تبليغاتX
ماه سیزدهم
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!

شوخی شوخی یک سال گذشت...نمی دونم چرا این جوری شده ؟!؟ برای شما هم انقدر زود میگذره یا فقط مشکل ِمنه!؟!؟! یکی میگه همیشه وقتی به آدم خوش میگذره زود میگذره...یکی دیگه میگه وقتی بد میگذره..من که نفهمیدم...فقط این رو فهمیدم که خیلی زود میگذره ، خیلی... آره گفتم مشکل...خیلی وقت ها حس می کنم از زمان عقب افتادم...یا نه بعضی وقت ها میبینم اَاَ... یک سال گذشت...یعنی 365 روز گذشت... این همه زمان برای خیلی کارها اما....... البته باز خوشحالم که همیشه همچین حسی رو ندارم وگرنه ترجیح میدادم بمیرم!!!بگذریم...
می خوام که آخرین پست ِ سال 1384 رو بنویسم...آخرین پست در اولین سالی که حرف زدن در ماه سیزدهم رو شروع کردم...
عجب سالی بود امسال...نه می تونم گبم بد بود نه می تونم بگم خوب بود!!!چیزهای زیادی رو تجربه کردم که تا به حال تجربشون نکرده بودم... یعنی فکر کنم چگالی تجربیاتم امسال خیلی خیلی زیاد بوده....خوب به نظرم برای اتمام 20 سال اول زندگیم خاتمه خوبی بود:

 

*امسال با حس های قشنگی همراه بود که روزهای خیلی قشنگی برام به وجود آورد...روز هایی که  فکر نکنم تا اخر عمرم یادشون از ذهنم بره...روز هایی که همراه تمام احساسات قشنگش نگرانی های زیادی رو داشت...نگرانی هایی که بعضی وقت ها مثل خوره مغزم رو میخورد....افکاری که با وجود اینکه "نباید " بهشون فکر می کردم ، راحتم نمی گذاشتند و در تمام لحظات همراهم بودن...ولی هر چی بود ، قشنگ بود...بزرگ بود...آبی بود...همین.

 

*ماه سیزدهم.... شاید بگم یکی از مهمترین و بهترین اتفاقات امسال بود برام...شاید از نظر خیلی هاتون زدن یک وبلاگ و چند روز یک بار آپ کردنش چه اهمیتی می تونه داشته باشه...ولی برای من مهم بود... برای اولین بار بود که حس کردم دارم "حرف" می زنم...شاید خیلی هاتون من رو نشناسین ولی کسی بودم و شاید هستم که به ندرت "حرف " میزنم...میفهمین که چی میگم؟.... ولی در ماه سیزدهم حرف زدم...و از اون مهمتر حرف های زیادی هم شنیدم...که خیلی هاش برام مهم شد... بخوام در مورد ماه سیزدهم  و تاثیراتش بنویسم خیلی میشه... پس بیشتر از این ادامه نمیدم...فقط باید بگم  تمام اینها رو مدیون یک نفر بیشتر نیستم...ازت ممنونم....خیلی....برای خیلی چیزها...

 

*تجربه تلخ و وحشتناک گفتن دروغ به عزیزترین کَسم... هر چند کوچیک بود ولی خیلی بد بود.... خیلی... باز خوب بود خودم طاقت نیاوردم و راستش رو گفتم!

 

*تجربه قشنگ پیدا کردن یک دوست اون هم فقط با نگاه...حالا فکر های بد بد نکنیدها....از اون نگاه ها که اکثرا تو فیلم ها هست و احتمالا به ذهنتون میرسه نه.... خودم هم هنوز برای اون نگاه ها و این دوستی چیزی ندارم بگم.فقط می تونم بگم جالب بود... و شاید بگم برای من هنوز ، مرموز و مجهول (اوه چه کارآگاه بازی شد!)

 

*نمی خوام در این مورد چیزی بگم ولی نمی تونم... برای اولین بار امسال لکه دار شدن دوستی رو تجربه کردم....لکه ای که بیخود و بیجهت بزرگ و بزرگتر شد تا..........برام خیلی تلخ بود...شاید چون اولین بار بود!.... شاید برام لازم بود تا یاد بگیرم برای خیلی ها به هم خوردن دوستی با من می تونه به راحتی گفتن یک دروغ الکی باشه!!!!.... شاید این پس گردنی لازم بود تا بفهمم همیشه همه تلاش ها ، برای دوست خوب بودن در مورد همه کس ، به سرانجام نمی رسه....!!!!!! شایدم اشکال از منه که نمی تونم از چند تا دروغ ساده راحت بگذرم...شایدم اصلا دروغی گفته نشده  و این وسط فقط منم که اشتباه می کنم!!!!!!!! در هر صورت دیگه مهم نیست.

 

*برای اولین بار مزه حاصل دسترنج خودم رو چشیدم .... هر چند هم کارم کم بود هم متعاقبا حاصلش ولی خیلی حال داد....

