چی شد که دیگه سکوت کرد...
چی شد که دیگه نتونست...
چی شد که دیگه کلمات و حرف ها، خاطرات و تجربه ها، گله ها و ناراحتی ها براش غیرقابل گفتن شد؟... غیر قابل نوشتن...
چی شد که یک دفعه تنها شد... تنهای تنها...
خودش، دلش و افکارش... تنهای تنها..
کسی نپرسید که چی شد...
هر چی بود، برای همین ها بود که دیگه نخواست... نخواست که بنویسه!
نوشته ها و حرف هاش هم مثل خودش تنها شده بودند.
اون موقع خبر نداشت اگر نخواست و دیگه ننوشت، امروزی می رسید که می خواست، نیاز داشت، حرف داشت، ناراحتی داشت، ولی دیگه نمی تونست...
دیگه هیچ چیز مثل قبل نیست...
خیلی سخت بود که بگه ولی گفت: " می خوام که بنویسم، پس می تونم!"
