|
|
|
|
|
صدتا... شایدم سیزده... شایدم هفت... نه کمتر از این حرفهاست. دو تا کافیه! دو تا آینه که روبروی هم قرار گرفتند. بدون هییییچ زاویه ای! می دونی چی میشه! از بازی های زمان دبستان می دونی چی میشه! اگر وسطش بایستی 100ها تو از روبرو و پشت سرت تکرار می شند. همگی مثل هم... همگی خود تو... شایدم شبیه تو! وقتی بر می گردی و پشت سرت و نگاه می کنی میبینی صدها مثل تو هستند که دارند پشت سرشون نگاه می کنند. به روزهای رفته. به روزها و آینه های تکرار تو که هرچی از تو دورتر می شند کوچک و کوچکتر می شند. ولی وقتی بر می گردی و به جلوت نگاه می کنی همه دارند به تو نگاه می کنند. آره این آینه های جلویی هستند که از تو تقلید می کنند، نه تو از تکرارهای قبلی... ............. ولی قسمت اسف بار قضیه اینه که همه چی تکراره!
خیلی سخت و تلخ وقتی یکی برات مهمه... وقتی نگرانشی... وقتی دوست داری کمکش باشی... همدمش باشی... ولی نمی تونی. چرا! چون اونم مثل توئه! سخته با تمام وجودت بخوای کمک کنی و نتونی... سخت تر از اون اینه که دلت بخواد مثل گذشته ها ساده و روون اون چیزایی که تو دلت میگذره رو بنویسی و نتوی!!!
"بگذار امروزت آنچنان زیبا باشد که آینه های آینده از امروز تو تکرار کنند، نه تو از تلخی آینه های گذشته" |
||
|
|
|
|
|
خیلی بد ِ وقتی آدم یهو نفرتش نسبت به یه سری چیزا گُل می کنه. یهو حس های مزخرفی که کلی زحمت کشیده بود از خودش دور کنه، همه مثل ارواح ِتوی کارتون ها بیان بالا سرش دائما بگردن! نمی دونم این اوضاع تا کی قراره ادامه پیدا کنه... هرروز یه حس احمقانه ای بهم میگه کلی حرف نگفته تو دلم دارم که می خوام بریزم بیرون... یادش بخییییییییر... راسته که می گن آدما وقتی فشار روشون بیشتره و آرامششون کمتر، راحتتر حرف دل می زنن. *p.s : - حالا که چی! خوب اینا رو هم نمی نوشتی دیگه!!! |
||