|
|
|
|
|
سلام ، من باز اومدم راستش دلیل اینکه یه چند وقتی بود تقریبآ دیر به دیر آپ می کردم و خیلی نمی رسیدم برای ماه سیزدهم وقت بذارم این بود که، خیلی در گیر بودم...هم کلی وقتم برای پروژه مون گرفته می شد هم اینکه دلم خیلی گرفته بود.....انقدر که حتی نمی تونستم حرف هام رو با ماه سیزدهم بزنم ، شاید یک کم خالی بشم...ولی حالا دیگه پروژه تموم شده و می خوام بیشتر وقتی رو که می گرفت ، صرف ماه خودم بکنم !!! پس بزن بریم...مثل همیشه
* خواستم بنویسم....بنویسم دوباره.... از آدم ها ، کارهاشون ، حرف هاشون ، افکارشون ، تصوراتشون و و و ......که دوباره رسیدم به شرافت از دست رفته ای که قبلآ خیلی حرفش رو زده بودم....انقدر که دیگه احساس خستگی می کنم...خستگی...نا امیدی...بعضی وقت ها فکر میکنم ، روژین آخه نمیشه که....حتمآ تو یک ایرادی داری .... نمی شه این همه آدمی که اطرافتن شصت هفتاد در صدشون آدم نباشند....اصلآ هیچ چیزی از انسانیت یادشون نمونده باشه....قطعآ نمیشه.....اشکال از تو ِ....یک جای افکار و کارهای تو عیب داره......!؟!؟! * میام که بنویسم.....از خودم...از درونم ، از افکارم ، از نا امیدی هام ، از امید هام... ولی باز هم نمی تونم .....!!!! احساس می کنم یک چیزی داره مجبورم می کنم چیزی باشم که نیستم... کسی باشم که نباید باشم.... و این خیلی سخت....احساس وحشتناکی ِ ،که حس کنی یک نیرویی داره تو رو از خودت دور می کنه .... باید مقاومت کنم!!ولی هر چی بیشتر مقابله می کنم وجود نیرو و قدرت اون رو بیشتر از قبل حس می کنم.... * بر می گردم که دوباره بنویسم....ولی این بار از نیرو.... از اون حسی که تمام وجودم رو داره می خوره... این جاست که دوباره می رسم سر خونه ی اول ... هه هه هه... آره... همینه...این نیرو همون فراموشی... همون انسانیتی که هر روز و هرروز تو آدم ها دنبالش می گردم.....ولی سخت پیدا می شه....سخت....اصلآ کم کم داره از یاد میره....بی معنی میشه....!!! چه چرخه ِ پوچی!!...با وجود اینکه هرروز و هر شب این چرخه پوچ و دردناک رو تو ذهنم مرور می کنم... با وجود اینکه هرروز و هرشب از یاد آوری همه اون ها و تمام مصداق هایی از اون ها که در طول زندگی دیدم و می بینم ، دلم به درد میاد و زجر می کشم.... اما هیچ وقت یادم نمی ره که ، آره من همونم ، همون کسی که از وقتی که یادش میاد به انسان ها و نیروی اون ها اعتماد داشته.....همون کسی که هیچ وقت نذاشت مشکلات اون رو نا امید کنند.... پس این بار هم با وجود اینکه دیوار خیلی خیلی بزرگ تر از حد تصور اون ِ سعی می کنه ناامید نشه.... راه خود بودن و انسان شدن رو ادامه می ده... سعی می کنه خطا های خودش رو درست کنه.... حتی اگر تا آخر عمرش به اون هدفی که تو ذهنش بود نرسه..... تصور هدف خودش امید رو چند برابر می کنه.....نه؟.... تصور کن ، حتی اگه ، تصور کردنش سختِ!!!
|
||