تبليغاتX
ماه سیزدهم
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!
...

......

............

نه!!! ... هیچ صدایی ازش در نمیاد ...
خیلی وقت ِ که به خاطر نمیاره  از کی تو این کابوس اسیر شده....!؟!؟
خسته شده.....
دوباره تمام نیروش رو جمع کرد که داد بزنه....فریاد بزنه....خودش رو خالی کنه....ولی نه! این بار هم نه!... چرا این بار این جوری شد...
قبلا هم از این جور خواب ها دیده بود... خواب هایی که صدای فریاد آدم رو ازش می گیرن... ولی این بار معلوم نیست چرا این خواب تمومی نداره... چرا از این خواب بیدار نمیشه...چرا کسی به کمکش نمیاد و از خواب بیدارش نمی کنه...!؟ تا کی باید تو این کابوس ، بی صدا فریاد بزنه...؟!
بار ها و بارها با همین صدای بی صدایی کابوس رو برای خودش مرور کرده...برای گوش هایی که شاید بشنوند تعریف کرده ... ولی هنوز تو تاریکی ترسناک این کابوس گرفتاره...

............

......

...

 * مثل تمام خواب ها و بیداری هاش منتظره... امیدواره....منتظر که عقربه های ساعت ذره ذره جلو برن و زنگ ساعت بلاخره اون رو از این کابوس بیدار کنه.... بالاخره خلاص بشه....!
بالاخره خودش بشه....


+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 8:18 PM  توسط CyanC  | 

صدفی به صدف کناری اش گفت:
"درد زیادی در درونم حس می کنم. دردی سنگین و مدور که مرا عذاب می هد."
صدف دیگر با غرور و لذت پاسخ داد:
"ستایش آسمان ها و دریاها را که من هیچ دردی در خودم ندارم. خوب هستم و تمام درون و بیرونم سلامت ."
در همان لحظه، خرچنگی از آنجا عبور می کرد که صحبت دو صدف را شنید. به آن صدفی که از درون و بیرون کاملا خوب و سلامت بود گفت:
"بله...کاملا خوب و سالمی، اما دردی که همسایه ات حس می کند، مرواریدی است بینهایت زیبا که تو از آن بی بهره ای."
                                                                                                                جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 0:7 AM  توسط CyanC  |