تبليغاتX
ماه سیزدهم
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!
پيرمردي تنها در شهری زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر "

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
"پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . "

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد :
"پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم . "
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 11:51 PM  توسط CyanC  | 

صدفی به صدف کناری اش گفت:
"درد زیادی در درونم حس می کنم. دردی سنگین و مدور که مرا عذاب می هد."
صدف دیگر با غرور و لذت پاسخ داد:
"ستایش آسمان ها و دریاها را که من هیچ دردی در خودم ندارم. خوب هستم و تمام درون و بیرونم سلامت ."
در همان لحظه، خرچنگی از آنجا عبور می کرد که صحبت دو صدف را شنید. به آن صدفی که از درون و بیرون کاملا خوب و سلامت بود گفت:
"بله...کاملا خوب و سالمی، اما دردی که همسایه ات حس می کند، مرواریدی است بینهایت زیبا که تو از آن بی بهره ای."
                                                                                                                جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 0:7 AM  توسط CyanC  | 

در افسانه هاي کهن هندوستان آمده است که در روزگاران دور آدميان همه خلق و خو سرشتي خدا گونه داشتند ولي از امکانات و تواناييهاي خود خوب استفاده نکردند و کار به جايي رسيد که برهما خداي خدايان تصميم گرفت قدرت خدايي را از آنان باز گيرد و آن را در جايي پنهان کند که دست آنها از آن کوتاه باشد.
بدين منظور او در جستجوي مکاني برآمد که مخفي گاه مطمئن و دور از دسترس آدميان باشد. زماني که برهما با ديگر خدايان مشورت نمود آنها چنين پيشنهاد کردند: بهتر است قدرت بيکران انسانها را در اعماق خاک پنهان کنيم، برهما گفت: آنجا جاي مناسبي نيست زيرا كه آنها ژرفاي خاك را خواهند كاويد و دوباره به آن دست پيدا خواهند كرد. پس خدايان گفتند: بهتر است نيروي يزداني آدميان را به اعماق اقيانوسها منتقل كنيم تا از دسترس آنها دور باشد. اين بار برهما گفت : آنجا نيز مناسب نيست زيرا دير يا زود انسان به عمق درياها و اقيانوسها رخنه خواهد كرد و گمشده ي خود را خواهد يافت و آن را به روي آب خواهد آورد.
آنگاه خدايان كوچك با يكديگر انجمن كردند و گفتند:
ما نمي دانيم اين نيروي عظيم را كجا بايد پنهان كنيم، بــه نظر مي رسد كه در آب و خـاك جايي پـيدا نمي شود كه آدمي نتواند به آن دست يابد. در اين هنگام برهما گفت: كاري كه با نيروي يزداني آدمي مي كنيم اينست كه ما نيروي آدميان را در اعماق و جود خود او پنهان مي كنيم. آنجا بهترين محل براي پنهان كردن اين گنج گرانبهاست و يگانه جايي است كه آدمي هرگز به فكر جستجو و يافتن آن بر نخواهد آمد.
در ادامه ي افسانه هندي چنين آمده است: از آن به بعد آدمي سراسر جهان را پيموده است، همه جا را  جستجو كرده است، بلنديها را درنورديده است، به اعماق درياها فرو رفته است، به دورترين نقاط خاك نفوذ كرده است تا چيزي بدست آورد كه در ژرفاي وجود خود او پنهان شده است!
 
(مرسی از نسیم که این رو برام میل کرد!)

                                                          

+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1384ساعت 6:17 PM  توسط CyanC  | 

     می گردم و می پویم....گمشده ام را می جویم!

به خود آ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 7:19 PM  توسط CyanC  | 

پدر روزنامه م‍ي خواند، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را - كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد - جدا و قطعه قطعه كرد وبه پسرس داد و گفت:
" بيا كاري برا يت دارم. يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم، ببينم مي تواني آن را دقيقا همانطور كه هست بچيني ؟ "
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ، مي دانست پسرس تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع بعد ، پسرش با نقشه كامل برگشت.
پدر گفت:" مادرت به تو جغرافي ياد داده است؟ "
پسرجواب داد: " جغرافي ديگر چيست؟!؟ اتفاقأ پشت همين صفحه ، تصويري از يك آدم بود.

 وقتي توانستم آن آدم رابسازم، دنيا را هم دوباره ساختم! "

 

(این متن رو چند جایی خونده بودم...نمی دونم منبع اصلیش کجاست، دلم نیومد شما نخونین!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 7:19 PM  توسط CyanC  | 

 

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود. سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 8:38 PM  توسط CyanC  | 

بار را خالی کرد...یک تنی می شد ، خسته و کوفته شده بود.حاجی عصازنان جلو تر آمد و از پشت عینک ته استکانی اش نگاهی کرد، پسرک خندید ، حاجی عینکش را برداشت و نگاهی دیگر به پسرک کرد و پرسید:"چقدر با هم طی کرده بودیم؟".....پسرک من منی کرد و گفت:"دو هزار تومان"حاجی دستی به سر طاسش کشید و گفت:"قبوله ، ولی یک شرط داره!"پسرک دلخور پرسید:"چه شرطی؟"...حاجی گفت:"به شرطی که بگویی کدوم چشم من عملیه و کدوم راستکی؟!!"..

