تبليغاتX
ماه سیزدهم
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!
...

تو دفترچۀ زندگییت آدم های زیادی هستند. آدم هایی که یه روز از یه گوشۀ این دنیای عجیب به طریقی وارد زندگیت میشن و آدم هایی که یه روزی، یه جوری بالاخره از زندگیت خارج میشن.
یه سری ساده میان و ساده تر از اون میرن...
یه سری عجیب میان و عجیب تر از اون میرن...
یه سری پر سر و صدا میان که بمونن... ولی در سکوت، اون زمانی که فکرش رو نمی کنی میرن...
یه سری میان و هیچ وقت نمیرن، میشن جزئی از زندگیت...
یه سری میان و به خیال خودشون میرن... ولی...

این وسط یه سری آدم های دیگه هستند، آدم هایی که برای تو همیشه بودند و هستند.
اونقدر این بودن برات همیشگی بوده که دیگه به رفتنشون هم فکر نمی کنی.
اونقدر به بودنشون "عادت" کردی که نبودنشون برات غیر قابل تصوره.
کاش به بودن اون ها هم همونقدری که باید توجه می کردی... همون قدر که باید فکر می کردی... همون قدری که باید قدر بودنشون رو می دونستی...  همونقدری که باید...
کاش این کار ها رو می کردی...

که

وقتی رفت یهو اون موقع متوجه نشی که بود.

وقتی رفت تازه حسرت نخوری که چرا بودنش برات عادت شده بود.

وقتی رفت تازه متوجه نشی که بودنش چقدر حیاتی بود.

وقتی رفت صدها ای کاش به ذهنت نیاد.

وقتی رفت تازه از دیدن جای خالیش بفهمی که چه بخش بزرگی از زندگیت بود.

وقتی رفت تازه بفهمی که چقدر دوستت داشت.

وقتی رفت تازه بفهمی که چقدر دوستش داشتی.

وقتی رفت تازه اون موقع بفهمی که با نبودش چقدر پشتت خالیه.

وقتی رفت...


شاید بودن تو هم برای خیلی ها همینجوری عادت شده باشه. شاید تو هم وقتی رفتی.......


* این هفته یک ساله که تو رفتی و هنوز هیچ کسی باور نکرده نبودنت رو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 7:50 PM  توسط CyanC  | 

مشتي كه محكم گره كردي رو يه كم باز مي كني...
دونه دونه دونه از منفذ كوچيكي كه تو زندون مشتت پيدا كردند بيرون مي ريزند!


نسيم خنكي مياد و تو ساعت هاست خيره شدي.


* خنكاي شن هايي كه روش نشستي حس هاي آشنايي برات داره.
حس اندوه...
حس اميد...
حس ثبات و آرامش...
حس سكوت. سكوتي كه هميشه تورو به خودت نزديكتر مي كنه و آرومت ميكنه...
حس يك دل شكسته كه با سكوتش سعي مي كنه يك اندوه هميشگي رو فراموش كنه و با اميد ِ رسيدن به آرامش، ادامه بده...


*در مقابل... يك عظمت بيكران كه سرشار از جوشش و حركته... حتي تو آروم ترين لحظه هاش هم از حركت باز نمي ايسته! شايد اين امواج هم از راه هاي دور و بعدِ طي سفرهاي طولاني ميان و ميان تا در آغوش اين شن ها پناه بگيرند...
كسي نمي دونه در درون اين آبي بيكران چي ميگذره...
كسي نمي دونه اين امواج تو اين سفرهاي طولانيي كه طي كردند چه چيزهايي ديدند...


* چشم هات رو مي بندي و در حالي كه تو تاريكي آرامش بخش شب روي شن ها دراز كشيدي بوي دريا رو استشمام ميكني... سبك ميشي... انگار تو يك لحظه تمام سياهي ها و زشتي هايي كه تو ذهن و دلت سنگيني ميكرده از بين ميره و فقط كسايي كه دوستشون داري به ذهنت ميان. خاطرات خوب دونه دونه از منفذي كه پيدا كردند بيرون ميان و تو ذهنت رژه ميرن.
هميشه همينجاست كه گريه ام ميگيره!



خوب مي دونم كه چرا انقــــــــــــــــــــــــــــدر عاشق دريام.
دلم براش تنگ شده.............

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 5:7 PM  توسط CyanC  |