|
|
|
|
|
زنده شو ای من ِ خسته ، بگو کی راهت و بسته؟ من رو قله های آواز، سکوت و چله نشستم خسته نشو سایه نشین، تا ته شب حوصله کن! |
||
|
|
|
|
|
گفتم بنویسم.... شاید کمی از حرف های روی هم تلنبار شده با نوشتن گفته بشه... ولی!!!!... نشد...حرف زیاد داشتم....خیلی...ولی امشب کلمات هم با من سرجنگ پیدا کردند...مثل خیلی چیز های دیگه شاید وقتی دیگر.... قلّک حرف ها هم، روزی که لازم باشد شکسته خواهد شد.... فعلا...
|
||
|
|
|
|
|
چشم يك روز گفت: من در آن سوي دره ها كوهي را مي بينم كه از مه پوشيده است. اين زيبا نيست؟ شب که شد چشمانِ من ديگر نديد |
||