تبليغاتX
ماه سیزدهم - خستگی
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!
خیلی بد ِ وقتی آدم یهو نفرتش نسبت به یه سری چیزا گُل می کنه.
یهو حس های مزخرفی که کلی زحمت کشیده بود از خودش دور کنه، همه مثل ارواح ِتوی کارتون ها بیان بالا سرش دائما بگردن!


نمی دونم این اوضاع تا کی قراره ادامه پیدا کنه...
بسه دیگه...
بعضی ها بهم می گن صبور!! ولی خودم این طور فکر نمی کنم! دیگه خسته شدم یعنی صبرم تموم شده از این اوضاع!


هرروز یه حس احمقانه ای بهم میگه کلی حرف نگفته تو دلم دارم که می خوام بریزم بیرون...
کلی دل گرفتگی که وقتی از روند ماشین وار زندگی روزانه میام بیرون و یه کم به خودم میام، یادشون می افتم و مثل یه وزنه رو دلم سنگینی می کنن!
ولی وقتی هرروز مثل روز قبل این صفحه رو باز می کنم تا بنویسم لال می شم.
هیچی...
هیچ چیزی برای گفتن وجود نداره... نه برای نوشتن اینجا نه برای گفتنش به دیگری.


یادش بخییییییییر...
خوندن مطالب آرشیو این بلاگ هم برای خودش دنیاییه...
نمی دونم بگم برای گذشته دلم تنگ شده یا نه؟!


راسته که می گن آدما وقتی فشار روشون بیشتره و آرامششون کمتر، راحتتر حرف دل می زنن.
راحت تر آپ می کنند.
راحت تر شعر میکن.


*p.s :

- حالا که چی! خوب اینا رو هم نمی نوشتی دیگه!!!
- نمی بخشم.

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 10:54 PM  توسط CyanC  |