|
|
|
|
|
آی آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یا بیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید آن زمان که تنگ می بندید بر کمرهاتان کمربند در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید نان به سفره، جامه تان برتن یک نفر در آب می خواند شما را موج سنگین را به دست خسته می کوبد باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه هاتان را ز راه دور دیده آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون می کند زین آبها بیرون گاه سر، گه پا آی آدمها! او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید میزند فریاد و امید کمک دارد آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید! موج می کوبد به روی ساحل خاموش پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید: "آی آدمها!" و صدای باد هر دم دلگزاتر در صدای باد بانگ او رهاتر از میان آبهای دور و نزدیک باز در گوش این نداها: "آی آدمها!"... نیما یوشیج |
||
|
|
|
|
|
چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم گه ازآن سوی کشندم، گه ازاین سوی کشندم ز کشاکش چو کمانم، به کف گوش کشانم قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی به نحوسیش بگریم، به سعودیش بخندم به سما و به بروجش، به هبوط و به عروجش نفسی همتک بادم، نفسی من هلپندم نفسی آتش سوزان، نفسی سیل گریزان ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم نفسی فوق طباقم، نفسی شام و عراقم نفسی غرق فراقم، نفسی راز تو رندم نفسی همره ماهم، نفسی مست الهم نفسی یوسف چاهم، نفسی جمله گزندم نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم بزن ای مطرب قانون، هوس لیلی و مجنون که من از سلسله جستم، وتد هوش بکندم به خدا که نگریزی، قدح مهر نریزی چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم بده آن باده جانی ز خرابات معانی که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی که نمییابد میدان بگو حرف سمندم
مولانا |
||
|
|
|
|
|
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیز هوش کز شما پنهان نشاید داشت راز میفروش "حافظ" ... ای دوست زندگی روزمره را بر خود سخت می گیری و نگران هستی ، با زندگی هر طور رفتار کنی زندگی نیز با تو همان خواهد کرد!....
|
||
|
|
|
|
|
در اين سرای بی كسی كسی به در نمی زند كسی به كوچه سار شب در ِ سحر نمی زند |
||
|
|
|
|
|
`*•.¸..¸.•*´`*•.¸..¸.•*´`*•.¸..¸.•*´`*•.¸..¸.•*´`*•.¸..¸.•*´
|
||
|
|
|
|
|
زنده شو ای من ِ خسته ، بگو کی راهت و بسته؟ من رو قله های آواز، سکوت و چله نشستم خسته نشو سایه نشین، تا ته شب حوصله کن! |
||
|
|
|
|
|
چشم يك روز گفت: من در آن سوي دره ها كوهي را مي بينم كه از مه پوشيده است. اين زيبا نيست؟ شب که شد چشمانِ من ديگر نديد |
||
|
|
|
|
|
خشک آمد کشتگاه من نیما یوشیج |
||
|
|
|
|
|
آنکس که بداند و بداند که بداند اسب خرد از گنبد گردون بجهاند آنکس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به مقصد برساند آنکس که بداند و نداند که بداند بیدار کنیدش که بسی خفته نماند آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند
|
||
|
|
|
|
|
_"به کجا چنین شتابان؟ " گون از نسیم پرسید... _"دل من گرفته ز این جا ، هوس سفر نداری ، ز غبار این بیابان؟ " _"همه آرزویم اما ، چه کنم که بسته پایم ..." _"به کجا چنین شتابان؟ " _"به هر آن کجا که باشد ، به جز این سرا ، سرایم" _"سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه های باران ، برسان سلام ما را!"
|
||
|
|
|
|
|
امشب روژین مسئولیت نوشتن وبلاگش رو به من واگذار کرده . حالا اینکه من کیم بماند !! فقط اگه مثل روژین خوب نمی نویسم ببخشید !!! راستش درست نمی دونم چی باید بنویسم فقط چون این چند وقت دلم از دست آدما خیلی گرفته ترجیح میدم به جای حرفای خودم این شعر رو بنویسم :
خانه ام آتش گرفته است ، آتشی جان سوز هر طرف می سوزد این آتش ، من به هر سو می دوم گریان ، در لهیب آتش پر دود ؛ وز میان خنده هایم تلخ و خروش گریه ام ، ناشاد از درون خستهُ سوزان ، می کنم فریاد ، ای فریاد! ای فریاد! وای بر من سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم به دشواری ، در دهان گود گلدانها ، روزهای سخت بیماری... از فراز بام هاشان شاد ، دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب بر من آتش به جان ناظر... وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش تا سحرگاهان ، که می داند ، که بود من شود نابود ؟!!! خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر، صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر!!! وای .. آیا هیچ سر بر می کنند از خواب ، مهربان همسایگانم از پی امداد ؟!! سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد. می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد !!!!!!!! " اخوان ثالث "
|
||
|
|
|
|
|
قایقی خواهم ساخت.
خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب ، که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق ، قهرمانان را بیدار کند. قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید ، همچنان خواهم راند . نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند و در آن تابش تنهایی ماهی گیران می فشانند فسون از سر گیسوهاشان. همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند: " دور باید شد ، دور ." ! |
||