|
|
|
|
|
کاش می شد یافت...کاش می توانستم در هیاهوی زندگی گمشده ی خود را پیدا کنم....کاش نیرویی ماورائی ذره ذره وجودم را فرا می گرفت.....نیرویی که توان گشتنم را دو چندان می کرد ....نیرویی که مسیر پر پیچ و خم و پر حاثه جست و جو را بر من روشن می کرد.....آنچنان نورانی که رسیدن به مقصد ِ یافتن بر من هموار تر می شد.... گفتند و می گویند که گمشده را در کشاکش زندگی می یابم....در همان فراز ها و نشیب هایش....چه کنم که خسته ام.....خسته ام از این همه شلوغی.... از آن همه همهمه.....گریزانم از یکایک این خوابهای بی طلوع....بیزارم از تمام عقربه هایی که بیهوده در پی آینده اند....می گردند و می گردند...کاش می توانستم زندگی را با همه فراز ها و فرودهایش رها کنم......با تمام زندگی کردن هایش.....و به کنج تنهایی هایم پناه ببرم....تنهایی هایی که بیدار ترین لحظه ها و پر معنا ترین ساعاتم را در آنها می یابم......حیف که توان و اجازه رها کردن ندارم....پس چشمانم را می بندم ، خود را سوار بر پرنده خیال می بینم و به خلوتگاه های امن تخیلم پرواز می کنم.................. " دریا آبیست...آب سرد است....خورشید را می بینم که همچون من از این همه گرمی خسته شده....خود را در آب غوطه ور می کند....ذره ذره وجود را به دست آب می سپارد ، تا شاید آرامشی برای طلوعی دیگر پیدا کند.....شن ها نرمند و سرد...آنچنان آرامش بخش که لحظه های تنهایی در کنار ساحل را از یاد برده ام....همچنان به غروب می نگرم.....نسیم خنکی پرواز را برایم دلپذیر تر ساخته است.... صدای مرغانی را می شنوم که با فراغ بال بر فراز این ابی بزرگ از سویی به سوی دیگر می روند....همچنان موج های پر خروش از دور دست ها می آیند و در آخر خود را تسلیم آرامش این ساحل می کنند.....!! دریا آبیست.... " " صدای رود را می شنوم.... صدای آب را که از میان این درخت های سر به فلک کشیده ، به دنبال گمشده خود می گردد و پیش می رود ، می شنوم....سکوتی لذت بخش در پس این جریان پر خروش احساس می کنم.... چه ارامشی ، چه سکوتی .... باد از لابلای شاخه ها به جای جای ِ این جنگل پهناور گریز می زند....سرود رهایی می خواند... این جا چیز هایی هستند که از گرمی شعله های آتش دل خسته نمی شوند...همچنان که ذره ذره ِ وجود خود را برای زنده ماندن آتش نابود می کنند ، یک صدا فریاد شوق سر داده اند.... شما هم می شنوید؟ صدای تق تق چوب ها را می گویم....!؟!....هر چه بیشتر می نشینم و فکر می کنم حضور علف های بی غرور را بیشتر استشمام می کنم....چه تواضعی.... این جا حتی سنگینی و رطوبت هوا هم حس خوب زنده بودن را به من یاد آور می شود!!.....جنگل آرام است.... " .... کم کم پرنده خیال هم یادآوری می کند ،که نه در تخیل و نه در این تنهایی ها ، بلکه در خروش و گرمی همین زندگی پر هیاهو باید در پی خود بگردم....می گوید مسیر هر چه قدر تاریک ، هر چه قدر سخت با نور امید به یافتن آنچنان روشن می شود که هر لحظه خود را به خود نزدیک تر می بینی... می گوید همین امید وتلاش برای یافتن نیروی ماورائی توست.... پس بکوش...امیدوار باش...پیش برو....انتهای راه دور نیست.....!!!! |
||