تبليغاتX
ماه سیزدهم
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!
خیلی وقت ها پایان دادن به یک سری چیزها خیلی سخته! خیلی...
اونقدر سخت که ماه ها و حتی سال ها مجبور باشی با خودت کلنجار بری...

سخته تصمیم برای پاک کردن یک سری خاطرات که یه زمانی خوب بودند...
ولی الآن جز سردی، سکوت، ناراحتی و خشم و نفرت برات چیزی ندارند!!!

بیشتر از پاک کردن اون ها باور همین سخته!
همین که به خودت بقبولونی خیلی چیزها خیلی راحت رنگ عوض می کنند. مثل خاطرات خوب!




بالاخره تموم شد.
پاکشون کردم.

و الآن فقط مونده یه لکه ی تاریک و سرد گوشه دلم.
تا همیشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 0:57 AM  توسط CyanC  | 

خیلی ها می گن بزرگترین حس وجودی من نفرته!!
نمی دونم! شاید راست بگن... 

آره نسبت به خییییییییلی چیزها تو این دنیا نفرت دارم, شاید تعداد اون ها حتی از تعداد چیزهایی که بهشون عشق می ورزم بیشتر هم باشه!!!
آره خیلی بده, ولی این جوریم!! یعنی این جوری "شدم".

متنفرم...

* متنفرم... از هرچی دین و مذهب تو دنیا متنفرم... خصوصا اسلام!! نمی دونم آدم ها کی قرار متوجه بشن که این ذهن اونهاست که مذاهب و ادیان و خدا رو به وجود آورده نه بالعکس!!! کی قراره فکر کنند به اینکه این ادیان نیستند که اون ها رو هدایت می کنند بلکه ذهن اون هاست که به دین ها شکل می ده و تو طول تاریخ هزاران مدل دین و مذهب به شکل ها و رنگ های مختلف به وجود آورده!! کی می خوان بفهمند من نمی دونم...

* متنفرم... از اسلام به عنوان کثیف ترین و وقیح ترین دین دنیا متنفرم (ببخشید اگه قراره چیزهایی بخونید که حس می کنین بهتون توهین شده, این به من مربوط نیست من دارم در بلاگم درمورد چیزهایی که ازشون نفرت دارم می نویسم و اینی که می گم یکی از مهمترین هاشه)... یعنی به جرات می تونم بگم کثیف ترین، خونخوارترین، زن باره ترین، هوس بازترین و وطن فروش ترین آدم های دنیا توسط همین دین تربیت شدند و از مروجین همین دین بودند و هستند!!! در مورد نفرتم از این مزخرف ترین ابداع بشر حرف زیاد دارم بزنم ولی فعلا جاش نیست فرصت لازمه!

* متنفرم... از "اکثر" مردهای روی زمین، نه ایرن، متنفرم... البته بیچاره ها خیلی تقصیر ندارند زیر دست اسلام تربیت شدند که انقدر کثیف بار اومدند!! اصلا پرویی و خودخواهی رفته تو خونشون... جزئی از وجودشون شده که فکر کنند زن ها به خاطر اون ها خلق شدند... زن ها خلق شدند که به اون ها خدمت کنند و غرایز جنسی سیری ناپذیر اون ها رو رفع کنند... زن ها خلق شدند فقط برای اینکه کارهای حقیرانه زندگی اون ها رو انجام بدند! ( در مورد این مورد هم بخوام حرف بزنم یک سال حرف دارم)

* متنفرم... از خیلی از زن ها متنفرم... زن هایی که با حقارت و کوته بینی خودشون به این مردها اجازه میدند سالیان سال این جوری فکر کنند... زن هایی که خودشونُ مثل یک سگ می بینند و شوهر رو صاحبشون... زنهایی که براشون بدیهیه که برای همون مواردی که گفتم خلق شدند...زن هایی که هیچ وقت سعی نکردند بیشتر از اون چیزی که خونه ننه باباشون بهشون یاد دادند یاد بگیرند.

* متنفرم... از تمام قوانین آشغال ضد زن در ایران متنفرم... قوانینی که یه مشت مرد آشغال ریختند و یه مشت مرد آشغال تر از اون ها اجراش می کنند. قوانینی که کوچکترین حرمت و شخصیتی برای زن قائل نیست! البته تعجب نداره این اسلامه که دست اون آشغال ها رو باز گذاشته برای گذاشتن چنین قوانین تبعیض آمیزی!! بگذریم...

* متنفرم... از تمام حکومت های دنیا متنفرم... متنفرم چون هییییییییییییچ کدومشون برای خدمت به مردمشون نیست که سر کار هستند. تماما شارلاتان هایی هستن که برای رسیدن به قدرت و ثروت با هر دوز و کلکی که هست راس کار اومدند و با تحمیق مردم کشورشون روز به روز به قدرت و ثروتشون اضافه می کنند.

* متنفرم... از تمام مرزهای بی معنی جغرافیایی متنفرم... مرزهایی که  با زیاد شدن تعدادشون کشورهای بیشتری تولید می شه و آدم های روز زمین از هم دورتر می شند! از هم بیشتر فاصله می گیرند... با هم غریبه تر می شند...

* متنفرم... از تمام آدم های کثیفی که حیوون های روی زمین رو به هر طریقی چه عمدا و چه سهوا اذیت می کنند متنفرم!

* متنفرم... از آشغال های حاکم بر ایرانم متنفرم... باز هم به جرات می تونم بگم تو طول تاریخ بشریت کثیف تر و خائن تر و وطن فروش تر از آدم هایی که تو این 30 سال بر ایران حکومت کردند وجود نداشته... و باز هم اگه یه کم دقت کنیم می بینیم که این هم از صدقه سر اسلامه!!!!! البته آره شما که راست میگین اسلام اصلش که اینجوری نیست که، اینا بد اجراش کردند و ازش سو استفاده کردند!!!بگذریم...

* متنفرم... از هرچی آدم دورو و دروغ گو ِ متنفرم... چیزی که به وفووووووووووووور این روزها اطرافمون پیدا میشه.

* متنفرم... از آرتریت رماتوئید متنفرم!!!

*متنفرم... از اینکه زندگی فقط بشه شامل کارهایی تکراری که آدم بالاجبار و بدون کوچکترین علاقه ای مجبور باشه انجامشون بده متنفرم!!!

* متنفرم... از بچه ی زر زروی لجباز به خصوص اگه دختر بچه ی 4 5 ساله باشه متنفرم!!!

* متنفرم... از اینکه کسی بهم بگه عاشقتم متنفرم... ترجیح می دم این جمله ی مسخره رو به زبون نیاره و اگر همچین حسی داره فقط داشته باشه، توی دل خودش... تا اینکه 3 سال شبانه روز بهم بگه عاشقتم بعدم خیلی ساده تر از شاشیدن، جلوی روی خودم به کسی دیگه بگه عاشقتم!!!!! خنده داره برام... یاد آوری خیلی چیزها چنان نفرتی توی وجودم به وجود میاره که حتی قابل بیان نیست.

* متنفرم... الان دیگه به جرات می تونم بگم ازت متنفرم!

* متنفرم... از معلم کلاس دوم دبستانم متنفرم.

* متنفرم... از بعضی دلسوزی های خودم در مورد آدم هایی که به هیچ عنوان لیاقتش رو نداشته و ندارند متنفرم.

* متنفم... از انتظار کشیدن متنفرم.

* متنفرم... از یک سری از خصوصیات خودم متنفرم... از اینکه زود عصبانی میشم، از اینکه توقعم از کلمه ی دوستی خیلی زیاد تر از بقیه است، از اینکه گاهی با نزدیک ترین کسام هم نمی تونم حرف بزنم، از اینکه گاهی اوقات رفتارم جوریه که بقیه بهم می گن مغرور ولی خودم نمی دونم کدوم رفتار و برخوردمه، از اینکه گاهی با مامانم جوری برخورد می کنم که ناراحت میشه متنفرم.


در آخر


* متنفرم... از اینکه اییییییین همه نفرت توی وجودم داشته باشم متنفرم!


معلوم نیست...
شاید روزی نوشتم...
از چیزهایی که در کنار این همه نفرت توی دلم هستند و بهشون عشق می ورزم نوشتم.
شاید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 11:9 PM  توسط CyanC  | 

...

تو دفترچۀ زندگییت آدم های زیادی هستند. آدم هایی که یه روز از یه گوشۀ این دنیای عجیب به طریقی وارد زندگیت میشن و آدم هایی که یه روزی، یه جوری بالاخره از زندگیت خارج میشن.
یه سری ساده میان و ساده تر از اون میرن...
یه سری عجیب میان و عجیب تر از اون میرن...
یه سری پر سر و صدا میان که بمونن... ولی در سکوت، اون زمانی که فکرش رو نمی کنی میرن...
یه سری میان و هیچ وقت نمیرن، میشن جزئی از زندگیت...
یه سری میان و به خیال خودشون میرن... ولی...

این وسط یه سری آدم های دیگه هستند، آدم هایی که برای تو همیشه بودند و هستند.
اونقدر این بودن برات همیشگی بوده که دیگه به رفتنشون هم فکر نمی کنی.
اونقدر به بودنشون "عادت" کردی که نبودنشون برات غیر قابل تصوره.
کاش به بودن اون ها هم همونقدری که باید توجه می کردی... همون قدر که باید فکر می کردی... همون قدری که باید قدر بودنشون رو می دونستی...  همونقدری که باید...
کاش این کار ها رو می کردی...

