<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ماه سیزدهم</title>
<link>http://193.blogfa.com/</link>
<description>یا چنان بنما که هستی....یا چنان باش که می نمایی!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 21:26:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>http://323hr193.blogfa.com</title>
<link>http://193.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description>
خیلی وقت ها پایان دادن به یک سری چیزها خیلی سخته! خیلی...&lt;br /&gt;اونقدر سخت که ماه ها و حتی سال ها مجبور باشی با خودت کلنجار بری...&lt;p&gt;سخته تصمیم برای پاک کردن یک سری خاطرات که یه زمانی خوب بودند...&lt;br /&gt;ولی الآن جز سردی، سکوت، ناراحتی و خشم و نفرت برات چیزی ندارند!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بیشتر از پاک کردن اون ها باور همین سخته!&lt;br /&gt;همین که به خودت بقبولونی خیلی چیزها خیلی راحت رنگ عوض می کنند. مثل خاطرات خوب!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بالاخره تموم شد.&lt;br /&gt;پاکشون کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و الآن فقط مونده یه لکه ی تاریک و سرد گوشه دلم.&lt;br /&gt;تا همیشه.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 21:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=193&amp;postid=189</comments>
<dc:creator>193</dc:creator>
<guid>http://193.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نفرت</title>
<link>http://193.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description>
خیلی ها می گن بزرگترین حس وجودی من نفرته!!&lt;br /&gt;نمی دونم! شاید راست بگن... &lt;p&gt;آره
نسبت به خییییییییلی چیزها تو این دنیا نفرت دارم, شاید تعداد اون ها حتی
از تعداد چیزهایی که بهشون عشق می ورزم بیشتر هم باشه!!! &lt;br /&gt;آره خیلی بده, ولی این جوریم!! یعنی این جوری &quot;شدم&quot;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;متنفرم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*
متنفرم... از هرچی دین و مذهب تو دنیا متنفرم... خصوصا اسلام!! نمی دونم
آدم ها کی قرار متوجه بشن که این ذهن اونهاست که مذاهب و ادیان و خدا رو
به وجود آورده نه بالعکس!!! کی قراره فکر کنند به اینکه این ادیان نیستند
که اون ها رو هدایت می کنند بلکه ذهن اون هاست که به دین ها شکل می ده و
تو طول تاریخ هزاران مدل دین و مذهب به شکل ها و رنگ های مختلف به وجود
آورده!! کی می خوان بفهمند من نمی دونم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* متنفرم... از
اسلام به عنوان کثیف ترین و وقیح ترین دین دنیا متنفرم (ببخشید اگه قراره
چیزهایی بخونید که حس می کنین بهتون توهین شده, این به من مربوط نیست من
دارم در بلاگم درمورد چیزهایی که ازشون نفرت دارم می نویسم و اینی که می
گم یکی از مهمترین هاشه)... یعنی به جرات می تونم بگم کثیف ترین،
خونخوارترین، زن باره ترین، هوس بازترین و وطن فروش ترین آدم های دنیا
توسط همین دین تربیت شدند و از مروجین همین دین بودند و هستند!!! در مورد
نفرتم از این مزخرف ترین ابداع بشر حرف زیاد دارم بزنم ولی فعلا جاش نیست
فرصت لازمه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* متنفرم... از &quot;اکثر&quot; مردهای روی زمین، نه
ایرن، متنفرم... البته بیچاره ها خیلی تقصیر ندارند زیر دست اسلام تربیت
شدند که انقدر کثیف بار اومدند!! اصلا پرویی و خودخواهی رفته تو خونشون...
جزئی از وجودشون شده که فکر کنند زن ها به خاطر اون ها خلق شدند... زن ها
خلق شدند که به اون ها خدمت کنند و غرایز جنسی سیری ناپذیر اون ها رو رفع
کنند... زن ها خلق شدند فقط برای اینکه کارهای حقیرانه زندگی اون ها رو
انجام بدند! ( در مورد این مورد هم بخوام حرف بزنم یک سال حرف دارم)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* متنفرم... از خیلی از زن ها متنفرم... زن هایی که با حقارت
و کوته بینی خودشون به این مردها اجازه میدند سالیان سال این جوری فکر
کنند... زن هایی که خودشونُ مثل یک سگ می بینند و شوهر رو صاحبشون...
