|
|
|
|
|
وااااااای....امروز پدرم در اومد خواستم یه وبلاگ بنویسم...فکر می کردم دیگه فقط حرف زدن برام سخته ولی نه ، مثل اینکه دیگه نوشتن هم سخت شده....خدایی الآن یه نیم ساعت نشستم بنویسم...چون باید می نوشتم...هی یه جمله می نوشتم ، پاک می کردم.... نمی دونم چرا این جوری شدم...؟! برای شما هم تا حالا پیش اومده؟ ....به یه جایی رسیده باشین که دیگه ظرفیتتون تکمیل شده باشه....یه جایی که دیگه حتی توان خالی کردن نداشته باشی...تا حدی که وقتی بهت میگه حرف بزن...خالی کن دلت رو ، با اِند ناباوری بهش بگی حرفی ندارم...بعد خودت جا بخوری...!!! حرفی ندارم؟!؟ خیلی سخت آدم احساس کنه به بن بست رسیده...می فهمم....ولی سخت تر اینه که با تمام وجودت بخوای تمام دیوار های جلوت رو خراب کنی و مسیر سبز زندگیت رو ادامه بدی ، ولی...وقتی پتک به دست میری به سمت دیوار که خرابش کنی، می بینی بزرگ تر از اون چیزی که فکر می کردی...سست میشی...تو اون لحظه است که دلت می خواد همون پتک رو بکوبونی تو سر خودت....! میدونی، اشکال دیوار های زندگی هم اینه که نمیشه از روشون پرید....یا باید خرابش کنی یا بذاری خرابت کنه....! این جور مواقع یکهو( البته یکهوی یکهو که نه این بار دیگه یا من خراب میشم و میشکنم یا اون... باید دید کدوم زورمون بیشتر ِ....؟! |
||