که

وقتی رفت یهو اون موقع متوجه نشی که بود.

وقتی رفت تازه حسرت نخوری که چرا بودنش برات عادت شده بود.

وقتی رفت تازه متوجه نشی که بودنش چقدر حیاتی بود.

وقتی رفت صدها ای کاش به ذهنت نیاد.

وقتی رفت تازه از دیدن جای خالیش بفهمی که چه بخش بزرگی از زندگیت بود.

وقتی رفت تازه بفهمی که چقدر دوستت داشت.

وقتی رفت تازه بفهمی که چقدر دوستش داشتی.

وقتی رفت تازه اون موقع بفهمی که با نبودش چقدر پشتت خالیه.

وقتی رفت...


شاید بودن تو هم برای خیلی ها همینجوری عادت شده باشه. شاید تو هم وقتی رفتی.......


* این هفته یک ساله که تو رفتی و هنوز هیچ کسی باور نکرده نبودنت رو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 7:50 PM  توسط CyanC  | 

مشتي كه محكم گره كردي رو يه كم باز مي كني...
دونه دونه دونه از منفذ كوچيكي كه تو زندون مشتت پيدا كردند بيرون مي ريزند!


نسيم خنكي مياد و تو ساعت هاست خيره شدي.


* خنكاي شن هايي كه روش نشستي حس هاي آشنايي برات داره.
حس اندوه...
حس اميد...
حس ثبات و آرامش...
حس سكوت. سكوتي كه هميشه تورو به خودت نزديكتر مي كنه و آرومت ميكنه...
حس يك دل شكسته كه با سكوتش سعي مي كنه يك اندوه هميشگي رو فراموش كنه و با اميد ِ رسيدن به آرامش، ادامه بده...


*در مقابل... يك عظمت بيكران كه سرشار از جوشش و حركته... حتي تو آروم ترين لحظه هاش هم از حركت باز نمي ايسته! شايد اين امواج هم از راه هاي دور و بعدِ طي سفرهاي طولاني ميان و ميان تا در آغوش اين شن ها پناه بگيرند...
كسي نمي دونه در درون اين آبي بيكران چي ميگذره...
كسي نمي دونه اين امواج تو اين سفرهاي طولانيي كه طي كردند چه چيزهايي ديدند...


* چشم هات رو مي بندي و در حالي كه تو تاريكي آرامش بخش شب روي شن ها دراز كشيدي بوي دريا رو استشمام ميكني... سبك ميشي... انگار تو يك لحظه تمام سياهي ها و زشتي هايي كه تو ذهن و دلت سنگيني ميكرده از بين ميره و فقط كسايي كه دوستشون داري به ذهنت ميان. خاطرات خوب دونه دونه از منفذي كه پيدا كردند بيرون ميان و تو ذهنت رژه ميرن.
هميشه همينجاست كه گريه ام ميگيره!



خوب مي دونم كه چرا انقــــــــــــــــــــــــــــدر عاشق دريام.
دلم براش تنگ شده.............

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 5:7 PM  توسط CyanC  | 

صدتا...
شایدم سیزده...
شایدم هفت...

نه
کمتر از این حرفهاست.
دو تا کافیه!
دو تا آینه که روبروی هم قرار گرفتند. بدون هییییچ زاویه ای!
می دونی چی میشه! از بازی های زمان دبستان می دونی چی میشه!

اگر وسطش بایستی 100ها تو از روبرو و پشت سرت تکرار می شند.
همگی مثل هم... همگی خود تو... شایدم شبیه تو!
وقتی بر می گردی و پشت سرت و نگاه می کنی میبینی صدها مثل تو هستند که دارند پشت سرشون نگاه می کنند. به روزهای رفته. به روزها و آینه های تکرار تو که هرچی از تو دورتر می شند کوچک و کوچکتر می شند.

ولی وقتی بر می گردی و به جلوت نگاه می کنی همه دارند به تو نگاه می کنند.
به تویی که از همه توهای داخل آینه ها بزرگتری...
از همه زنده تری...
از همه به خودت نزدیکتری...

آره این آینه های جلویی هستند که از تو تقلید می کنند، نه تو از تکرارهای قبلی...

.............

ولی قسمت اسف بار قضیه اینه که همه چی تکراره!

خیلی سخت و تلخ وقتی یکی برات مهمه... وقتی نگرانشی... وقتی دوست داری کمکش باشی... همدمش باشی... ولی نمی تونی.

چرا! چون اونم مثل توئه!
چون اگه از تکرار خسته شده تو هم خسته شدی.
چون اگه ناخودآگاه برمیگرده و پشت سرش و نگاه می کنه و نتونسته گذشته رو فراموش کنه تو هم نتونستی.
چون اگه دلش برای یه سری چیزا، مثل خودش، خیلی تنگ شده تو هم همینطوری.
چون اگه حتی یادش می ره که آینه های روبرویی دائما دارند نگاهش می کنند تو هم یادت میره.
چون...

سخته با تمام وجودت بخوای کمک کنی و نتونی...

سخت تر از اون اینه که دلت بخواد مثل گذشته ها ساده و روون اون چیزایی که تو دلت میگذره رو بنویسی و نتوی!!!

"بگذار امروزت آنچنان زیبا باشد که آینه های آینده از امروز تو تکرار کنند، نه تو از تلخی آینه های گذشته"


+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 1:31 AM  توسط CyanC  | 

خیلی بد ِ وقتی آدم یهو نفرتش نسبت به یه سری چیزا گُل می کنه.
یهو حس های مزخرفی که کلی زحمت کشیده بود از خودش دور کنه، همه مثل ارواح ِتوی کارتون ها بیان بالا سرش دائما بگردن!


نمی دونم این اوضاع تا کی قراره ادامه پیدا کنه...
بسه دیگه...
بعضی ها بهم می گن صبور!! ولی خودم این طور فکر نمی کنم! دیگه خسته شدم یعنی صبرم تموم شده از این اوضاع!


هرروز یه حس احمقانه ای بهم میگه کلی حرف نگفته تو دلم دارم که می خوام بریزم بیرون...
کلی دل گرفتگی که وقتی از روند ماشین وار زندگی روزانه میام بیرون و یه کم به خودم میام، یادشون می افتم و مثل یه وزنه رو دلم سنگینی می کنن!
ولی وقتی هرروز مثل روز قبل این صفحه رو باز می کنم تا بنویسم لال می شم.
هیچی...
هیچ چیزی برای گفتن وجود نداره... نه برای نوشتن اینجا نه برای گفتنش به دیگری.


یادش بخییییییییر...
خوندن مطالب آرشیو این بلاگ هم برای خودش دنیاییه...
نمی دونم بگم برای گذشته دلم تنگ شده یا نه؟!


راسته که می گن آدما وقتی فشار روشون بیشتره و آرامششون کمتر، راحتتر حرف دل می زنن.
راحت تر آپ می کنند.
راحت تر شعر میکن.


*p.s :

- حالا که چی! خوب اینا رو هم نمی نوشتی دیگه!!!
- نمی بخشم.

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 10:54 PM  توسط CyanC  | 

آرومم...

آرامشی که خیــــــــــــــــــــلی وقت بود ازش دور بودم.

با اطمینان می تونم بگم آرامش رو با هیچ چیزی تو دنیا نمیشه عوض کرد.





ازت ممنونم......

+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 11:48 PM  توسط CyanC  | 

کلافه و خسته... خسته از خسته بودن همیشگی... گم شدن اون چیزی که برام ارزش خاصی داشت و دوستش داشتم باعث شد کلا یه عالمه بغض و حرف تمام وجودم و بگیره!

یه 2 ساعتی سعی کردم باهاش مبارزه کنم ولی نشد...
از اون مواقعی که حس کردم چیزی جز نوشتن نمیتونه منو به حالت عادی برگردونه...!

حس بدیه وقتی خودت و برای چند ساعت میکشی از زندگی کنار... خودت و از خودت جدا میکنی و از بالا به خودت نگاه می کنی...!  حس بدیه وقتی از چیزهایی که میبنی خنده ات بگیره...خنده ای که خودت خوب میدونی یه بغض پشتش نشسته!

" یکی و میبینی که داره وسط زندگی دست و پا میزنه! همیشه اونقدر به خودش اطمنیان داشته که به دست و پا زدن بقیه تو زندگیشون میخندیده ولی الان میبینه خودشم شده مثل بقیه! خیلی سخته وقتی تمام عمرش هدف وامیدش این باشه که سعی کنه جوره دیگه ای زندگی کنه... زندگیی متفاوت با بقیه... ولی در نهایت!... یکی که برخلاف همیشه دیگه به خودش اطمینان نداره... نه به خودش نه به افکارش نه به احساساتش!"