زنهایی که براشون بدیهیه که برای همون مواردی که گفتم خلق شدند...زن هایی که هیچ وقت سعی نکردند بیشتر از اون چیزی که خونه ننه باباشون بهشون یاد دادند یاد بگیرند. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;* متنفرم... از تمام قوانین آشغال ضد زن در ایران متنفرم... قوانینی که یه مشت مرد آشغال ریختند و یه مشت مرد آشغال تر از اون ها اجراش می کنند. قوانینی که کوچکترین حرمت و شخصیتی برای زن قائل نیست! البته تعجب نداره این اسلامه که دست اون آشغال ها رو باز گذاشته برای گذاشتن چنین قوانین تبعیض آمیزی!! بگذریم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* متنفرم... از تمام حکومت های دنیا متنفرم... متنفرم چون
هییییییییییییچ کدومشون برای خدمت به مردمشون نیست که سر کار هستند. تماما
شارلاتان هایی هستن که برای رسیدن به قدرت و ثروت با هر دوز و کلکی که هست
راس کار اومدند و با تحمیق مردم کشورشون روز به روز به قدرت و ثروتشون
اضافه می کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* متنفرم... از تمام مرزهای بی معنی جغرافیایی متنفرم... مرزهایی که  با زیاد شدن تعدادشون کشورهای بیشتری تولید می شه و آدم های روز زمین از هم دورتر می شند! از هم بیشتر فاصله می گیرند... با هم غریبه تر می شند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* متنفرم... از تمام آدم های کثیفی که حیوون های روی زمین رو به هر طریقی چه عمدا و چه سهوا اذیت می کنند متنفرم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* متنفرم... از آشغال های حاکم بر ایرانم متنفرم... باز هم به
جرات می تونم بگم تو طول تاریخ بشریت کثیف تر و خائن تر و وطن فروش تر از
آدم هایی که تو این 30 سال بر ایران حکومت کردند وجود نداشته... و باز هم
اگه یه کم دقت کنیم می بینیم که این هم از صدقه سر اسلامه!!!!! البته آره
شما که راست میگین اسلام اصلش که اینجوری نیست که، اینا بد اجراش کردند و
ازش سو استفاده کردند!!!بگذریم... &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* متنفرم... از هرچی آدم دورو و دروغ گو ِ متنفرم... چیزی که به وفووووووووووووور این روزها اطرافمون پیدا میشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* متنفرم... از آرتریت رماتوئید متنفرم!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*متنفرم... از اینکه زندگی فقط بشه شامل کارهایی تکراری که آدم بالاجبار و بدون کوچکترین علاقه ای مجبور باشه انجامشون بده متنفرم!!! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;* متنفرم... از بچه ی زر زروی لجباز به خصوص اگه دختر بچه ی 4 5 ساله باشه متنفرم!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* متنفرم... از اینکه کسی بهم بگه عاشقتم متنفرم... ترجیح می دم این جمله ی مسخره رو به زبون نیاره و اگر همچین حسی داره فقط داشته باشه، توی دل خودش... تا اینکه 3 سال شبانه روز بهم بگه عاشقتم بعدم خیلی ساده تر از شاشیدن، جلوی روی خودم به کسی دیگه بگه عاشقتم!!!!! خنده داره برام... یاد آوری خیلی چیزها چنان نفرتی توی وجودم به وجود میاره که حتی قابل بیان نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* متنفرم... الان دیگه به جرات می تونم بگم ازت متنفرم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* متنفرم... از معلم کلاس دوم دبستانم متنفرم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* متنفرم... از بعضی دلسوزی های خودم در مورد آدم هایی که به هیچ عنوان لیاقتش رو نداشته و ندارند متنفرم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* متنفم... از انتظار کشیدن متنفرم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* متنفرم... از یک سری از خصوصیات خودم متنفرم... از اینکه زود عصبانی میشم، از اینکه توقعم از کلمه ی دوستی خیلی زیاد تر از بقیه است، از اینکه گاهی با نزدیک ترین کسام هم نمی تونم حرف بزنم، از اینکه گاهی اوقات رفتارم جوریه که بقیه بهم می گن مغرور ولی خودم نمی دونم کدوم رفتار و برخوردمه، از اینکه گاهی با مامانم جوری برخورد می کنم که ناراحت میشه متنفرم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در آخر&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* متنفرم... از اینکه اییییییین همه نفرت توی وجودم داشته باشم متنفرم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;معلوم نیست...&lt;br /&gt;شاید روزی نوشتم...&lt;br /&gt;از چیزهایی که در کنار این همه نفرت توی دلم هستند و بهشون عشق می ورزم نوشتم.&lt;br /&gt;شاید...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 19:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=193&amp;postid=188</comments>
<dc:creator>193</dc:creator>
<guid>http://193.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی رفت...</title>
<link>http://193.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>
...
