگی کردن برای تو باقی مونده!! اون موقع برای این ۲۴ ساعت چه برنامه داری؟... دوست داری که چی کارهایی رو انجام بدی...

فکر کن....به سوال ، به جوابش و به....!

"فقط یک روز مونده...چه طور از زندگی خداحافظی می کنی؟!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 8:17 PM  توسط CyanC  | 

دشمن من به من گفت که دشمنت را دوست بدار،اطاعت کردم و بر خود عاشق شدم!  « جبران خلیل جبران»

کسيکه از آينه به شما مي نگرد کسي است که شما هر روز بايد پاسخي برايش داشته باشيد. « وين لايو»

رها کردن را بياموز که کليد خوشبختي است. « بودا »

آدم تا از حافظه خود خاطر جمع نشده نبايد به دروغ متوسل شود. « دومونتاتي »

هر آدم به خوبي چيزي است که دوست دارد. « سال بلو »

اشکال زندگي در مسير سبقت آن است که خيلي سريع آدم را به ته خط مي رساند. « جان جنسن »

سنگهاي داخل رودخانه ميتوانند جاي پايي براي عبور شما و يا مانعي براي گذشتن از آنجا باشد. اين نوع استفاده شماست كه به آنها ارزش ميدهد.

تنها مانع واقعیت بخشیدن به آینده تردید به امروز است!

 به مکانی که ارزش رفتن را دارد راه میانبری وجود ندارد!

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 10:50 PM  توسط CyanC  | 

خشک آمد کشتگاه من
در کنار کشت همسایه
گر چه می گویند: « می گریند بر ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروک! کی می رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
چون دل یاران که در هجران یاران
قاصد روزان ابری، داروک! کی می رسد باران؟
                                                         

نیما یوشیج                                                                     

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 10:30 PM  توسط CyanC  | 

KIDS THINK QUICKLY

؟TEACHER : Maria, go to the map and find North America
.MARIA : Here it is
؟TEACHER :Correct. Now class, who discovered
America
!CLASS :  Maria

؟TEACHER : Why are you late, Frank
!FRANK : Because of the sign
؟TEACHER : What sign
"!FRANK : The one that says, "School Ahead, Go Slow


"TEACHER : Glenn, how do you spell "crocodile
GLENN : K-R-O-K-O-D-A-I-L
TEACHER : No, that's wrong
!GLENN : Maybe it is wrong, but you asked me how I spell it

 

"TEACHER : Millie, give me a sentence starting with "I
...MILLIE : I is
"TEACHER : No, Millie..... Always say, "I am
!"MILLIE : All right... "I am the ninth letter of the alphabet


TEACHER : Donald, what is the chemical formula for water
DONALD : H I J K L M N O
TEACHER : What are you talking about؟
DONALD : Yesterday you said it's H to O!!


TEACHER : Can anybody give an example of COINCIDENCE؟
TINO : Sir, my Mother and Father got married on the same day, same time!


TEACHER : Harold, what do you call a person who keeps on talking when people are no longer interested
HAROLD : A teacher!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 11:13 PM  توسط CyanC  | 

     می گردم و می پویم....گمشده ام را می جویم!

به خود آ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 7:19 PM  توسط CyanC  | 

   بعد از کلی وقت دوباره سلام...راستش یه شش هفت روزی می شه می خوام بیام این جا دوباره حرف بزنم....دوباره با ماهم، خودم و شماها درد و دل کنم...ولی چی بگم!!!!....هر بار که نشستم برای آپ کردن و نوشتن، دیدم هیچی جز نوشتن از خستگی، دلتنگی، تنهایی، انتظار، نگرانی ِ آینده، خشم و غیره و غیره و غیره، برای گفتن ندارم...خواستم که از همین ها بنویسم، ولی خودم هم دیگه از گفتن این چیزها خسته شدم چه برسه به شماها....برای همین هر بار نوشتن رو برای فردا می ذاشتم... یه فردایی که برای نوشتن چیزهایی که می خوام بگم خسته نباشم!!!!ولی امروز دیدم نه خیر مثل اینکه اون فردایی که هر دیروز منتظرش بودم حالا حالاها قرار نیست برسه....برای همین دست به کار شدم... دست به کار شدم تا خودم زورکی هم که شده(!) امروز رو به اون فردایی که منتظرش بودم تبدیل کنم!!...برای همین صفحه رو باز کردم...خستگی رو کنار گذاشتم...شروع کردم........