"یکی و میبینی داره به خودش دروغ میگه... یکی که حس میکنه همه چیز رو تونسته فراموش کنه... تونسته به خودش بقبولونه همه چیزهایی که دید و شنید دروغ بوده... یکی که به خودش و بقیه میگه که دیگه هییییچ حسی نسبت به گذشته نداره... ولی با خوندن یه کتاب ساده و یادآوری یه سری چیزها ناخواسته اشک تو چشماش جمع میشه و اونجاست که میبینه داره دروغ میگه... تنها چیزی که راسته اینه که تمام تلاشش و میکنه چیزی و به یاد نیاره... تلاشش رو میکنه چیزی و دوباره جلو چشمش نیاره... حرفی رو دروباه مرور نکنه... بلاگی رو دوباره نخونه... و چیزی که ازش مطمئنه اینه که این قصه هنوز یه پاراگراف نا تموم داره ... پاراگرفی که نمیدونه دوست داره چطور نوشته بشه... فقط میدونه دوست داره این پاراگراف آخر و خودش بنویسه... نده دست یک نوسنده ی ناشی که آخر اون داستان قشنگ رو اونقدر بد نوشت که حتی خودش حاضر نیست دوباره بخونتش... حس بدیه وقتی مطمئنی برای خلاصی از این گذشته باید بین بخشیدن و نبخشیدن نویسنده انتخاب کنی, سخته این و بدونی و نتونی خودت و قانع کنی که ببخشیش یا نه!... قضیه سختتر میشه وقتی تویی که همیشه راحت همه رو بخشیدی نتونی این تصمیم رو بگیری"

"یکی و میبینی که دوست داره از یه سری کارها فرار کنه... میبینی کسی که همیشه اماده برای انجام هرکاری بوده و هیچ چیزی اون و از پا درنمیاورد... الان مستاصل شده... الان به خاطر یه کار ساده اونققققققققدر احساس فشار میکنه که گاهی میخواد بزنه زیر همه چی!... میخواد فریاد بزنه!"




"یکی و میبینی که تورو از هرکسی به خودش نزدیکتر میبینه... یکی که وقتی با تو ِ به هیچ کدوم از این چیزا فکر نمیکنه... وقتی با تو ِ لازم نیست که تلاش کنه تا به گذشته فکر نکنه... یکی که در حال حاضر تنها دلخوشی که داره تویی... یکی که تو تنها طنابی هستی که فعلا نگهش داشته...یکی که حس میکنه از تو چشمهات خیلی چیزا میخونه، ولی اصلا نمیدونه چقدر خواننده موفقیه!... یکی که سادگی جریانی که توش افتاده رو دوست داره ولی به سادگی عادت نداره... یکی که وقتی به اینحا میرسه خیلی حرف داره برای زدن ولی نمیدونه چه جوری بگه، چطور بنویسه!!!!!! یکی که وقتی به اینجا میرسه مثل همه چیزهای دیگه، تو بازهم میفهمیش"





از تنها بودن میترسم...
از عادت کردن میترسم...
از مستاصل بودن بدم میاد...


+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 10:19 PM  توسط CyanC  | 

معلق...
یه جایی بین زمین و هوا...

نه اونقدر سبک که آزاد و رها تو هوا پرواز کنه!
نه اونقدر محکم که با قدرت و اطمینان رو زمین به جلو پیش بره!



باز همون جمله تکراری و همیشگی...
این نیز بگذرد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 9:51 PM  توسط CyanC  | 

گاهی وقت ها میشه خیلی ساده سکوت کرد و پیچیده حرف زد...
گاهی وقت ها هم میشه خییییلی پیچیده سکوت کرد و ساده حرف زد!

گاهی وقت ها همون چیزی که عامل اصلی حرف زدنت بوده، همون گوشی که شنونده اصلی حرفهات بوده، خودش میشه عامل سکوتت... یه سکوت پیچیده، سرد و دردناک!

بعضی وقت ها زمانی که سخت تو پیچیدگی سکوتت گیر کردی، وقتی که اصلا منتظر نیستی، وقتی که  اصلا آمادگی یک تغییر جدید و نداری... خیلی ساده یه عامل جدید برای حرف زدن پیدا میشه، یه حس تازه، یه جریان تازه که تورو با خودش میبره...
باز هم نمیدونی به کجا...
ولی این بار میدونی که دوست داری این جریان تورو با خودش ببره...

 

خیلی وقت ها میشه هم پیچیده سکوت کرد و هم پیچیده حرف زد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 8:3 PM  توسط CyanC  | 

یه عااالمه حرف برای زدن...
اما
هیچ گوشی منتظر شنیدن نیست!


گاهی انقدر فشار افکار و حرفها زیاده که تصمیم میگیرم یک دفعه همه اش رو بریزم دور...
اما
....





می دونی چیه....
دیگه یکنواختی زندگی داره اذیتم می کنه... باید یک کاری کنم.
هیچ کمکی نیست جز خودم برای خودم.

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 10:53 PM  توسط CyanC  | 

چی شد که دیگه سکوت کرد...
چی شد که دیگه نتونست...
 چی شد که دیگه کلمات و حرف ها، خاطرات و تجربه ها، گله ها و ناراحتی ها براش غیرقابل گفتن شد؟... غیر قابل نوشتن...
چی شد که یک دفعه تنها شد... تنهای تنها...
خودش، دلش و افکارش... تنهای تنها..
کسی نپرسید که چی شد...
هر چی بود، برای همین ها بود که دیگه نخواست... نخواست که بنویسه!
نوشته ها و حرف هاش هم مثل خودش تنها شده بودند.

اون موقع خبر نداشت اگر نخواست و دیگه ننوشت،  امروزی می رسید که می خواست، نیاز داشت، حرف داشت، ناراحتی داشت، ولی دیگه نمی تونست...

دیگه هیچ چیز مثل قبل نیست...
خیلی سخت بود که بگه ولی گفت: " می خوام که بنویسم، پس می تونم!"

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 5:12 PM  توسط CyanC  | 

می گن آدم روز به روز باید از زندگی یاد بگیره...ا
منم دارم همین کار رو میکنم ....!!!ا
 
دارم یاد می گیرم تعریفم از دوستی رو عوض کنم ... دارم یاد می گیرم به راحتی دروغ بگم ... دارم یاد می گیرم هر وقت لازم بود به خاطر منافعم آدم فروشی کنم ... دارم یاد می گیرم در مواقع نیاز سریعاً رنگ عوض کنم و کاملا به یک آدم جدید تبدیل بشم ... دارم یاد می گیرم مثل آب خوردن خوبی های بقیه رو فراموش کنم ... دارم یاد می گیرم به خاطر توجیه کارهای احمقانه ی خودم عالم وآدم رو زیر سوال ببرم و و و و ....؛
 
علاوه بر این ها
 
دارم یاد می گیرم دیگه هیچ وقت به این راحتی آدم ها رو نبخشم ... دارم یاد می گیرم به خاطر یک کلمه دوست از همه چیزمایه نذارم ... دارم یاد می گیرم برای کمک به یک دوست شب تا صبح بیداری نکشم تا راه حلی پیدا کنم ... دارم یاد می گیرم غم های دوستام غم های من نباشه چون عکسش هم نیست و و و و ...؛
 
این ها همه چیزهای خوبیه () که این چند ساله از به اصطلاح دوستانم یاد گرفتم و میگیرم ....!ا
 
 
البته بگم هنوز هم تک و توک دوستانی دارم که با یک دنیا هم عوضشون نمی کنم ا
هر وقت کمکی خواستین مطمئن باشین منی هست که حاضره هرکاری
از دستش بر میاد براتون انجام بده
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 0:12 AM  توسط CyanC  | 

خیلی وقته دارم مبارزه می کنم ، یک مبارزۀ سخت...
با خودم... با همه چیز...
ابزاری نداشتم و ندارم جز سکوت؛ خشم؛ ترحّم و یا گاهی اوقات یک لبخند ساختگی.....!
مبارزه، با همه چیز هایی که دارن عذابم می دن!

دیگه خسته شدم...
از این شهر،
از آدم هاش،
از منی که با دیدن این همه سیاهی به وجود اومده!!!! 
دنبال خودم می گردم! خودِ خودم!

می خوام تو همین ۵ روزه باقی مونده این مبارزه رو تمومش کنم... فقط می خوام تموم بشه، برد و باختش برام مهم نیست! شاید مجبور بشم مثل این آدم ها یاد بگیرم چشم هام رو ببندم... این هم مهم نیست! یعنی از این به بعد مهم نیست!

باید این من از من جدا بشه... بشم خودم... خود من! منی که دیگه رو دلم سنگینی نکنه...

شاید از نو... بشم من...

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 1:25 AM  توسط CyanC  | 

هوای امروز سرد بود...
ولی هوای درونم، امروز... نه مثل دیروز... گرم ِگرم!

امروز مثل دیروز...
ولی من... نه مثل هرروز!

خوشحالم... گرمم... منی جدید، متفاوت با من ِ هرروز!

