|
|
|
|
|
بعد از کلی وقت دوباره سلام...راستش یه شش هفت روزی می شه می خوام بیام این جا دوباره حرف بزنم....دوباره با ماهم، خودم و شماها درد و دل کنم...ولی چی بگم!!!!....هر بار که نشستم برای آپ کردن و نوشتن، دیدم هیچی جز نوشتن از خستگی، دلتنگی، تنهایی، انتظار، نگرانی ِ آینده، خشم و غیره و غیره و غیره، برای گفتن ندارم...خواستم که از همین ها بنویسم، ولی خودم هم دیگه از گفتن این چیزها خسته شدم چه برسه به شماها....برای همین هر بار نوشتن رو برای فردا می ذاشتم... یه فردایی که برای نوشتن چیزهایی که می خوام بگم خسته نباشم!!!!ولی امروز دیدم نه خیر مثل اینکه اون فردایی که هر دیروز منتظرش بودم حالا حالاها قرار نیست برسه....برای همین دست به کار شدم... دست به کار شدم تا خودم زورکی هم که شده(!) امروز رو به اون فردایی که منتظرش بودم تبدیل کنم!!...برای همین صفحه رو باز کردم...خستگی رو کنار گذاشتم...شروع کردم........
میگه:انگاری من رو دیگه یادت رفته! میگم: میگه: خیلی خوشحالم که خوشحالی.... میگم:خوشحال می شدم که خوشحال می بودم، که خوشحال باشی!!
*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤* میگم:اون موقع که آفتابی بود...اون موقع که ماه و ستاره ها توش بودند چقدر بهش دقت کردی؟ اصلا ببینم، واقعآ قبول نداری که خورشید یا اون ماه با ستاره هاش پشت اون ابرها هستن!؟ فکر کن...شاید واقعآ بهتر ِ که اون پشت بمونن...امن تر ِ! میگه:حرف دل نبود. میگم:دقت کن....باز هم دلت داره به خودش تلقین می کنه!!
میگم:می فهمم...منم رفتن رو دیدم....حالا کجا!؟ میگه:خیلی دور نیست.....ولی خوب من دیگه نمی بینمش...یعنی شاید نباید ببینمش! میگم:کاشکی من هم حداقل برای"...کجا!؟" جوابی داشتم...باور کن!
میگم(دوباره تو دلم ):باشه...هر کاری برای خشک کردن چشم هاش حاضر بودم انجام بدم...ولی حالا که....نمی دونم....باشه...دعا کردنش به عهده ِ من...
|
||