پسرک به چشم های حاجی خیره شد و زمزمه کنان گفت:"چشم راستتون!"حاجی خندید و گفت:"نه!چپیه!"و پول ها را به پسرک داد....پسرک با خودش اندیشید:چشم چپ حاجی چقدر مهربان تر بود!!!!!...

عطسه خیال - م.مهاجر 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 12:24 PM  توسط CyanC  | 

دو دوست با پای پياده از جاده ای در بيابان می گذشتند. آن دو در نيمه های راه بر سرموضوعی دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و یکی از آنها از سر خشم؛ برصورت دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت دل آزرده شد. ولی بدون آنکه چیزی بگوید بر روی شن های بیابان نوشت:

"امروز بهترین دوست من؛ بر صورتم سیلی زد."

آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا آن که در وسط بیابان به یک آبادی کوچک رسیدند و تصمیم گرفتند قدری بیاسایند و در برکه آب تنی کنند. اما شخصی که سیلی خورده بود در برکه لغزید و نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمک او شتافت و نجاتش داد.
او بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره سنگی نوشت:

"امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد."

دوستی که یکبار بر صورت او سیلی زده بود و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود
پرسید: بعد از آن که من با حرکت قبلی ام ترا آزردم؛ تو آن جمله را بر روی شنهای صحرا
نوشتی اما اکنون این جمله را بر روی صخره سنگ حک کرده ای چرا؟

و دوستش در پاسخ گفت: وقتی کسی ما را می آزارد باید آن را بر روی شن ها بنویسیم تا
بادهای بخشودگی آنرا محو کند؛ اما وقتی که کسی کار خوبی برایمان انجام می دهد ما باید
آنرا بر روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی هرگز نتواند آنرا پاک نماید.

 

کاش همه یاد می گرفتیم  در مورد هم این طور باشیم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1384ساعت 7:35 PM  توسط CyanC  | 

چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:‌ همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس.

کار مهمی در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسی اين کار را به انجام می رساند. هرکسی  می توانست اين کار را بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسی عصبانی شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را  نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوری تمام شد  که هرکسی يک کسی  را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد.

 

 

شما کدومشون هستین؟!....تا حالا فکر کردین؟

+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1384ساعت 8:11 PM  توسط CyanC  | 

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زنگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما...

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 تیر1384ساعت 1:0 AM  توسط CyanC  | 

ین مطلب رو دیروز خوندم...مو های تنم سیخ شد...با اینکه دلم نمی خواد اینجا مطالب خیلی غم آلود ناک و تو این مایه ها بنویسم...ولی دلم نیومد این رو شما نخونین:

"...مادر لبخند زد ، و این بهترین لحظه عمر بچه ها بود.پدر ماشین را کنار جاده نگه داشت و گفت: بیایید پایین هوایی بخورید!. بچه ها فریاد کشیدند: ما تو ماشین می مانیم. نسیم خنکی می وزید. مادر در حالی که قدم می زد گفت: بچه ها خیلی خوشحالند ، خیلی وقت بود مسافرت نیامده بودیم. پدر چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. بچه ها تو ماشین بالا و پایین می پریدند و شعر می خواندند.....شعر شادترین خانواده دنیا.....ناگهان اتومبیل به حرکت در آمد. بچه ها ساکت شدند و به دره ای که پیش رویشان بود چشم دوختند.پدر فریاد کشید و مادر دوید.دوید و به آینده روشن کودکانش اندیشید.اندیشید و خود را پرت کرد جلوی چرخهای ماشین تا بایستد.ماشین ایستاد....بچه ها لبخند زدند...مادر... مرد."

قدر مادر ها رو بدونیم...

قدر پدر ها رو بدونیم...

قدر تمام لحظه های با هم بودن رو بدونیم...و حتی قدر لحظه های تنهایی و سختی...

 زندگی همین لحظه هاست!

به قول پریسا "چقدر دیر متوجه میشویم که زندگی همان لحظاتیست که بی صبرانه منتظر گذشتنشان هستیم."

                                                                 ""

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1384ساعت 8:16 PM  توسط CyanC  | 

مردی به دیگری گفت:

"مدتی پیش ، هنگامی که آب دریا بالا آمده بود ، با نوک عصایم روی ماسه ها چیزی نوشتم.مردم مدتها ایستادند تا آن را بخوانند و کسانی هم مراقب بودند تا هیچ کس خرابش نکند."