 

*یکی از اتفاقات خیلی مهم یکه امسال برام افتاد... که اون رو متاثر از فکر کردن بیشتر و مرور افکارم در ماه سیزدهم می دونم، این بود که به اعتقادات ، افکار و باور های محکم تری دست پیدا کردم....یعنی حس می کنم که یواش یواش دارم به یک انسان بالغ با افکار و تحلیلات خاص خودش تبدیل میشم... البته خوب هنوز خیلی کار داره ولی در هر صورت حس خوبیه....

 

 *راستی یه چیز بدی هم که گریبانم رو چندین بار گرفت...هنوزم کاملا ولم نکرده....حس وحشتناک نا امیدی از یک سری چیز هاست!....یعنی خیلی وقت ها این امیدهایی که تو خیلی از مطالبم میدادم برای روحیه دادن به خودم بود....یعنی بارها شده بود که از امید حرف می زدم ولی خودم در اوج نا امیدی بودم.... نا امیدی از آدم ها ، از خودم ، از مملکتم ، آینده و......

ولی الان خوبم.... چرا ؟ چون فردا وارد یک سال جدید میشیم...تازه میشیم.... چرا؟ چون میتونه خیلی چیز های خوبی با خودش به همراه داشته باشه.می تونه که نه باید ، چون من می خوام !!

 

*یک چیز خیلی مهم هم فهمیدم...قضیه مربوط به همین شب چهارشنبه سوری میشه....این که واقعا زندگی آدم ها به یک مو بنده.....این که واقعا معلوم نیست الان که این نفس رو می کشم برای نفس بعدی هستم یا نه.جدی میگم....اینکه چقدر راحت با کوچکترین خطایی ممکن بود الان جای خوندن این مطالب پیام مرگ نویسنده ماه سیزدهم رو که احتمالا مانا این جا می نوشت می خوندین!!!جاتون پر که اون شب یک صحنه کبری11 ای برای ما خلق شد که نگو....!!!!خلاصه که قدر دونه دونه نفس هاتون رو بدونید!

 

*تجربه انجام یک کار کثیف!!!! بذارین بیشتر از این براتون نگم..خودم به اندزه کافی بابتش حرص خوردم!

 

 *یک چیز جالبی که امسال بهش واقعا عمل کردم و از بابت خوشحالم می دونین چیه؟..خیلی هامون از جمله خود من ادا داریم که اقا با آدم ها نباید از رو ظاهرشون برخورد کرد و یا در موردشون قضاوت کرد...خدایی... نه خدایی این همه ادعاش رو داریم چقدر بهش عمل می کنیم، ها؟؟ تا حالا فکر کردین؟....من که خودم اعتراف می کنم خیلی وقت ها فقط در حد حرف زدن بوده...ولی اعتراف هم می کنم که امسال چندین بار به این حرف واقعا عمل کردم از نتیجه اش هم خیلی راضی ام.... نمی دونم چه جوری براتون بیشتر از این توضیح بدم...

 

 *راستی امسال فهمیدم که چقدر....یعنی چقدر...بعضی آدم ها می تونن بی منطق باشند....یعنی واقعا هیچ وقت فکر نمیکردم میزان منطق در یک نفر به صفر برسه....!!!!

 

 *یک سری اتفاقات هم افتاد که بیشتر از قبل به این باور رسیدم که پسرها خیلی جوگیرن و البته مثل همیشه به نسبت سنشون خیــــــــلی بچه....و در عین حال فهمیدم که نه!!! مثل اینکه میشه به بعضی از پسرها هم اعتماد کرد (حالا جنگ نکنید سر این نکته!!)

 

* راستی امسال گواهینامه هم گرفتم!

 

 * تجربه نوشتن یک پست طولانی تو وبلاگ که حوصله  یک ملتی سر بره!!!! (البته این رو نمی دونم برای اولین بار یا نه!؟)....شرمنده خیلی طولانی شد...ولی باور کنید بخوام بنویسم هنوز هم خیلی چیزها برای نوشتن دارم....ولی خوب مهماش رو نوشتم برای خودم هم خوب بود...

 

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

 

الان دقیقا 24 ساعت تا سال تحویل مونده....
امیدوارم همیشه هفت تا سینتون کامل باشه...و سفره عیدتون پابرجا....از این تعارف معارف ها هم خیلی بلد نیستم... ولی از ته دلم امیدوارم همتون تو سال جدید به آرزوهاتون برسید.... امیدوارم همیشه توانش رو داشته باشید که برای برآورده شدن آرزوهای خودتون و دیگران تلاش لازم رو بکنید.... سر سفره هاتون من رو یادتون نره!

از همین الان عید همتون مبارک!!!

 

تا سال دیگه...

شاد و پیروز و امیدوار باشید! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 9:55 PM  توسط CyanC  | 

   دریا طوفانی بود ...
   موج ها با تمام قدرت تو را  به هر طرف پرتاب می کردند...
   ضربه ها دردناک بود ...
   ضربه های افکار حتی از آن هم دردناک تر و خورنده تر !!

