|
|
|
|
|
- بازم به در گفت که دیوار بشنوه، نه؟... - آره... مثل همیشه! *¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤* دلم به حال در می سوزد. دلم به حال تمام درها میسوزد. تا کی باید به جای این دیوارها بشنود!! دیوارهایی که قصد شنیدن ندارند... دیوار های ک قصد گوش کردن ندارند... دیوارهایی که حتی قصد نگاه کردن به واقعیت پیش رویشان ندارند... درها به چه جرمی محکومند؟
|
||
|
|
|
|
|
پيرمردي تنها در شهری زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : "پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر " پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
|
||