کاش می شد با در آوردن باتری تمام ساعت های دنیا زمان رو، زندگی رو، گذشت ثانیه ها رو متوقف کرد. برای استراحتی کوتاه... برای تقویت ِ من ِ امروز! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 7:14 PM  توسط CyanC  | 

برای تو می نویسم...
یک پست فقط برای تو... تو... نه هیچ کس دیگه!
بارها گفتم ، اینجا نوشتن، برای تو، سخت ِ...خیلی! مثل سختی زمانی که میگی منو نیگا!... مثل سختی شروع ِ امروز... مثل سختی پایانِ..........؟
نمی دونم... باید از آغاز بنویسم یا از پایان!؟... درونم جنگ ِ... مثل مال ِ من و تو... نه شروعه معلومی داره و نه پایان مشخص و قطعی... تنها یک اتمام ِظاهری برای فرار... فرار از واقعیت درون! برای حفظ چیزی که حتی نمی دونیم چرا انقدر برامون مهمه، که با وجود تمام فشارها به این فرار تن می دیم!....فرار می کنیم... می بخشیم... بخشیده می شیم... ولی هیچ چیزی از یادمون نمی ره...نه من ، نه تو!
می دونیم؟ اصلاً دونستنی ِ؟...
شاید چیزی مثل همون نیروها... شاید خودش باشه!! ولی با چی؟

XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX

این بار تو بهم بگو... نذار من دوباره اشتباه کنم.... هر چی میگذره اشتباه ِ بزرگم برام واضح تر میشه!!! .... باور کن هر چه میگذره دلایلی که خلافش رو بهم ثابت کنه کمتر میشه!!
تو خوبی... مثل قبل...مثل همیشه... مثل اون آبی بزرگ!
پس خوبی کن... نجاتم بده!
یادته قرار گذاشتیم فقط بخندیم...از ته دل!
من دیگه امیدی ندارم...
جز کمک تو!

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 2:5 PM  توسط CyanC  | 

- بازم به در گفت که دیوار بشنوه، نه؟...
- آره... مثل همیشه!

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*


دلم به حال در می سوزد. دلم به حال تمام درها میسوزد. تا کی باید به جای این دیوارها بشنود!!
دیوارهایی که قصد شنیدن ندارند...
دیوار های ک قصد گوش کردن ندارند...
دیوارهایی که حتی قصد نگاه کردن به واقعیت پیش رویشان ندارند...

درها به چه جرمی محکومند؟
محکومند که فرودگاهی باشند، برای کلمات و جملات ِریز و درشت ، تلخ و شیرین و زشت و زیبایی که برای این دیوارها گفته میشود!!
کلماتی برای عبرت گرفتن...برای بیدار شدن...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 10:21 PM  توسط CyanC  | 

خیلی وقت ِ غر به جون آدم ها نزدم...خصوصا آدمهایی که امروز ِ روز عده شون تو شهر ما خیــــــــــــــــلی زیاد شده...

¤ بابا یارو شلنگ آب خونشون رو آورده تو کوچه... با فشار حداکثر آب ٬ جلو خونش رو جارو می کنه.... یکی نیست بگه آقا جان اونی که جارو رو اختراع کرد مرض نداشت که!! بهش می گم چرا این همه آب هدر می دی٬ مگه نه اینکه ما کمبود آب داریم... میگه: به تو چه! پولش رو می دم!!!!!!...

¤ وارد کوچه یک طرفه می شم... طرف از روبرو داره میاد! (ایشالله که فهمیدین طرف ورود ممنوع اومده) از دور من و دیده ٬ بوق بوق... چراغ چراغ... منم که غُد راهم رو ادامه میدم... وسط کوچه ماشین ها می رسن به هم... حالا هی دستش و از پنجره میاره بیرون  اشاره می کنه که برم عقب... آخه پررو.... و باز هم منم که غُد... آخر مجبور می شه که بنداز تو پارک تا من رد بشم... بعد از پنجره کلش رو میاره بیرون می گه: الاغ مگه کوری نمی بینی این همه چراغ دادم!!!!!!!!

¤ یارو ساعت ۳.۵ بعد از ظهر... اونم تو تابستون... اونم موقع استراحت ملّت... راه میفته تو کوچه ها ٬ دونه دونه زنگ خونه ها رو میزنه : ببخشید من از شهرستان اومدم ٬ نسخه دارم ٬ پول ندارم ٬ اگه میشه به حق علی یه کمکی کنین!!!!!!!!! ای آخه بگم حق ِ..............

¤ تو صف پارکینگ عمومی کلی ماشین منتظر وایسادن... یهو یکی (شرمنده باید بگم) مثل گاو سر شو میندازه میره تو لاین بغل٬ اول صف وایمیسه...راه میگیره و میره داخل. همه بوق ٬ بعضی ها فحش ٬ اعتراض که خانم جان بیا برو ته صف!!!نه خدایی نمی دونم چی فکر میکننن این ها... بابا زرنگ ٬ بابا تو آدم همه خر... اخه چی تو اون کله ات میگذره که یهو فکر می کنی انقدر با بقیه فرق داری که باید همچین کاری انجام بدی... نمی خوام بگم٬ ولی شاید تو هم از جمله کسایی هستی که تو این مملکت فکر کردن یه ریش گذاشتند و یه چادر سرشون کردن دیگه به همه سرن و هر غلطی دلشون بخواد می تونن انجام بدن!!!! دیگه بذارین نگم که بعدا تو پارکینگ به این خانم اعتراض شد و چه ها گفتند و چه ها شنیدم!!!!

¤ پسره ٬ حالا بماند که چه ریختی خودش رو در آورده... انقدر وقیح ِ که فکر کرده اجازه داره تو هر جایی به هر کسی که دلش خواست هر چیزی رو بگه!!!!!!

¤ دختره ٬ انقدر وقیح ِ که خودش رو به هزاران ریخت اجق وجق در میاره راه می فته تو خیابون... بابا بقیه چه گناهی کردن؟ می خوان تو خیابون راه برن نه باغ وحش!!!!!
آره....باشه.... قبول... دموکراسی قبول ٬ آزادی قبول.... ولی معنیش اینه!؟!؟! می دونی من همیشه چی می گم... می گم بابا جان اعتراض داری به شرایط؟ ناراحتی از وضعی که داری؟ خوب ٬ مرد باش ٬ عرضه داشته باش.... شرایط رو عوض کن...قوانینی رو که بهش اعتراض داری عوض کن... نه................ ( بگذریم که در این مورد بعدا مفصل حرف می زنیم)

¤ ..........................

خلاصه که اینا مشتی بود از یک خروار که هرروز و هرروز همه مون می بینیم و شاید انجام میدیم!
واقعا تا خودمون حقوق انسانی همدیگه رو رعایت نکنیم انتظار داریم کی دلسوز تر از خودمون  از بیرون مدافع این حقوق ما باشند؟!؟....  تا خودمون برای هم احترام قائل نشیم و با افرادی که حقوق هم نوعمون رو پایمال می کنند به بدترین شکل برخورد نکینم ٬ انتظار داریم دشمن هامون که بیشتر از هر کس دیگه حاضرند ساده ترین حقوق انسانی ما رو برای حفظ منافع خودشون پایمال کنند ( که می کنند) مدافع ما باشند!!!
به نظر من که واقعا مسخره است!
برای خودت حقوقی قائلی...؟  از بقیه توقع داری؟ پس چرا برای بقیه حقی قائل نمی شی...؟ چرا بقیه از تو توقع نداشته باشند!؟

آره... میگذریم... همه مون ٬ به راحتی از همین حرف های ساده میگذریم! کاری که همیشه می کنیم...  این جور حرف ها رو به دید نصیحت و شعار و... می بینیم....
همه می گیم خوب من یه دونه رعایت کنم که چیزی حل نمیشه!!!!!
فکر کن... اگر همه مون...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 12:1 PM  توسط CyanC  | 

اصلا تو برای چی زنده ای؟ ها...؟
برو بمیر...جدی می گم...اگر نمی تونی جواب بدی! 
اگر نمی تونی  جواب بدی اصلا به نظر من  مردی!

بابا خدایی خیلی سوال مهمی... اصلا مهم نه....یه چیزی اون ورتر! نمی دونم چرا سوال و بحث از زندگی و زندگی کردن یا مرگ میشه اکثرا میگن ای بابا بحث فلسفی شد. آره فلسفه ست ولی چرا فکر می کنیم چیزی ورای زندگی معمولی و گذشت ساعت های ماست!؟!

من؟... زیاد به این سوال فکر میکنم... تا حالا هم خیلی وقت ها مجبور به جواب دادن به این سوال شدم:
"  فکر می کنم به عنوان یه آدم دو تا وظیفه دارم ، یکی این که تمام تلاشم رو بکنم تا خوب زندگی کنم ( حالا این خودش کلی جای بحث داره) دوم اینکه تا اونجایی که توان دارم به بقیه آدم ها کمک کنم که خوب زندگی کنند!"
خیلی ها هم کلی مسخره ام کردن!...می گن چیه فکر کردی منجی ِ بشریتی!!! بعضی وقت ها یک نیروی قوی ای بهم میگه محکم بگم آره...من منجی بشریتم!....آخه بابا اگه خود آدم ها نخوان بهم کمک کنند کی می خواد کمک کنه! آخه مگه جز اینه که اگر هر آدمی وظایف انسانی خودش رو انجام بده بشریت نجات پیدا می کنه!! خوب پس همه ما می تونیم منجی یک بخشی از بشریت باشیم!!!!!!

فعلا همین بس...در این مورد خیلی حرف دارم!