 
   اما این بار...
   آسمان تیره و ابریست... گرفته و کبود!
  دریا آرام است...
  ولی نه آرامشی که ناشی از آسودگی باشد! 
  چیزی مثل آرامش قبل از طوفان...

 
  مسافر تن خسته خود را به زحمت به ساحل می رساند...
  تا به حال از سفر به دریا این قدر خسته برنگشته بود...
  در تمام عمرش به همچین طوفانی بر نخورده بود...
  حتی نمیخواهد به طوفان و اتفاقاتی که افتاد باردیگر فکرکند...
  خسته است و کلافه....



  ساحل جدید ناشناخته است... قایقی برای برگشت نیست...
  نه قایقی ،نه امیدی و نه حتی چیزی که او را برای برگشت دلگرم کند!!!

 

 

امیدوارم ، برای مسافر و زندگیش در ساحل جدید!
فقط باید بفهمه تا خودش نخواد آسمون هرروزش آبی نخواهد بود...
شما هم براش دعا کنید...

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 4:40 PM  توسط CyanC  | 

در 15 سالگي آموخت كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم.


در 20 سالگي ياد گرفت كه كار خلاف فايده اي ندارد حتي اگر با مهارت انجام شود.


در 25 سالگي دانست كه يك نوزاد مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته محروم مي كند.


در 30 سالگي پي برد كه قدرت جاذبه مرد است و جاذبه قدرت زن.


در 35 سالگي متوجه شد كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد بلكه چيزي است كه خود مي سازد.


در 40 سالگي آموخت كه رمز خوشبخت زيستن در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم .بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.


در 45 سالگي ياد گرفت كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان ا
تفا ق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان ميدهد.


در 50 سالگي پي برد كه كتاب بهترين دوست انسان است و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است.


در 55 سالگي پي برد كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.


در 60 سالگي متوجه شد كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما هرگز بدون ايثار نمي توان عشق ورزيد.


در 65 سالگي آموخت كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز بعد از آن چه لازم است آن چه را نيز ميل دارد بخورد.


در 70 سالگي ياد گرفت كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارت هاي خوب نيست. بلكه خوب بازي كردن با كارت هاي بد است.


در 75 سالگي دانست كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است . به رشد و تكامل خود ادامه مي دهد و به محض آن كه گمان كرد كه رسيده شده است دچار آفت مي شود.


در 80 سالگي پي برد كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگ ترين لذت دنيا است.

 در 85 سالگي دريافت كه همانا زندگي زيباست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 3:28 PM  توسط CyanC  | 

این چند روز برای یک سوال جدید خیلی فکر کردم...سوالات زیادی به ذهنم رسید...ولی هیچ کدوم به اندازه این یکی بهم نچسبید :

"بزرگترین سوالی که ذهنتون رو تا حالا مشغول کرده چیه؟!"

بیاین فکر کنیم....به یک سوال بزرگ!!!!....یا شاید سوال کوچیکی که جای بزرگی از ذهنمون رو اشغال کرده!....منتظر شنیدن  چیز های خیلی جالبی هستم!...
یک پیشنهاد دیگه هر کسی دوست داشت بهترین جوابش رو برای سوال قبل بنویس ِ....

همیشه موفق و پیروز باشید.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 11:12 PM  توسط CyanC  | 

دریا طوفانی بود ...
موج ها با تمام قدرت تو را  به هر طرف پرتاب می کردند...
ضربه ها دردناک بود ...
ضربه های افکار حتی از آن هم دردناک تر و خورنده تر !!
                          
                                   

آسمان آبیست...
دریا زیر گرمای آفتاب آرام گرفته است...
مسافر مثل همیشه خود را برای سفری دیگر آماده می کند...
برای طوفانی دیگر!

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 11:9 PM  توسط CyanC  | 

شاید زندگی قصه ای است که کودکان از آن آگاهند که زندگی را با گریه آغاز می کنند.     ناشناس

زندگی دو نیمه است : نیمه اول در انتظار نیمه دوم ، نیمه دوم در حسرت نیمه اول.        ناشناس

 آیا بشر هنگامی زنده است که دیگران زنده اند ؟     گوته

معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش.      ابوعلی سینا

بهترینها و زیباترینها در جهان نه دیده می شود و نه حتی لمس میشود، آنها تنها باید در دل دیده و لمس کرد.      ناشناس

کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت : غرور ، عشق ، دروغ اونوقت کسی از روی غرور برای عشق دروغ نمی گفت.     ناشناس

همیشه چنین بوده که مهر به ژرفای خود پی نمیبرد تا آنگاه که ساعت فراق فرامیرسد.    ناشناس

آنکه به صبح می اندیشد ، همیشه می خندد.     کوندرا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 10:30 PM  توسط CyanC  |