تبليغاتX
ماه سیزدهم - تنهایی لذت بخش
ماه سیزدهم
یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!
تا حالا شده....؟

تا حالا شده که  یه موقع احساس کنین می خواین هیچ جا نباشین...یه جایی که نه این جا باشه نه اونجا!! برای من که خیییییییییییلی پیش میاد... یه نمونه اش همین دیشب بود...نمی دونم چه میشه که همچین احساسی بهم دست میده...از ناراحتی؟از خوشحالی؟آره  گفتم از خوشحالی ، بارها شده که تو اوج همین خوشحالی ها خواستم که هیچ جا نباشم...شاید چون فکر میکنم اکثر این خوشحالی ها...خنده ها...شوخی ها...واقعی نیستن...سه سوتٍ میان ، دو سوتٍ میرن...! بعدفکر میکنم که دختر این که حرف مفت که هیچ جانباشی...خودتم خوب میدونی که ممکن نیست ، مگه این که مرده باشی...تازه اون جوری هم که بعضی ها میگن ممکن بعد مرگ هم یه جایی باشی! بعدم تازه کی خواست بمیره!

بعد میام شروع میکنم که از این خیال باطل بیام بیرون برم تو خیالٍ غیر باطل ! میگم اَااااااااااااااااا.....چی می شد الان تو یه جنگل دور افتاده بودم....کنار یه رودخونه...یه کلبه کوچیک داشتم برا خودم....دور و برم پرٍ حیوون ...تا یه مسافت خیلی زیادی هم هیچ آدمی اطرافم نبود. بعد میتونستم اونجا یه یکی دو ماهی واسه خودم تنها زندگی کنم...تنهای تنها ...عصرا واسه خودم بیام بیرون کنار کلبم...یه آتیش روشن کنم...بشینم کنارش...صدای جلیز ولیز آتیش و تق تق چوبای توش تو گوشم....فکر کنم....همین جوری فکی کنم تا مغزم دیگه سولفاته بشه!(البته این با فرض اینه که الان سولفاته نباشه)...هر وقت دلم خوست راحت داد بزنم...هر وقت دلم خواست راحت با صدای بلند قهقهه بزنم.... هر وقت دلم خوست با صدای بلند به عالم و آدم فحش بدم...هر وقت دلم خواست گریه کنم....هر وقت دلم خواست بپرم تو آب رود خونه...هر وقت دلم خواست با حیوون های اطرافم گپ بزنم...هر وقت دلم خواست بخورم...هر وقت دلم خواست بخوابم...و....

بعد خودم یهو از همین افکار میام بیرون.....میگم بابا روژین بی خیال...اینا که نشدنیٍ...پس همین جای که هستی از همه جا بهتره...اگه الان دوست نداری اینجا باشی چشت درآد یه کاری کن که فردا ، اونجایی باشی که دلت میخواد.

 

امیدوارم همتون فردا اون جایی باشین که دلتون میخواد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1384ساعت 2:2 PM  توسط CyanC  |