تبليغاتX
ماه سیزدهم - یکی و میبینی...
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!
کلافه و خسته... خسته از خسته بودن همیشگی... گم شدن اون چیزی که برام ارزش خاصی داشت و دوستش داشتم باعث شد کلا یه عالمه بغض و حرف تمام وجودم و بگیره!

یه 2 ساعتی سعی کردم باهاش مبارزه کنم ولی نشد...
از اون مواقعی که حس کردم چیزی جز نوشتن نمیتونه منو به حالت عادی برگردونه...!

حس بدیه وقتی خودت و برای چند ساعت میکشی از زندگی کنار... خودت و از خودت جدا میکنی و از بالا به خودت نگاه می کنی...!  حس بدیه وقتی از چیزهایی که میبنی خنده ات بگیره...خنده ای که خودت خوب میدونی یه بغض پشتش نشسته!

" یکی و میبینی که داره وسط زندگی دست و پا میزنه! همیشه اونقدر به خودش اطمنیان داشته که به دست و پا زدن بقیه تو زندگیشون میخندیده ولی الان میبینه خودشم شده مثل بقیه! خیلی سخته وقتی تمام عمرش هدف وامیدش این باشه که سعی کنه جوره دیگه ای زندگی کنه... زندگیی متفاوت با بقیه... ولی در نهایت!... یکی که برخلاف همیشه دیگه به خودش اطمینان نداره... نه به خودش نه به افکارش نه به احساساتش!"

"یکی و میبینی داره به خودش دروغ میگه... یکی که حس میکنه همه چیز رو تونسته فراموش کنه... تونسته به خودش بقبولونه همه چیزهایی که دید و شنید دروغ بوده... یکی که به خودش و بقیه میگه که دیگه هییییچ حسی نسبت به گذشته نداره... ولی با خوندن یه کتاب ساده و یادآوری یه سری چیزها ناخواسته اشک تو چشماش جمع میشه و اونجاست که میبینه داره دروغ میگه... تنها چیزی که راسته اینه که تمام تلاشش و میکنه چیزی و به یاد نیاره... تلاشش رو میکنه چیزی و دوباره جلو چشمش نیاره... حرفی رو دروباه مرور نکنه... بلاگی رو دوباره نخونه... و چیزی که ازش مطمئنه اینه که این قصه هنوز یه پاراگراف نا تموم داره ... پاراگرفی که نمیدونه دوست داره چطور نوشته بشه... فقط میدونه دوست داره این پاراگراف آخر و خودش بنویسه... نده دست یک نوسنده ی ناشی که آخر اون داستان قشنگ رو اونقدر بد نوشت که حتی خودش حاضر نیست دوباره بخونتش... حس بدیه وقتی مطمئنی برای خلاصی از این گذشته باید بین بخشیدن و نبخشیدن نویسنده انتخاب کنی, سخته این و بدونی و نتونی خودت و قانع کنی که ببخشیش یا نه!... قضیه سختتر میشه وقتی تویی که همیشه راحت همه رو بخشیدی نتونی این تصمیم رو بگیری"

"یکی و میبینی که دوست داره از یه سری کارها فرار کنه... میبینی کسی که همیشه اماده برای انجام هرکاری بوده و هیچ چیزی اون و از پا درنمیاورد... الان مستاصل شده... الان به خاطر یه کار ساده اونققققققققدر احساس فشار میکنه که گاهی میخواد بزنه زیر همه چی!... میخواد فریاد بزنه!"




"یکی و میبینی که تورو از هرکسی به خودش نزدیکتر میبینه... یکی که وقتی با تو ِ به هیچ کدوم از این چیزا فکر نمیکنه... وقتی با تو ِ لازم نیست که تلاش کنه تا به گذشته فکر نکنه... یکی که در حال حاضر تنها دلخوشی که داره تویی... یکی که تو تنها طنابی هستی که فعلا نگهش داشته...یکی که حس میکنه از تو چشمهات خیلی چیزا میخونه، ولی اصلا نمیدونه چقدر خواننده موفقیه!... یکی که سادگی جریانی که توش افتاده رو دوست داره ولی به سادگی عادت نداره... یکی که وقتی به اینحا میرسه خیلی حرف داره برای زدن ولی نمیدونه چه جوری بگه، چطور بنویسه!!!!!! یکی که وقتی به اینجا میرسه مثل همه چیزهای دیگه، تو بازهم میفهمیش"





از تنها بودن میترسم...
از عادت کردن میترسم...
از مستاصل بودن بدم میاد...


+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 10:19 PM  توسط CyanC  |