رکود ... یک زندگی یک نواخت ... یک خط افقی، ضربان قلب زندگی ... یک آهن ربا که که در مقابل آدم های اطرافش فقط قطب همنام داره ، دافعه..........
یک سری حس های مزخرف دیگه مثل همین ها.... بعضی وقت ها مثل همین تازگی ها گرفتارشون بودم... حس اینکه آدم فکر می کنه نباشه واقعا سنگین تره تا بخواد این جوری زندگی کنه و به اصطلاح زنده باشه! خیلی نمی خوام توضیح بدم چون مطمئنم همه شما گرفتارش شدین!
مثل همیشه....
این نیز بگذرد!
یا نه...
این را نیز بگذرانم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 10:42 PM  توسط CyanC  | 

 یک کاغذ سفید . یک خودکار تو دستت... انگار الان می خوای یک انشای بلند بالا بنویسی...نوک خودکار و  میذاری رو کاغذ ، منتظر میشی...ا ...چی شد...! منتظر کلمات میشی... منتظر اون همه حرف...اون همه حرف که در موردشون تو ذهنت با خودت حرف میزدی(فکر میکردی)... اون کارهایی که از اول صبح خوشحالت کرده... اون کارهایی که از اول صبح ناراحتت کرده یا بهتر بگم خیلی عذابت داده... اون چیزهای که دوست داشتی اتفاق بیفته یا نیفته... اون چیزهایی که دلت میخواست بشنوی و نشنیدی... اون چیزهایی که دلت میخواست نشنوی و شنیدی....اون چیز هایی که دوست داشتی انجام بدی و ندادی ....اون چیز هایی که از اول صبح براشون دعا کرده بودی ولی...و.....................
پس کو؟...
خودکار شروع به حرکت میکنه...یک خط مورب...یک خط افقی به دنبالش...یک خط ِموازی در بالاش...یک خط مورب دیگه که سقفش رو کامل می کنه...حالا سه تا خط عمودی...موازی...برای دیوارهاش...حالا نوبت این میرسه که هوای کاغذی بین خطوط رو برای همیشه همون جا حبس کنی...پس یک خط افقی... بعد هم یک خط مورب یه دنبالش.....
دیگه تو و خودکار با هم گرفتار نظم حیرت انگیز یک مکعب شدید.... ناخودآگاه مکعب بعدی در پایینش کشیده میشه... یکی دیگه...
یک ردیف دیگه از مکعب ها...چه نظمی....

یکهو به خودت میآی ....تازه یادت میاد چی کار می خواستی بکنی....
چه با حال.... حتی با خودت؟!؟!... تازه می فهمی که الان هم مثل همون موقع ها شده که می پرسه چی شده؟.... و تو با وجود اون همه حرف که تو دل و سرت دارن وول می خورن و مثل کرم تک تک سلول هاتو می خورن میگی هیچی....!!!!!!
قبلا ها که با خودت دیگه این جور نبودی....یادته؟ هر روز صفحات دفتر خاطراتی بود که سیاه میشد!.... الان  جز چند تا مکعب چیزی برای گفتن به خودت هم نداری...
علتش رو خودتم خوب میدونی.... من هم خوب میدونم... ولی...
.
.
.
بعد از کلی وقت... یک طناب برای چنگ زدن.... یادمه.... از خوشحالی نمی دونستی چی کار بکنی... واااااای.... یادش به خیر.... اولش یک کم سخت بود ولی بعد از چند وقت زندگی ، تو بودی و طنابی که محکم بهش چنگ زده بودی... همه چیز بود، حتی بهتر از قبل .... چون هم تو به استحکام طناب اعتماد داشتی و هم خودت محکم بودی....
بعد از صفحات سفید یک دفتر... حالا...
 دیگه حتی لحظه ای به اون دفتر احساس نیاز نمی کردی.... چه قدر سبک!
بعضی وقت ها از وابستگی خودت به طناب (یا ..) و یا پاره شدنش می ترسیدی.... ولی انقدر به خودت و اون مطمئن بودی که محکم تر از قبل چنگ میزدی....
.
مدتی گذشت... روزمرگی زندگی.... فشارهای خودش.... و تو یواش یواش سنگین تر از قبل..... فشارت به طناب بیشتر از قبل...انقدر به استحکامش مطمئن بودی که...................................
.
امروز تویی و  طنابی در هوا....طنابی که می بینی فشار تو چندین جاش رو تیکه تیکه و پوسیده کرده...... و دست تو به نقطه انتهایی طناب که الان ضخامتی بیشتر از یک تار مو نداره بنده...
یادمه یک بار هم دستت رو رها کردی.... ولی...به هر زحمتی بود دوباره بهش چنگ زدی....
یادمه یاد گذشته چندین بار تو رو مشتاق به ترمیم طناب و خرابی های ناشی از وجود تو کرد... ولی دوباره....
.
.
.

دیگه حتی نوشتن تو اون صفحات سفید هم از یادت رفت.... از یاد تو و خودکار و اون کاغذ سفید!

یادش به خیر...! کاش تموم نمی شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 8:0 PM  توسط CyanC  | 

سلام...
هستم...یک جایی همین ورا....
زنده ام...!!! البته فکر کنم...ولی خوب نفس می کشم!
ماه سیزدهم هم زنده است....یعنی هنوز نمرده! نحسی سیزده هم عمرا نگرفتتش... چرا؟ خوب معلومه چون سیزده اصلا و ابدا نحس نیست!.....
ماه سیزدهم یک مدتی ِ در سکوت ِ....
نه به خاطر اینکه بخوام کلاس بذارم هی برام کامنت بذارین آقا بیا بنویسو نه به خاطر اینکه انقدر درگیر روزمرگی زندگی شده باشم که نتونم به ماه خودم فکر کنم و براش وقت بذارم.... و نه به خاطر اینکه از تایپ کردن و نوشتن حرف های کوتاه خودم در قالب جمله های شاید بلند(!) خسته شده باشم!!!

سکوت من عمدی نیست...
شاید خوابم ....خیلی عمیق تر و بی صداتر!
یا نه...قلّک حرف ها یادتون ِ...یک درگیری مثل همون! قلک هرروز پر تر و پر تر میشه...و تصمیم گیری برای شکستنش روز به روز سخت تر و سخت تر.... شایدم اصلا نباید شکسته بشه!

باور کنین چندین بار یکی دو ساعت پشت کامپیوتر نشسته ام که حرف هام مثل همیشه بریزن رو کی بورد و من آپشون کنم ولی....جز ماه سیزهم و یک سکوت چیزی باقی نموند!!!
همین....
امیدوارم بتونم روزای بعد زودتر از این ها واقعا آپ کنم....

مثل همیشه.... شاد و پیروز باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 8:16 PM  توسط CyanC  | 

...

......

............

نه!!! ... هیچ صدایی ازش در نمیاد ...
خیلی وقت ِ که به خاطر نمیاره  از کی تو این کابوس اسیر شده....!؟!؟
خسته شده.....
دوباره تمام نیروش رو جمع کرد که داد بزنه....فریاد بزنه....خودش رو خالی کنه....ولی نه! این بار هم نه!... چرا این بار این جوری شد...
قبلا هم از این جور خواب ها دیده بود... خواب هایی که صدای فریاد آدم رو ازش می گیرن... ولی این بار معلوم نیست چرا این خواب تمومی نداره... چرا از این خواب بیدار نمیشه...چرا کسی به کمکش نمیاد و از خواب بیدارش نمی کنه...!؟ تا کی باید تو این کابوس ، بی صدا فریاد بزنه...؟!
بار ها و بارها با همین صدای بی صدایی کابوس رو برای خودش مرور کرده...برای گوش هایی که شاید بشنوند تعریف کرده ... ولی هنوز تو تاریکی ترسناک این کابوس گرفتاره...

............

......

...

 * مثل تمام خواب ها و بیداری هاش منتظره... امیدواره....منتظر که عقربه های ساعت ذره ذره جلو برن و زنگ ساعت بلاخره اون رو از این کابوس بیدار کنه.... بالاخره خلاص بشه....!
بالاخره خودش بشه....


+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 8:18 PM  توسط CyanC  | 

شوخی شوخی یک سال گذشت...نمی دونم چرا این جوری شده ؟!؟ برای شما هم انقدر زود میگذره یا فقط مشکل ِمنه!؟!؟! یکی میگه همیشه وقتی به آدم خوش میگذره زود میگذره...یکی دیگه میگه وقتی بد میگذره..من که نفهمیدم...فقط این رو فهمیدم که خیلی زود میگذره ، خیلی... آره گفتم مشکل...خیلی وقت ها حس می کنم از زمان عقب افتادم...یا نه بعضی وقت ها میبینم اَاَ... یک سال گذشت...یعنی 365 روز گذشت... این همه زمان برای خیلی کارها اما....... البته باز خوشحالم که همیشه همچین حسی رو ندارم وگرنه ترجیح میدادم بمیرم!!!بگذریم...
می خوام که آخرین پست ِ سال 1384 رو بنویسم...آخرین پست در اولین سالی که حرف زدن در ماه سیزدهم رو شروع کردم...
عجب سالی بود امسال...نه می تونم گبم بد بود نه می تونم بگم خوب بود!!!چیزهای زیادی رو تجربه کردم که تا به حال تجربشون نکرده بودم... یعنی فکر کنم چگالی تجربیاتم امسال خیلی خیلی زیاد بوده....خوب به نظرم برای اتمام 20 سال اول زندگیم خاتمه خوبی بود:

 

*امسال با حس های قشنگی همراه بود که روزهای خیلی قشنگی برام به وجود آورد...روز هایی که  فکر نکنم تا اخر عمرم یادشون از ذهنم بره...روز هایی که همراه تمام احساسات قشنگش نگرانی های زیادی رو داشت...نگرانی هایی که بعضی وقت ها مثل خوره مغزم رو میخورد....افکاری که با وجود اینکه "نباید " بهشون فکر می کردم ، راحتم نمی گذاشتند و در تمام لحظات همراهم بودن...ولی هر چی بود ، قشنگ بود...بزرگ بود...آبی بود...همین.

