تبليغاتX
ماه سیزدهم -
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!
   بعد از کلی وقت دوباره سلام...راستش یه شش هفت روزی می شه می خوام بیام این جا دوباره حرف بزنم....دوباره با ماهم، خودم و شماها درد و دل کنم...ولی چی بگم!!!!....هر بار که نشستم برای آپ کردن و نوشتن، دیدم هیچی جز نوشتن از خستگی، دلتنگی، تنهایی، انتظار، نگرانی ِ آینده، خشم و غیره و غیره و غیره، برای گفتن ندارم...خواستم که از همین ها بنویسم، ولی خودم هم دیگه از گفتن این چیزها خسته شدم چه برسه به شماها....برای همین هر بار نوشتن رو برای فردا می ذاشتم... یه فردایی که برای نوشتن چیزهایی که می خوام بگم خسته نباشم!!!!ولی امروز دیدم نه خیر مثل اینکه اون فردایی که هر دیروز منتظرش بودم حالا حالاها قرار نیست برسه....برای همین دست به کار شدم... دست به کار شدم تا خودم زورکی هم که شده(!) امروز رو به اون فردایی که منتظرش بودم تبدیل کنم!!...برای همین صفحه رو باز کردم...خستگی رو کنار گذاشتم...شروع کردم........

 

میگه:انگاری من رو دیگه یادت رفته!

میگم: این چه حرفی ِ!؟ مگه میشه آدم خواهرش از یادش بره؟...ببینم خودت من رو به یاد میاری!

میگه: خیلی خوشحالم که خوشحالی....

میگم:خوشحال می شدم که خوشحال می بودم، که خوشحال باشی!!

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

میگه:آسمون ابری ِ!!

میگم:اون موقع که آفتابی بود...اون موقع که ماه و ستاره ها توش بودند چقدر بهش دقت کردی؟   اصلا ببینم، واقعآ قبول نداری که خورشید یا اون ماه با ستاره هاش پشت اون ابرها هستن!؟ فکر کن...شاید واقعآ بهتر ِ که اون پشت بمونن...امن تر ِ!

میگه:حرف دل نبود.

میگم:دقت کن....باز هم دلت داره به خودش تلقین می کنه!!

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

میگه:رفت...باورم نمیشه!

میگم:می فهمم...منم رفتن رو دیدم....حالا کجا!؟

میگه:خیلی دور نیست.....ولی خوب من دیگه نمی بینمش...یعنی شاید نباید ببینمش!

میگم:کاشکی من هم حداقل برای"...کجا!؟" جوابی داشتم...باور کن!

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

چشم هاش خیس بود...

میگم:چیه؟چی شده؟....

میگه:نه...هیچی...هیچی نشده...تو برو.

میگم(تو دلم ):آره...لب های من هم یاد گرفتن که وقتی چشم هام خیس شدند بگن هیچی!!!

رفت...

میگم:چش بود؟

میگه:اگه بگم نمی دونم که دروغ گفتم....ولی نه!

میگم(دوباره تو دلم ):باشه...هر کاری برای خشک کردن چشم هاش حاضر بودم انجام بدم...ولی حالا که....نمی دونم....باشه...دعا کردنش به عهده ِ من...

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

میگه:ای خدا...دیگه خسته شدم...آخه مگه من چه گناهی کردم که...

میگم:....تو این دنیا هر کی بیشتر گناه می کنه مثل اینکه در آسایش بیشتری ِ!!!...نگران نباش ...همه چیز درست میشه....حتمآ...چون هم خودت می خوای هم ماها هر کاری بتونیم می کنیم...

میگم(تودلم):نامرد..دروغ گو...خجالت بکش...تو حتی از انجام ساده ترین کارها برای خوشحالیش هم دریغ کردی...

 

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*

.....................

 

میگه:اَه...چقدر حرف می زنی...خسته شدم بابا.....دلم خوش بود بعد از چند وقت یه چیز درست حسابی می خونم.

میگم:شرمنده...حرف دل بود...باید می گفتم...تازه خیلی سعی کردم تا می تونم خلاصش کنم...در هر صورت شرمنده...فقط امیدوارم حرفم رو فهمیده باشی...!

میگه:شاید...

میگم:همین کافی!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 5:11 PM  توسط CyanC  |