|
|
|
|
|
...
تو دفترچۀ زندگییت آدم های زیادی هستند. آدم هایی که یه روز از یه گوشۀ این دنیای عجیب به طریقی وارد زندگیت میشن و آدم هایی که یه روزی، یه جوری بالاخره از زندگیت خارج میشن. این وسط یه سری آدم های دیگه هستند، آدم هایی که برای تو همیشه بودند و هستند. که وقتی رفت یهو اون موقع متوجه نشی که بود. وقتی رفت تازه حسرت نخوری که چرا بودنش برات عادت شده بود. وقتی رفت تازه متوجه نشی که بودنش چقدر حیاتی بود. وقتی رفت صدها ای کاش به ذهنت نیاد. وقتی رفت تازه از دیدن جای خالیش بفهمی که چه بخش بزرگی از زندگیت بود. وقتی رفت تازه بفهمی که چقدر دوستت داشت. وقتی رفت تازه بفهمی که چقدر دوستش داشتی. وقتی رفت تازه اون موقع بفهمی که با نبودش چقدر پشتت خالیه. وقتی رفت...
شاید بودن تو هم برای خیلی ها همینجوری عادت شده باشه. شاید تو هم وقتی رفتی.......
* این هفته یک ساله که تو رفتی و هنوز هیچ کسی باور نکرده نبودنت رو. |
||
|
|
|
|
|
مشتي كه محكم گره كردي رو يه كم باز مي كني... دونه دونه دونه از منفذ كوچيكي كه تو زندون مشتت پيدا كردند بيرون مي ريزند! نسيم خنكي مياد و تو ساعت هاست خيره شدي. * خنكاي شن هايي كه روش نشستي حس هاي آشنايي برات داره. *در مقابل... يك عظمت بيكران كه سرشار از جوشش و حركته... حتي تو آروم ترين لحظه هاش هم از حركت باز نمي ايسته! شايد اين امواج هم از راه هاي دور و بعدِ طي سفرهاي طولاني ميان و ميان تا در آغوش اين شن ها پناه بگيرند... * چشم هات رو مي بندي و در حالي كه تو تاريكي آرامش بخش شب روي شن ها دراز كشيدي بوي دريا رو استشمام ميكني... سبك ميشي... انگار تو يك لحظه تمام سياهي ها و زشتي هايي كه تو ذهن و دلت سنگيني ميكرده از بين ميره و فقط كسايي كه دوستشون داري به ذهنت ميان. خاطرات خوب دونه دونه از منفذي كه پيدا كردند بيرون ميان و تو ذهنت رژه ميرن. خوب مي دونم كه چرا انقــــــــــــــــــــــــــــدر عاشق دريام.
|
||