 

*ماه سیزدهم.... شاید بگم یکی از مهمترین و بهترین اتفاقات امسال بود برام...شاید از نظر خیلی هاتون زدن یک وبلاگ و چند روز یک بار آپ کردنش چه اهمیتی می تونه داشته باشه...ولی برای من مهم بود... برای اولین بار بود که حس کردم دارم "حرف" می زنم...شاید خیلی هاتون من رو نشناسین ولی کسی بودم و شاید هستم که به ندرت "حرف " میزنم...میفهمین که چی میگم؟.... ولی در ماه سیزدهم حرف زدم...و از اون مهمتر حرف های زیادی هم شنیدم...که خیلی هاش برام مهم شد... بخوام در مورد ماه سیزدهم  و تاثیراتش بنویسم خیلی میشه... پس بیشتر از این ادامه نمیدم...فقط باید بگم  تمام اینها رو مدیون یک نفر بیشتر نیستم...ازت ممنونم....خیلی....برای خیلی چیزها...

 

*تجربه تلخ و وحشتناک گفتن دروغ به عزیزترین کَسم... هر چند کوچیک بود ولی خیلی بد بود.... خیلی... باز خوب بود خودم طاقت نیاوردم و راستش رو گفتم!

 

*تجربه قشنگ پیدا کردن یک دوست اون هم فقط با نگاه...حالا فکر های بد بد نکنیدها....از اون نگاه ها که اکثرا تو فیلم ها هست و احتمالا به ذهنتون میرسه نه.... خودم هم هنوز برای اون نگاه ها و این دوستی چیزی ندارم بگم.فقط می تونم بگم جالب بود... و شاید بگم برای من هنوز ، مرموز و مجهول (اوه چه کارآگاه بازی شد!)

 

*نمی خوام در این مورد چیزی بگم ولی نمی تونم... برای اولین بار امسال لکه دار شدن دوستی رو تجربه کردم....لکه ای که بیخود و بیجهت بزرگ و بزرگتر شد تا..........برام خیلی تلخ بود...شاید چون اولین بار بود!.... شاید برام لازم بود تا یاد بگیرم برای خیلی ها به هم خوردن دوستی با من می تونه به راحتی گفتن یک دروغ الکی باشه!!!!.... شاید این پس گردنی لازم بود تا بفهمم همیشه همه تلاش ها ، برای دوست خوب بودن در مورد همه کس ، به سرانجام نمی رسه....!!!!!! شایدم اشکال از منه که نمی تونم از چند تا دروغ ساده راحت بگذرم...شایدم اصلا دروغی گفته نشده  و این وسط فقط منم که اشتباه می کنم!!!!!!!! در هر صورت دیگه مهم نیست.

 

*برای اولین بار مزه حاصل دسترنج خودم رو چشیدم .... هر چند هم کارم کم بود هم متعاقبا حاصلش ولی خیلی حال داد....

 

*یکی از اتفاقات خیلی مهم یکه امسال برام افتاد... که اون رو متاثر از فکر کردن بیشتر و مرور افکارم در ماه سیزدهم می دونم، این بود که به اعتقادات ، افکار و باور های محکم تری دست پیدا کردم....یعنی حس می کنم که یواش یواش دارم به یک انسان بالغ با افکار و تحلیلات خاص خودش تبدیل میشم... البته خوب هنوز خیلی کار داره ولی در هر صورت حس خوبیه....

 

 *راستی یه چیز بدی هم که گریبانم رو چندین بار گرفت...هنوزم کاملا ولم نکرده....حس وحشتناک نا امیدی از یک سری چیز هاست!....یعنی خیلی وقت ها این امیدهایی که تو خیلی از مطالبم میدادم برای روحیه دادن به خودم بود....یعنی بارها شده بود که از امید حرف می زدم ولی خودم در اوج نا امیدی بودم.... نا امیدی از آدم ها ، از خودم ، از مملکتم ، آینده و......

ولی الان خوبم.... چرا ؟ چون فردا وارد یک سال جدید میشیم...تازه میشیم.... چرا؟ چون میتونه خیلی چیز های خوبی با خودش به همراه داشته باشه.می تونه که نه باید ، چون من می خوام !!

 

*یک چیز خیلی مهم هم فهمیدم...قضیه مربوط به همین شب چهارشنبه سوری میشه....این که واقعا زندگی آدم ها به یک مو بنده.....این که واقعا معلوم نیست الان که این نفس رو می کشم برای نفس بعدی هستم یا نه.جدی میگم....اینکه چقدر راحت با کوچکترین خطایی ممکن بود الان جای خوندن این مطالب پیام مرگ نویسنده ماه سیزدهم رو که احتمالا مانا این جا می نوشت می خوندین!!!جاتون پر که اون شب یک صحنه کبری11 ای برای ما خلق شد که نگو....!!!!خلاصه که قدر دونه دونه نفس هاتون رو بدونید!

 

*تجربه انجام یک کار کثیف!!!! بذارین بیشتر از این براتون نگم..خودم به اندزه کافی بابتش حرص خوردم!

 

 *یک چیز جالبی که امسال بهش واقعا عمل کردم و از بابت خوشحالم می دونین چیه؟..خیلی هامون از جمله خود من ادا داریم که اقا با آدم ها نباید از رو ظاهرشون برخورد کرد و یا در موردشون قضاوت کرد...خدایی... نه خدایی این همه ادعاش رو داریم چقدر بهش عمل می کنیم، ها؟؟ تا حالا فکر کردین؟....من که خودم اعتراف می کنم خیلی وقت ها فقط در حد حرف زدن بوده...ولی اعتراف هم می کنم که امسال چندین بار به این حرف واقعا عمل کردم از نتیجه اش هم خیلی راضی ام.... نمی دونم چه جوری براتون بیشتر از این توضیح بدم...

 

 *راستی امسال فهمیدم که چقدر....یعنی چقدر...بعضی آدم ها می تونن بی منطق باشند....یعنی واقعا هیچ وقت فکر نمیکردم میزان منطق در یک نفر به صفر برسه....!!!!

 

 *یک سری اتفاقات هم افتاد که بیشتر از قبل به این باور رسیدم که پسرها خیلی جوگیرن و البته مثل همیشه به نسبت سنشون خیــــــــلی بچه....و در عین حال فهمیدم که نه!!! مثل اینکه میشه به بعضی از پسرها هم اعتماد کرد (حالا جنگ نکنید سر این نکته!!)

 

* راستی امسال گواهینامه هم گرفتم!

 

 * تجربه نوشتن یک پست طولانی تو وبلاگ که حوصله  یک ملتی سر بره!!!! (البته این رو نمی دونم برای اولین بار یا نه!؟)....شرمنده خیلی طولانی شد...ولی باور کنید بخوام بنویسم هنوز هم خیلی چیزها برای نوشتن دارم....ولی خوب مهماش رو نوشتم برای خودم هم خوب بود...

 

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

 

الان دقیقا 24 ساعت تا سال تحویل مونده....
امیدوارم همیشه هفت تا سینتون کامل باشه...و سفره عیدتون پابرجا....از این تعارف معارف ها هم خیلی بلد نیستم... ولی از ته دلم امیدوارم همتون تو سال جدید به آرزوهاتون برسید.... امیدوارم همیشه توانش رو داشته باشید که برای برآورده شدن آرزوهای خودتون و دیگران تلاش لازم رو بکنید.... سر سفره هاتون من رو یادتون نره!

از همین الان عید همتون مبارک!!!

 

تا سال دیگه...

شاد و پیروز و امیدوار باشید! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 9:55 PM  توسط CyanC  | 

   دریا طوفانی بود ...
   موج ها با تمام قدرت تو را  به هر طرف پرتاب می کردند...
   ضربه ها دردناک بود ...
   ضربه های افکار حتی از آن هم دردناک تر و خورنده تر !!

 
   اما این بار...
   آسمان تیره و ابریست... گرفته و کبود!
  دریا آرام است...
  ولی نه آرامشی که ناشی از آسودگی باشد! 
  چیزی مثل آرامش قبل از طوفان...

 
  مسافر تن خسته خود را به زحمت به ساحل می رساند...
  تا به حال از سفر به دریا این قدر خسته برنگشته بود...
  در تمام عمرش به همچین طوفانی بر نخورده بود...
  حتی نمیخواهد به طوفان و اتفاقاتی که افتاد باردیگر فکرکند...
  خسته است و کلافه....



  ساحل جدید ناشناخته است... قایقی برای برگشت نیست...
  نه قایقی ،نه امیدی و نه حتی چیزی که او را برای برگشت دلگرم کند!!!

