|
|
|
|
|
شوخی شوخی یک سال گذشت...نمی دونم چرا این جوری شده ؟!؟ برای شما هم انقدر زود میگذره یا فقط مشکل ِمنه!؟!؟! یکی میگه همیشه وقتی به آدم خوش میگذره زود میگذره...یکی دیگه میگه وقتی بد میگذره..من که نفهمیدم...فقط این رو فهمیدم که خیلی زود میگذره ، خیلی... آره گفتم مشکل...خیلی وقت ها حس می کنم از زمان عقب افتادم...یا نه بعضی وقت ها میبینم اَاَ... یک سال گذشت...یعنی 365 روز گذشت... این همه زمان برای خیلی کارها اما....... البته باز خوشحالم که همیشه همچین حسی رو ندارم وگرنه ترجیح میدادم بمیرم!!!بگذریم... *امسال با حس های قشنگی همراه بود که روزهای خیلی قشنگی برام به وجود آورد...روز هایی که فکر نکنم تا اخر عمرم یادشون از ذهنم بره...روز هایی که همراه تمام احساسات قشنگش نگرانی های زیادی رو داشت...نگرانی هایی که بعضی وقت ها مثل خوره مغزم رو میخورد....افکاری که با وجود اینکه "نباید " بهشون فکر می کردم ، راحتم نمی گذاشتند و در تمام لحظات همراهم بودن...ولی هر چی بود ، قشنگ بود...بزرگ بود...آبی بود...همین. *ماه سیزدهم.... شاید بگم یکی از مهمترین و بهترین اتفاقات امسال بود برام...شاید از نظر خیلی هاتون زدن یک وبلاگ و چند روز یک بار آپ کردنش چه اهمیتی می تونه داشته باشه...ولی برای من مهم بود... برای اولین بار بود که حس کردم دارم "حرف" می زنم...شاید خیلی هاتون من رو نشناسین ولی کسی بودم و شاید هستم که به ندرت "حرف " میزنم...میفهمین که چی میگم؟.... ولی در ماه سیزدهم حرف زدم...و از اون مهمتر حرف های زیادی هم شنیدم...که خیلی هاش برام مهم شد... بخوام در مورد ماه سیزدهم و تاثیراتش بنویسم خیلی میشه... پس بیشتر از این ادامه نمیدم...فقط باید بگم تمام اینها رو مدیون یک نفر بیشتر نیستم...ازت ممنونم....خیلی....برای خیلی چیزها... *تجربه تلخ و وحشتناک گفتن دروغ به عزیزترین کَسم... هر چند کوچیک بود ولی خیلی بد بود.... خیلی... باز خوب بود خودم طاقت نیاوردم و راستش رو گفتم! *تجربه قشنگ پیدا کردن یک دوست اون هم فقط با نگاه...حالا فکر های بد بد نکنیدها....از اون نگاه ها که اکثرا تو فیلم ها هست و احتمالا به ذهنتون میرسه نه.... خودم هم هنوز برای اون نگاه ها و این دوستی چیزی ندارم بگم.فقط می تونم بگم جالب بود... و شاید بگم برای من هنوز ، مرموز و مجهول (اوه چه کارآگاه بازی شد!) *نمی خوام در این مورد چیزی بگم ولی نمی تونم... برای اولین بار امسال لکه دار شدن دوستی رو تجربه کردم....لکه ای که بیخود و بیجهت بزرگ و بزرگتر شد تا..........برام خیلی تلخ بود...شاید چون اولین بار بود!.... شاید برام لازم بود تا یاد بگیرم برای خیلی ها به هم خوردن دوستی با من می تونه به راحتی گفتن یک دروغ الکی باشه!!!!.... شاید این پس گردنی لازم بود تا بفهمم همیشه همه تلاش ها ، برای دوست خوب بودن در مورد همه کس ، به سرانجام نمی رسه....!!!!!! شایدم اشکال از منه که نمی تونم از چند تا دروغ ساده راحت بگذرم...شایدم اصلا دروغی گفته نشده و این وسط فقط منم که اشتباه می کنم!!!!!!!! در هر صورت دیگه مهم نیست. *برای اولین بار مزه حاصل دسترنج خودم رو چشیدم *یکی از اتفاقات خیلی مهم یکه امسال برام افتاد... که اون رو متاثر از فکر کردن بیشتر و مرور افکارم در ماه سیزدهم می دونم، این بود که به اعتقادات ، افکار و باور های محکم تری دست پیدا کردم....یعنی حس می کنم که یواش یواش دارم به یک انسان بالغ با افکار و تحلیلات خاص خودش تبدیل میشم... البته خوب هنوز خیلی کار داره ولی الان خوبم.... چرا ؟ چون فردا وارد یک سال جدید میشیم...تازه میشیم.... چرا؟ چون میتونه خیلی چیز های خوبی با خودش به همراه داشته باشه.می تونه که نه باید ، چون من می خوام *یک چیز خیلی مهم هم فهمیدم...قضیه مربوط به همین شب چهارشنبه سوری میشه....این که واقعا زندگی آدم ها به یک مو بنده.....این که واقعا معلوم نیست الان که این نفس رو می کشم برای نفس بعدی هستم یا نه.جدی میگم....اینکه چقدر راحت با کوچکترین خطایی ممکن بود الان جای خوندن این مطالب پیام مرگ نویسنده ماه سیزدهم رو که احتمالا مانا این جا می نوشت می خوندین!!! *تجربه انجام یک کار کثیف!!!! بذارین بیشتر از این براتون نگم..خودم به اندزه کافی بابتش حرص خوردم!
* راستی امسال گواهینامه هم گرفتم!
الان دقیقا 24 ساعت تا سال تحویل مونده.... از همین الان عید همتون مبارک!!! تا سال دیگه... شاد و پیروز و امیدوار باشید! |
||
|
|
|
|
|
دریا طوفانی بود ... ساحل جدید ناشناخته است... قایقی برای برگشت نیست...
امیدوارم ، برای مسافر و زندگیش در ساحل جدید!
|
||
|
|
|
|
|
در 15 سالگي آموخت كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم.
|
||
|
|
|
|
|
این چند روز برای یک سوال جدید خیلی فکر کردم...سوالات زیادی به ذهنم رسید...ولی هیچ کدوم به اندازه این یکی بهم نچسبید "بزرگترین سوالی که ذهنتون رو تا حالا مشغول کرده چیه؟!" بیاین فکر کنیم....به یک سوال بزرگ!!!!....یا شاید سوال کوچیکی که جای بزرگی از ذهنمون رو اشغال کرده!....منتظر شنیدن چیز های خیلی جالبی هستم!...
|
||
|
|
|
|
|
دریا طوفانی بود ... آسمان آبیست...
|
||
|
|
|
|
|
|
||