تبليغاتX
ماه سیزدهم -
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!

 یک کاغذ سفید . یک خودکار تو دستت... انگار الان می خوای یک انشای بلند بالا بنویسی...نوک خودکار و  میذاری رو کاغذ ، منتظر میشی...ا ...چی شد...! منتظر کلمات میشی... منتظر اون همه حرف...اون همه حرف که در موردشون تو ذهنت با خودت حرف میزدی(فکر میکردی)... اون کارهایی که از اول صبح خوشحالت کرده... اون کارهایی که از اول صبح ناراحتت کرده یا بهتر بگم خیلی عذابت داده... اون چیزهای که دوست داشتی اتفاق بیفته یا نیفته... اون چیزهایی که دلت میخواست بشنوی و نشنیدی... اون چیزهایی که دلت میخواست نشنوی و شنیدی....اون چیز هایی که دوست داشتی انجام بدی و ندادی ....اون چیز هایی که از اول صبح براشون دعا کرده بودی ولی...و.....................
پس کو؟...
خودکار شروع به حرکت میکنه...یک خط مورب...یک خط افقی به دنبالش...یک خط ِموازی در بالاش...یک خط مورب دیگه که سقفش رو کامل می کنه...حالا سه تا خط عمودی...موازی...برای دیوارهاش...حالا نوبت این میرسه که هوای کاغذی بین خطوط رو برای همیشه همون جا حبس کنی...پس یک خط افقی... بعد هم یک خط مورب یه دنبالش.....
دیگه تو و خودکار با هم گرفتار نظم حیرت انگیز یک مکعب شدید.... ناخودآگاه مکعب بعدی در پایینش کشیده میشه... یکی دیگه...
یک ردیف دیگه از مکعب ها...چه نظمی....

یکهو به خودت میآی ....تازه یادت میاد چی کار می خواستی بکنی....
چه با حال.... حتی با خودت؟!؟!... تازه می فهمی که الان هم مثل همون موقع ها شده که می پرسه چی شده؟.... و تو با وجود اون همه حرف که تو دل و سرت دارن وول می خورن و مثل کرم تک تک سلول هاتو می خورن میگی هیچی....!!!!!!
قبلا ها که با خودت دیگه این جور نبودی....یادته؟ هر روز صفحات دفتر خاطراتی بود که سیاه میشد!.... الان  جز چند تا مکعب چیزی برای گفتن به خودت هم نداری...
علتش رو خودتم خوب میدونی.... من هم خوب میدونم... ولی...
.
.
.
بعد از کلی وقت... یک طناب برای چنگ زدن.... یادمه.... از خوشحالی نمی دونستی چی کار بکنی... واااااای.... یادش به خیر.... اولش یک کم سخت بود ولی بعد از چند وقت زندگی ، تو بودی و طنابی که محکم بهش چنگ زده بودی... همه چیز بود، حتی بهتر از قبل .... چون هم تو به استحکام طناب اعتماد داشتی و هم خودت محکم بودی....
بعد از صفحات سفید یک دفتر... حالا...
 دیگه حتی لحظه ای به اون دفتر احساس نیاز نمی کردی.... چه قدر سبک!
بعضی وقت ها از وابستگی خودت به طناب (یا ..) و یا پاره شدنش می ترسیدی.... ولی انقدر به خودت و اون مطمئن بودی که محکم تر از قبل چنگ میزدی....
.
مدتی گذشت... روزمرگی زندگی.... فشارهای خودش.... و تو یواش یواش سنگین تر از قبل..... فشارت به طناب بیشتر از قبل...انقدر به استحکامش مطمئن بودی که...................................
.
امروز تویی و  طنابی در هوا....طنابی که می بینی فشار تو چندین جاش رو تیکه تیکه و پوسیده کرده...... و دست تو به نقطه انتهایی طناب که الان ضخامتی بیشتر از یک تار مو نداره بنده...
یادمه یک بار هم دستت رو رها کردی.... ولی...به هر زحمتی بود دوباره بهش چنگ زدی....
یادمه یاد گذشته چندین بار تو رو مشتاق به ترمیم طناب و خرابی های ناشی از وجود تو کرد... ولی دوباره....
.
.
.

دیگه حتی نوشتن تو اون صفحات سفید هم از یادت رفت.... از یاد تو و خودکار و اون کاغذ سفید!

یادش به خیر...! کاش تموم نمی شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 8:0 PM  توسط CyanC  |