|
|
|
|
|
بذارین هیچی نگم...
|
||
|
|
|
|
|
دو سه روز پیش داشتم کتاب "نامه های بچه ها به خدا" رو برای چندمین بار می خوندم... چند تا نامه بود که دلم نیومد شماها نخونین(فقط ترجمه جملات رو نوشتم! ):
نمی دونم چرا هر چی بزرگتر می شیم ، کم کم چیزهایی که هیچ جوابی براش نیست ، برای ما مثل بدیهیاتی در میاد که هیچ وقت در موردشون سوالی نمی کنیم!؟ |
||
|
|
|
|
|
برای خودت پل می سازی...پل هایی برای ادامه دادن... ادامهِ یک راه سخت.
|
||
|
|
|
|
|
`*•.¸..¸.•*´`*•.¸..¸.•*´`*•.¸..¸.•*´`*•.¸..¸.•*´`*•.¸..¸.•*´
|
||
|
|
|
|
|
یک چند وقتی ِ دارم به معنای " آزادی " فکر می کنم...خیلی دوست دارم بفهمم واقعآ این همه شبانه روز آزادی ، آزادی می کنن یعنی چی...واقعآ یعنی چی...؟ تو تا حالا فکر کردی!! ... خیلی جاها خوندیم...خیلی جاها شنیدیم...خیلی جاها ازش حرف زدیم... خیلی جاها ازش حرف زدن... از داشتنش... از نداشتنش... از آزادی هایی که دیروز نداشتیم و امروز داریم ...از آزادی هایی که امروز داریم و فردا نخواهیم داشت...از آزادی های از دست رفته ای که یا ازش آگاه نیستیم و یا خودمون رو می زنیم به اون راه.... آزادی هایی که منتظریم بی هیچ تلاشی یکی بیاد تقدیممون کنه(!!!).... از آزادی هایی که شاید داشته باشیم و قدر ش رو نمی دونیم .... آزادی هایی که قطره قطره داره از دستهامون میره و بی هیچ توجهی ، تلاشی برای حفظ اون نمی کنیم(!!!)... از میدونش...از مجسمه اش و.............. بیا....بیا یک بار با هم فکر کنیم.... فکر کنیم به آزادی یک انسان!!!!شاید به یک چیزهایی رسیدیم.... " آزادی یعنی.... ؟!؟ "
|
||
|
|
|
|
|
در افسانه هاي کهن هندوستان آمده است که در روزگاران دور آدميان همه خلق و خو سرشتي خدا گونه داشتند ولي از امکانات و تواناييهاي خود خوب استفاده نکردند و کار به جايي رسيد که برهما خداي خدايان تصميم گرفت قدرت خدايي را از آنان باز گيرد و آن را در جايي پنهان کند که دست آنها از آن کوتاه باشد.
بدين منظور او در جستجوي مکاني برآمد که مخفي گاه مطمئن و دور از دسترس آدميان باشد. زماني که برهما با ديگر خدايان مشورت نمود آنها چنين پيشنهاد کردند: بهتر است قدرت بيکران انسانها را در اعماق خاک پنهان کنيم، برهما گفت: آنجا جاي مناسبي نيست زيرا كه آنها ژرفاي خاك را خواهند كاويد و دوباره به آن دست پيدا خواهند كرد. پس خدايان گفتند: بهتر است نيروي يزداني آدميان را به اعماق اقيانوسها منتقل كنيم تا از دسترس آنها دور باشد. اين بار برهما گفت : آنجا نيز مناسب نيست زيرا دير يا زود انسان به عمق درياها و اقيانوسها رخنه خواهد كرد و گمشده ي خود را خواهد يافت و آن را به روي آب خواهد آورد.
آنگاه خدايان كوچك با يكديگر انجمن كردند و گفتند:
ما نمي دانيم اين نيروي عظيم را كجا بايد پنهان كنيم، بــه نظر مي رسد كه در آب و خـاك جايي پـيدا نمي شود كه آدمي نتواند به آن دست يابد. در اين هنگام برهما گفت: كاري كه با نيروي يزداني آدمي مي كنيم اينست كه ما نيروي آدميان را در اعماق و جود خود او پنهان مي كنيم. آنجا بهترين محل براي پنهان كردن اين گنج گرانبهاست و يگانه جايي است كه آدمي هرگز به فكر جستجو و يافتن آن بر نخواهد آمد.
در ادامه ي افسانه هندي چنين آمده است: از آن به بعد آدمي سراسر جهان را پيموده است، همه جا را جستجو كرده است، بلنديها را درنورديده است، به اعماق درياها فرو رفته است، به دورترين نقاط خاك نفوذ كرده است تا چيزي بدست آورد كه در ژرفاي وجود خود او پنهان شده است!
|
||
|
|
|
|
|
یهو زد به سرم...گفتم بنویس...حتی شده یک پاراگراف...از هر چیزی که دلت می خواد... به هر زبونی که دوست داری... با هر شکل و فرمی که دوست داری بنویس...حرف دلت رو بزن...می خوام تو وبلاگ بنویسم... تو دلم فکر کردم باز هم مثل همیشه می گه حوصله ندارم ، ول کن... باز هم مثل همیشه از گوش دادن به صدای دل خودش فرار می کنه...از گفتن حرف دلش طفره میره.... ولی نه....این بار نه...دیدم یک هو رفت تو فکر...یه بار گفت:" آخه من چی بنویسم؟"...دوباره گفتم هر چی دوست داری...باز هم رفت تو فکر...درنگ نکردم و سریع کاغذ و خودکار براش آوردم...اومدم برم تا یک کم تنها باشه...تنها باشه تا فکر کنه....تنها باشه تا گوش کنه....شاید بتونم برای اولین بار حرف ناب دلش رو بشنوم... دوقدم جلوتر نرفته بودم که گفت:" بیا نوشتم"!!!!!!!!!!! جا خوردم...گفتم نوشتی... گفت: آره...کاغذ رو داد دستم....! یخ کردم....حس کردم تمام دور و برم سیاه شده....یعنی این حرف دلش بود؟.... آخه چرا؟... فکر کنم قبلاً هم این جمله رو جایی خونده بودم ولی این بار خوندن و فکر کردن بهش خیلی خیلی سخت بود.....اصلاً باورم نمی شد ....روحی که همیشه سرشار از شور بود...روحی که همیشه و همه جا مملو از گرمی و هیجان بود...روحی که همیشه انقدر بزرگ بود که هیچ بدی نمی تونست ناراحتش کنه....روحی که همیشه انقدر پاک و دوست داشتنی بود (و هست) که بار ها و بارها خواستم ازش بنویسم ولی هیچ وقت نتونستم!!... " دانه برف با تلاش بسیار خود را به زمین رساند و دیگر نبود. " الان فقط و فقط یک آرزو دارم...آرزویی که همیشه داشتم...دلم می خواد بتونم این روح رو به هر جا که دوست داره ببرم...دوست دارم کاری کنم که دفعه بعد که ازش خواستم حرف دلش رو بزنه چیزی جز این باشه...می تونم...باید بتونم...چون به گردنم حقی خیلی خیلی خیلی بزرگتر از این حرف ها داره......... قول می دم تمام تلاشم رو بکنم به هر قیمتی که باشه... حتی اگر بعد از رسیدن به زمین دیگه نباشم... فقط امیدوارم قبل از نبودم به زمین برسم!! دوستت دارم... |
||