 

 

امیدوارم ، برای مسافر و زندگیش در ساحل جدید!
فقط باید بفهمه تا خودش نخواد آسمون هرروزش آبی نخواهد بود...
شما هم براش دعا کنید...

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 4:40 PM  توسط CyanC  | 

دریا طوفانی بود ...
موج ها با تمام قدرت تو را  به هر طرف پرتاب می کردند...
ضربه ها دردناک بود ...
ضربه های افکار حتی از آن هم دردناک تر و خورنده تر !!
                          
                                   

آسمان آبیست...
دریا زیر گرمای آفتاب آرام گرفته است...
مسافر مثل همیشه خود را برای سفری دیگر آماده می کند...
برای طوفانی دیگر!

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 11:9 PM  توسط CyanC  | 

   یهو زد به سرم...گفتم بنویس...حتی شده یک پاراگراف...از هر چیزی که دلت می خواد... به هر زبونی که دوست داری... با هر شکل و فرمی که دوست داری بنویس...حرف دلت رو بزن...می خوام تو وبلاگ بنویسم... تو دلم فکر کردم باز هم مثل همیشه می گه حوصله ندارم ، ول کن... باز هم مثل همیشه از گوش دادن به صدای دل خودش فرار می کنه...از گفتن حرف دلش طفره میره....
ولی نه....این بار نه...دیدم یک هو رفت تو فکر...یه بار گفت:" آخه من چی بنویسم؟"...دوباره گفتم هر چی دوست داری...باز هم رفت تو فکر...درنگ نکردم و سریع کاغذ و خودکار براش آوردم...اومدم برم تا یک کم تنها باشه...تنها باشه تا فکر کنه....تنها باشه تا گوش کنه....شاید بتونم برای اولین بار حرف ناب دلش رو بشنوم... دوقدم جلوتر نرفته بودم که گفت:" بیا نوشتم"!!!!!!!!!!! جا خوردم...گفتم نوشتی... گفت: آره...کاغذ رو داد دستم....!

    یخ کردم....حس کردم تمام دور و برم سیاه شده....یعنی این حرف دلش بود؟.... آخه چرا؟... فکر کنم قبلاً هم این جمله رو جایی خونده بودم ولی این بار خوندن و فکر کردن بهش خیلی خیلی سخت بود.....اصلاً باورم نمی شد ....روحی که همیشه سرشار از شور بود...روحی که همیشه و همه جا مملو از گرمی و هیجان بود...روحی که همیشه انقدر بزرگ بود که هیچ بدی نمی تونست ناراحتش کنه....روحی که همیشه انقدر پاک و دوست داشتنی بود (و هست) که بار ها و بارها خواستم ازش بنویسم ولی هیچ وقت نتونستم!!...
حالا این جمله حرف دل اون بود....اصلآ یک لحظه حس کردم تمام افکارم رفت زیر سوال... یک چرا بزرگ برام به وجود اومد ....جوابش رو می دونستم. چون خودم بارها و بارها به مفهوم این جمله رسیده بودم.... همیشه سعی می کردم ازش فرار کنم...همیشه تکذیبش می کردم....ولی این بار...!!!!

" دانه برف با تلاش بسیار خود را به زمین رساند و دیگر نبود. "

الان فقط و فقط یک آرزو دارم...آرزویی که همیشه داشتم...دلم می خواد بتونم این روح رو به هر جا که دوست داره ببرم...دوست دارم کاری کنم که دفعه بعد که ازش خواستم حرف دلش رو بزنه چیزی جز این باشه...می تونم...باید بتونم...چون به گردنم حقی خیلی خیلی خیلی بزرگتر از این حرف ها داره......... قول می دم تمام تلاشم رو بکنم به هر قیمتی که باشه... حتی اگر بعد از رسیدن به زمین دیگه نباشم... فقط امیدوارم قبل از نبودم به زمین برسم!! 

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 5:56 PM  توسط CyanC  | 

گفتم بنویسم....

شاید کمی از حرف های روی هم تلنبار شده با نوشتن گفته بشه... ولی!!!!...
شاید نوشتن هم داره مثل حرف زدن از یادم میره....نوشتن از بچگی هم برام سخت بود. ولی یه زمانی بود که حس کردم، نه ،می تونم بنویسم...بنوسم تا بگم...بخونند تا بشنوند...بشنوند تا شاید فکر کنند....!!

نشد...حرف زیاد داشتم....خیلی...ولی امشب کلمات هم با من سرجنگ پیدا کردند...مثل خیلی چیز های دیگه ...ولی من که روم کم نمیشه...هر کی با من سر جنگ پیدا کنه باهاش می جنگم... کلمات هم استثنا نیستند....!!!!

شاید وقتی دیگر....

قلّک حرف ها هم، روزی که لازم باشد شکسته خواهد شد....

فعلا...

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 8:2 PM  توسط CyanC  | 

   بعد از کلی وقت دوباره سلام...راستش یه شش هفت روزی می شه می خوام بیام این جا دوباره حرف بزنم....دوباره با ماهم، خودم و شماها درد و دل کنم...ولی چی بگم!!!!....هر بار که نشستم برای آپ کردن و نوشتن، دیدم هیچی جز نوشتن از خستگی، دلتنگی، تنهایی، انتظار، نگرانی ِ آینده، خشم و غیره و غیره و غیره، برای گفتن ندارم...خواستم که از همین ها بنویسم، ولی خودم هم دیگه از گفتن این چیزها خسته شدم چه برسه به شماها....برای همین هر بار نوشتن رو برای فردا می ذاشتم... یه فردایی که برای نوشتن چیزهایی که می خوام بگم خسته نباشم!!!!ولی امروز دیدم نه خیر مثل اینکه اون فردایی که هر دیروز منتظرش بودم حالا حالاها قرار نیست برسه....برای همین دست به کار شدم... دست به کار شدم تا خودم زورکی هم که شده(!) امروز رو به اون فردایی که منتظرش بودم تبدیل کنم!!...برای همین صفحه رو باز کردم...خستگی رو کنار گذاشتم...شروع کردم........

 

میگه:انگاری من رو دیگه یادت رفته!

میگم: این چه حرفی ِ!؟ مگه میشه آدم خواهرش از یادش بره؟...ببینم خودت من رو به یاد میاری!

میگه: خیلی خوشحالم که خوشحالی....

میگم:خوشحال می شدم که خوشحال می بودم، که خوشحال باشی!!

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

میگه:آسمون ابری ِ!!

میگم:اون موقع که آفتابی بود...اون موقع که ماه و ستاره ها توش بودند چقدر بهش دقت کردی؟   اصلا ببینم، واقعآ قبول نداری که خورشید یا اون ماه با ستاره هاش پشت اون ابرها هستن!؟ فکر کن...شاید واقعآ بهتر ِ که اون پشت بمونن...امن تر ِ!

میگه:حرف دل نبود.

میگم:دقت کن....باز هم دلت داره به خودش تلقین می کنه!!

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

میگه:رفت...باورم نمیشه!

میگم:می فهمم...منم رفتن رو دیدم....حالا کجا!؟

میگه:خیلی دور نیست.....ولی خوب من دیگه نمی بینمش...یعنی شاید نباید ببینمش!

میگم:کاشکی من هم حداقل برای"...کجا!؟" جوابی داشتم...باور کن!

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

چشم هاش خیس بود...

میگم:چیه؟چی شده؟....

میگه:نه...هیچی...هیچی نشده...تو برو.

میگم(تو دلم ):آره...لب های من هم یاد گرفتن که وقتی چشم هام خیس شدند بگن هیچی!!!

رفت...

میگم:چش بود؟

میگه:اگه بگم نمی دونم که دروغ گفتم....ولی نه!

میگم(دوباره تو دلم ):باشه...هر کاری برای خشک کردن چشم هاش حاضر بودم انجام بدم...ولی حالا که....نمی دونم....باشه...دعا کردنش به عهده ِ من...

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

میگه:ای خدا...دیگه خسته شدم...آخه مگه من چه گناهی کردم که...

میگم:....تو این دنیا هر کی بیشتر گناه می کنه مثل اینکه در آسایش بیشتری ِ!!!...نگران نباش ...همه چیز درست میشه....حتمآ...چون هم خودت می خوای هم ماها هر کاری بتونیم می کنیم...

میگم(تودلم):نامرد..دروغ گو...خجالت بکش...تو حتی از انجام ساده ترین کارها برای خوشحالیش هم دریغ کردی...

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

.....................

 

میگه:اَه...چقدر حرف می زنی...خسته شدم بابا.....دلم خوش بود بعد از چند وقت یه چیز درست حسابی می خونم.

میگم:شرمنده...حرف دل بود...باید می گفتم...تازه خیلی سعی کردم تا می تونم خلاصش کنم...در هر صورت شرمنده...فقط امیدوارم حرفم رو فهمیده باشی...!

میگه:شاید...

میگم:همین کافی!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 5:11 PM  توسط CyanC  | 

"امروز هم گذشت...!!"

الآن چند وقتی که شب ها موقع خواب فقط همین رو دارم بگم ، امروز هم گذشت ، می خوابم که یه فردای دیگه هم بیاد و بگذره!! این جمله هم ، مثل هرروز و هر شبم تکراری شده...