 

میگه:انگاری من رو دیگه یادت رفته!

میگم: این چه حرفی ِ!؟ مگه میشه آدم خواهرش از یادش بره؟...ببینم خودت من رو به یاد میاری!

میگه: خیلی خوشحالم که خوشحالی....

میگم:خوشحال می شدم که خوشحال می بودم، که خوشحال باشی!!

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

میگه:آسمون ابری ِ!!

میگم:اون موقع که آفتابی بود...اون موقع که ماه و ستاره ها توش بودند چقدر بهش دقت کردی؟   اصلا ببینم، واقعآ قبول نداری که خورشید یا اون ماه با ستاره هاش پشت اون ابرها هستن!؟ فکر کن...شاید واقعآ بهتر ِ که اون پشت بمونن...امن تر ِ!

میگه:حرف دل نبود.

میگم:دقت کن....باز هم دلت داره به خودش تلقین می کنه!!

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

میگه:رفت...باورم نمیشه!

میگم:می فهمم...منم رفتن رو دیدم....حالا کجا!؟

میگه:خیلی دور نیست.....ولی خوب من دیگه نمی بینمش...یعنی شاید نباید ببینمش!

میگم:کاشکی من هم حداقل برای"...کجا!؟" جوابی داشتم...باور کن!

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

چشم هاش خیس بود...

میگم:چیه؟چی شده؟....

میگه:نه...هیچی...هیچی نشده...تو برو.

میگم(تو دلم ):آره...لب های من هم یاد گرفتن که وقتی چشم هام خیس شدند بگن هیچی!!!

رفت...

میگم:چش بود؟

میگه:اگه بگم نمی دونم که دروغ گفتم....ولی نه!

میگم(دوباره تو دلم ):باشه...هر کاری برای خشک کردن چشم هاش حاضر بودم انجام بدم...ولی حالا که....نمی دونم....باشه...دعا کردنش به عهده ِ من...

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

میگه:ای خدا...دیگه خسته شدم...آخه مگه من چه گناهی کردم که...

میگم:....تو این دنیا هر کی بیشتر گناه می کنه مثل اینکه در آسایش بیشتری ِ!!!...نگران نباش ...همه چیز درست میشه....حتمآ...چون هم خودت می خوای هم ماها هر کاری بتونیم می کنیم...

میگم(تودلم):نامرد..دروغ گو...خجالت بکش...تو حتی از انجام ساده ترین کارها برای خوشحالیش هم دریغ کردی...

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

.....................

 

میگه:اَه...چقدر حرف می زنی...خسته شدم بابا.....دلم خوش بود بعد از چند وقت یه چیز درست حسابی می خونم.

میگم:شرمنده...حرف دل بود...باید می گفتم...تازه خیلی سعی کردم تا می تونم خلاصش کنم...در هر صورت شرمنده...فقط امیدوارم حرفم رو فهمیده باشی...!

میگه:شاید...

میگم:همین کافی!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 5:11 PM  توسط CyanC  | 

پدر روزنامه م‍ي خواند، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را - كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد - جدا و قطعه قطعه كرد وبه پسرس داد و گفت:
" بيا كاري برا يت دارم. يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم، ببينم مي تواني آن را دقيقا همانطور كه هست بچيني ؟ "
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ، مي دانست پسرس تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع بعد ، پسرش با نقشه كامل برگشت.
پدر گفت:" مادرت به تو جغرافي ياد داده است؟ "
پسرجواب داد: " جغرافي ديگر چيست؟!؟ اتفاقأ پشت همين صفحه ، تصويري از يك آدم بود.

 وقتي توانستم آن آدم رابسازم، دنيا را هم دوباره ساختم! "

 

(این متن رو چند جایی خونده بودم...نمی دونم منبع اصلیش کجاست، دلم نیومد شما نخونین!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 7:19 PM  توسط CyanC  |