...
......
............
نه!!! ... هیچ صدایی ازش در نمیاد ...
خیلی وقت ِ که به خاطر نمیاره از کی تو این کابوس اسیر شده....!؟!؟
خسته شده.....
دوباره تمام نیروش رو جمع کرد که داد بزنه....فریاد بزنه....خودش رو خالی کنه....ولی نه! این بار هم نه!... چرا این بار این جوری شد...
قبلا هم از این جور خواب ها دیده بود... خواب هایی که صدای فریاد آدم رو ازش می گیرن... ولی این بار معلوم نیست چرا این خواب تمومی نداره... چرا از این خواب بیدار نمیشه...چرا کسی به کمکش نمیاد و از خواب بیدارش نمی کنه...!؟ تا کی باید تو این کابوس ، بی صدا فریاد بزنه...؟!
بار ها و بارها با همین صدای بی صدایی کابوس رو برای خودش مرور کرده...برای گوش هایی که شاید بشنوند تعریف کرده ... ولی هنوز تو تاریکی ترسناک این کابوس گرفتاره...
............
......
...
* مثل تمام خواب ها و بیداری هاش منتظره... امیدواره....منتظر که عقربه های ساعت ذره ذره جلو برن و زنگ ساعت بلاخره اون رو از این کابوس بیدار کنه.... بالاخره خلاص بشه....!
بالاخره خودش بشه....