منی که همیشه از یکنواختی و تکرار فراری بودم...خودم رو به هر دری می زدم که امروزم با دیروزم فرق بکنه و  کاری می کردم که مطمئن باشم فردام هم با امروزم یکی نیست....الآن کم آوردم!!در بست تسلیم یکنواختی زندگی شدم...سعی کردم...خیلی سعی کردم...ولی دیگه نتونستم...!

همچنان امروز مثل ِ دیروز و فردا مثل ِ....

نه ببخشید...

شاید فردام مثل امروزم نباشه!!

شاد و پیروز و امیدوار باشید

به امید فردایی بهتر...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1384ساعت 7:58 PM  توسط CyanC  | 

سلام ،  امروز می خوام براتون یک داستان تعریف کنم...داستانی که خیلی وقت بود می خواستم براتون بگم...ولی فرصتش پیش نیومده بود...داستانی که خودم اصلآ ازش خوشم نمیاد... یه داستان عجیب و البته بچه گانه!....داستانی که هر کسی هر زمانی که دلش خواست و به نفعش بود اون رو تحریف کرد....اولش رو ، وسطش رو و حتی آخرش رو جور دیگه ای نوشت!!.... جوری که با واقعیت خیلی فرق داشت!!.... شما هم گوش بدین.... :

" ۲ دسته از موجودات وارد یک سرزمینی شدند...سرزمینی که توش پر بود از آدم فضایی ها....پر از موجوداتی که نه معنای صداقت رو می دونستند و نه عدالت ... نه مفهوم دوستی رو درک کرده بودند و نه رفاقت.... فقط اهل حرف بودند و شعار... اهل کذب بودند و دروغ .... حرف و شعار ، کذب و دروغ ، فقط برای پایمال کردن شخصیت بقیه ، زیر سوال بردن موجودیت سایرین برای بها بخشیدن به خودشون!!!!!! سرزمینی که هر موجود جدیدی که وارد اون جا می شد یا باید از اول با معیار های اون ها می خوند ، یا باید به سرعت همرنگ جماعت می شد و خودش رو با هر خفت و خواری جز اهالی می کرد ؛ و گرنه  برای همیشه سوژه ای می شد برای سایرین ، شخصیتی برای له کردن.... آخه می دونین اشکال چی بود ؟ اکثر مردم اون سرزمین اهل فکر کردن نبودند...اهل اینکه بپذیرند شاید کارها و معیار های خودشون غلط نه بقیه!!!.....

 خلاصه ؛ موجودات داستان ما که یه سری مریخی بودند و یه سری ونوسی....به ناچار وارد این سرزمین شدند...مدتها مریخی ها و ونوسی ها باهم رابطه ای نداشتند.... چرا؟ خوب چون اولین چیزی که تو اون سرزمین و تو اون دنیا به چشم اهالی میومد این بود که اون ها هر کدوم از سیاره های جداگانه ای هستند...و این مهمتر از این بود که همه ِ اون ها آدم فضایی بودند... !!!! بگذریم...داشتم می گفتم ؛ مدتی گذشت و هر دو دسته حس کردند نه ، این جوری نمی شه... بالاخره این دیوار باید یک روزی شکسته بشه... باید با هم ارتباط بر قرار کنند تا همدیگه رو بشناسند....

 بعد از کلی حرف و سخن و بالا و پایین.... زمینه فراهم شد تا این جمع ِ ونوسی ها و مریخی ها باهم رابطه بر قرار کردند..... ولی از همون اوایل ونوسی ها چیزی رو حس کردند....حسی رو که تعدادی از مریخی ها به اون ها منتقل کردند ... حسی که سبب شد اون دیوار هیچ وقت کاملآ شکسته نشه... حسی که برای ونوسی ها اصلآ خوشایند نبود..می پرسین چه حسی؟می گم بهتون.... حس اینکه " ونوسی ها ارزش دوستی ندارند...اصلآ نمی فهمند رفاقت یعنی چی.... اصلآ مرام و معرفت سرشون نمی شه...." حس اینکه " ما (ما مریخی ها) داریم به اون ها لطف می کنیم که حاضر شدیم باهاشون رابطه بر قرار کنیم..."و و و

شاید واقعآ ته دل همه مریخی ها این نبود ها ، ولی خوب این حسی بود که اون تعداد از مریخی ها با کار هاشون ، رفتارشون ، حرف زدنشون ، برخورداشون و و و به ونوسی ها منتقل کردند.... ولی قطعآ نمی شد منکر تآثیر اون عده بر همه مریخی ها شد!.... می دونین به نظر من اشکال چی بود؟... چون مدت کمی بود مریخی ها و ونوسی ها وارد اون سرزمین شده بودند.... نه ونوسی ها خودشون رو خوب میشناختند و نه مریخی ها..... ولی خوب فرق اون دو گروه این بود که ونوسی ها این عدم شناخت نسبت به هم رو ، تو اون دوره در نظر گرفته بودند ولی مریخی ها نه!!...

بگذریم  ؛مدتی گذشت.... تو این مدت ونوسی ها و مریخی ها با هم رابطه داشتند و در ظاهر تونسته بودند با هم ارتباط خوبی پیدا کنند ولی اون حس همیشه و جود داشت....و ونوسی ها همیشه شاهد اون قسمتی از دیوار که هیچ وقت شکسته نمی شد بودند ...قسمتی که سبب شد هیچ وقت احساس اعتماد و صداقت دو طرفه (اعتماد و صداقتی که در جمع دوستانه ازش انتظار میره)بین اونها به وجود نیاد.... چندین بار مریخی ها خواستند که شرایط رو بهتر کنند و منکر اون حس القا شده بشند......ولی حرف ها و شعار هاشون هیچ وقت بیشتر از یک هفته دوام پیدا نکرد!!! ونوسی ها واقعآ دیگه خسته شده بودند .....شرایط به همان منوال بود تا اینکه ونوسی ها دیدند مریخی ها خودشون از هم جدا شدند... فقط شاهد بودند....شاهد اینکه اون عده از مریخی ها از جمع جدا شدند!!!؟؟؟.... بعد از اون دوره روابط ونوسی ها با بقیه مریخی ها خیلی بهتر شده بود ... ! و شناخت نسبت به هم کمی بیشتر شد.....بعد از چند وقت دوباره ونوسی ها دیدند که جمع مریخی ها باز تغییر کرد.... این بار هم فقط شاهد بودند....و این تغییر مثل دفعه ِ قبل روی روابط تآثیر گذاشت!!!.....  قطعآ مسبب این تغییر روابط ونوسی های شاهد بودند ،نه؟!

خلاصه که زمان گذشت و گذشت و کم کم روابط تیره تر و تیره تر شد.... تا اینکه در یک سلام زورکی خلاصه شد!!!!!!!!!

ونوسی ها از شرایط خسته شده بودند و امیدی به بهبود نداشتند و دیگه از مریخی ها یاد گرفته بودند که اهمیتی برای این روابط قائل نشند و به زندگی خودشون در اون سرزمین ادامه بدند ... ولی یواش یواش مریخی ها هم خودشون از شرایط خسته شدند....از روابط مسخره ای که حاکم شده بود ... تصمیم گرفتند که اعتراض خودشون رو اعلام کنند تا شاید دوباره زمینه برای یک روابط واقعآ دوستانه() فراهم بشه!!.... اما... اما از اونجایی که دیگه شاید یک جورایی هم رنگ اهالی سرزمین شده بودند و فقط خطاهای دیگران براشون قابل دیدن بود.... دست به تحریف داستان واقعی زدند ... شروع به پنهان کردن خطاهای خودشون در پس رفتار شخص دیگه ای کردند!!!! کسی که چون نتونست و نخواست که همرنگ جماعت این سرزمین بشه ،  به سوژه ای برای امثال مریخی های قصه ما تبدیل شد!!! کسی که مثل تمام موجودات اون سرزمین خطاهایی انجام داد ، ولی با ارزشی که برای دوستی ها قائل بود و مسوولیتی که در قبال دوستانش بر عهده خودش احساس می کرد ، قابل چشم پوشی بود! ولی شاید نه... اشتباه همین جا بود که برای دوستی و رفاقت زیادی ارزش قائل شده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بگذریم.... می خواستم داستان رو تموم کنم ولی دیدم هیچ انتهایی نداره.... تا زمانی که مریخی ها و ونوسی ها یاد نگیرند که درست و با منطق رو در رو ، و نه پشت سر هم ، صحبت کنند و خودشون بفهمند که برای دوستیشون چقدر ارزش قائلند.... این داستان هیچ پایانی نخواهد داشت.!!  "

در آخر فقط یک چیز برای گفتن دارم... کاش همه یاد می گرفتیم خودمان باشیم...و از  دیگران هم نخواهیم چیزی جز خودشان باشند... کاش همان قدر که از دیگران انتظار احترام داریم خود به دیگران احترام می گذاشتیم... و کاش یاد می گرفتیم هیچ وقت از ظاهر هیچ چیز و بدون شناخت نسبت به حقیقتش ، قضاوت نکنیم!!...کاش...

 ×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×

ببخشید طولانی شد.... گفتم که از خیلی وقت پیش می خواستم این داستان رو براتون تعریف کنم ولی نشده بود....

شاد و امیدوار و پیروز باشید

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1384ساعت 2:25 PM  توسط CyanC  |