تبليغاتX
ماه سیزدهم
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!
- بازم به در گفت که دیوار بشنوه، نه؟...
- آره... مثل همیشه!

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*


دلم به حال در می سوزد. دلم به حال تمام درها میسوزد. تا کی باید به جای این دیوارها بشنود!!
دیوارهایی که قصد شنیدن ندارند...
دیوار های ک قصد گوش کردن ندارند...
دیوارهایی که حتی قصد نگاه کردن به واقعیت پیش رویشان ندارند...

درها به چه جرمی محکومند؟
محکومند که فرودگاهی باشند، برای کلمات و جملات ِریز و درشت ، تلخ و شیرین و زشت و زیبایی که برای این دیوارها گفته میشود!!
کلماتی برای عبرت گرفتن...برای بیدار شدن...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 10:21 PM  توسط CyanC  | 

پيرمردي تنها در شهری زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر "

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
"پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . "

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد :
"پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم . "
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 11:51 PM  توسط CyanC  |