مرد دیگر گفت:

"من هم روی ماسه ها چیزی نوشتم ، اما هنگامی که آب پایین رفته بود.پس از مدتی امواج خروشان دریا آن را شست.....راستی بگو تو چه نوشته بودی؟"

آن مرد گفت:

"جمله ِ ـــ من کسی هستم که هست ــ را نوشتم. اما تو چه نوشتی؟"

دیگری گفت:

" من هم عبارت ــ من قطره ای از این اقیانوس بزرگ هستم ــ را نوشتم."

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 خرداد1384ساعت 10:0 PM  توسط CyanC  | 

روزي پدر يک خانواده بسيار مرفه به قصد نشان دادن فقر مردم و فهماندن معناي تهيدستي به فرزندش ، سفري را ترتيب داد . آنها چند شبانه روز را در مزرعه اي که متعلق به يک خانواده بسيار فقير بود ، گذراندند.
در بازگشت پدر از پسر پرسيد :" خوب ، چطور بود؟"
پسر در جواب گفت: " آه ، بله "
پدر پرسيد : " خوب از اين سفر چه درسهايي گرفتي؟"
پسر در پاسخ گفت :
" من ديدم که ما فقط يک سگ داريم ولي آنها 4 سگ ؛ مايک استخر نه چندان بزرگ داريم ، اما آنها نهري دارند که انتهايي ندارد ؛ ما در باغمان چراغ آويخته ايم ، در حالي که شب آنها ، با تلاءلو نور ستارگان بي شمار روشن مي شود ؛ حياط ما محدود است اما آنها کل افق را مي بينند ، ما در زمين کوچکي زندگي مي کنيم اما زمين هاي آنها آنقدر زياد است که از محدوده ديد خارج مي شود. ما خدمتکاراني داريم که برايمان کار مي کنند ، اما آنها خود به ديگران خدمت مي کنند ؛ ما غذايمان را مي خريم اما آنه خودشان آن را به عمل مي آورند ؛ ما براي حفاظت از خود در اطرافمان ديوار کشيده ايم اما آنها دوستاني دارند که در هنگام لزوم از آنها حمايت مي کنند. "
پدر در مقابل اين سخنان هيچ حرفي براي گفتن نداشت.
سپس پسر گفت :" پدر جان متشکرم که به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم ."
 

  "   "

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1384ساعت 11:4 PM  توسط CyanC  | 

در باغ یک تیمارستان بود که جوانی دیدم با صورتی رنگ پریده دوست داشتنی و پر از تعجب. روی نیمکت کنار او نشستم و گفتم: " چرا اینجا هستی؟"

با حیرت به من نگاهی کرد و گفت:" این سوالی نا شایست است اما به شما پاسخ خواهم داد: پدرم می خواست از من شخصیتی مشابه خود بسازد عمویم نیز همین گونه بود. مادرم می خواست که تصویری از پدر مشهورش باشم.خواهرم چون همسر دریانوردی شد سعی داشت که من را نمونه و  سرمشقی از او قرار دهد و آنگونه رفتار نماید که با او باید باشد. برادرم فکر می کرد باید مثل او یک ورزشکار باشم.

معلمانم نیز به همین منوال برایم تعیین کرده بودند که دکتر فلسفه استاد موسیقی و یا منطق دان بشوم و خلاصه هر کدام سعی داشتند مرا مثل آیینه ای بسازند که تصویری از چهره ي آنها باشم.

به هر حال به اینجا آمدم. بیشترین کسانی را که عقل سلیم دارند این جا یافتم و خلاصه که اینجا توانستم خودم باشم."

سپس بی مقدمه به من رو کرد و گفت:

".... اما تو بگو! به خاطر کمال و چاره و تدبیر واقعی ای که داشتی به اینجا آمدی؟"

من جواب دادم :

" نه.... من فقط آمده ام برای دیدن اینجا."

آنگاه گفت:

" آه... پس تو هم یکی از آنهایی هستی که در تیمارستان آن طرف دیوار زندگی می کنند."

 

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 خرداد1384ساعت 11:26 AM  توسط CyanC  | 

  کرم کوچک دوباره بالا را نگریست ، آن پرستو ها هنوز همانجا بودند. گویی باهم صحبت می کردند. کرم به بتون لای موزاییک ها نگاه کرد. روزنه ای به خاک وجود نداشت.با کوچکترین جنبشی توجه پرستوها را به خود جلب می کرد.به وقتی که در باغچه بود فکر کرد ، وقتی درون خاک سرد دلش دگرگونی خواسته بود ، راه رفتن روی موزاییک حیاط ؛ کاش این را نخواسته بود.آفتاب به وسط اسمان رسیده بود.دیگر نایی برایش باقی نمانده بود.تنفسش سخت شده بود ، اگر به خاک نمی رسید ،می مرد.دوباره سرش را آرام بالا گرفت. خبری از پرستوها نبود. بی درنگ به سوی باغچه حرکت کرد.تازه سرش خاک خیس را لمس کرده بود که دردی در پشتش احساس کرد.نای تقلا نداشت ، پس خود را به دست آنها سپرد...

 

  با تشکر از نویسنده ء متن 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1384ساعت 7:11 PM  توسط CyanC  |