&lt;p&gt;تو دفترچۀ زندگییت آدم های زیادی هستند. آدم هایی که یه روز از یه گوشۀ این دنیای عجیب به طریقی وارد زندگیت میشن و آدم هایی که یه روزی، یه جوری بالاخره از زندگیت خارج میشن.&lt;br /&gt;
یه سری ساده میان و ساده تر از اون میرن...&lt;br /&gt;
یه سری عجیب میان و عجیب تر از اون میرن...&lt;br /&gt;
یه سری پر سر و صدا میان که بمونن... ولی در سکوت، اون زمانی که فکرش رو نمی کنی میرن...&lt;br /&gt;
یه سری میان و هیچ وقت نمیرن، میشن جزئی از زندگیت...&lt;br /&gt;
یه سری میان و به خیال خودشون میرن... ولی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این وسط یه سری آدم های دیگه هستند، آدم هایی که برای تو همیشه بودند و هستند.&lt;br /&gt;
 اونقدر این بودن برات همیشگی بوده که دیگه به رفتنشون هم فکر نمی کنی.&lt;br /&gt;
اونقدر به بودنشون &quot;عادت&quot; کردی که نبودنشون برات غیر قابل تصوره.&lt;br /&gt;
کاش به بودن اون ها هم همونقدری که باید توجه می کردی... همون قدر که باید
فکر می کردی... همون قدری که باید قدر بودنشون رو می دونستی...  همونقدری
که باید...&lt;br /&gt;
کاش این کار ها رو می کردی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی رفت یهو اون موقع متوجه نشی که بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی رفت تازه حسرت نخوری که چرا بودنش برات عادت شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی رفت تازه متوجه نشی که بودنش چقدر حیاتی بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی رفت صدها ای کاش به ذهنت نیاد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی رفت تازه از دیدن جای خالیش بفهمی که چه بخش بزرگی از زندگیت بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی رفت تازه بفهمی که چقدر دوستت داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی رفت تازه بفهمی که چقدر دوستش داشتی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی رفت تازه اون موقع بفهمی که با نبودش چقدر پشتت خالیه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی رفت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید بودن تو هم برای خیلی ها همینجوری عادت شده باشه. شاید تو هم وقتی رفتی.......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* این هفته یک ساله که تو رفتی و هنوز هیچ کسی باور نکرده نبودنت رو.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 16:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=193&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>193</dc:creator>
<guid>http://193.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پناه</title>
<link>http://193.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>
مشتي كه محكم گره كردي رو يه كم باز مي كني...&lt;br /&gt;دونه دونه دونه از منفذ كوچيكي كه تو زندون مشتت پيدا كردند بيرون مي ريزند!&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نسيم خنكي مياد و تو ساعت هاست خيره شدي.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* خنكاي شن هايي كه روش نشستي حس هاي آشنايي برات داره.&lt;br /&gt; حس اندوه...&lt;br /&gt;حس اميد...&lt;br /&gt;حس ثبات و آرامش... &lt;br /&gt;حس سكوت. سكوتي كه هميشه تورو به خودت نزديكتر مي كنه و آرومت ميكنه...&lt;br /&gt;حس يك دل شكسته كه با سكوتش سعي مي كنه يك اندوه هميشگي رو فراموش كنه و با اميد ِ رسيدن به آرامش، ادامه بده...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*در مقابل... يك عظمت بيكران كه سرشار از جوشش و حركته... حتي تو آروم ترين لحظه هاش هم از حركت باز نمي ايسته! شايد اين امواج هم از راه هاي دور و بعدِ طي سفرهاي طولاني ميان و ميان تا در آغوش اين شن ها پناه بگيرند... &lt;br /&gt;كسي نمي دونه در درون اين آبي بيكران چي ميگذره...&lt;br /&gt;كسي نمي دونه اين امواج تو اين سفرهاي طولانيي كه طي كردند چه چيزهايي ديدند...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* چشم هات رو مي بندي و در حالي كه تو تاريكي آرامش بخش شب روي شن ها دراز كشيدي بوي دريا رو استشمام ميكني... سبك ميشي... انگار تو يك لحظه تمام سياهي ها و زشتي هايي كه تو ذهن و دلت سنگيني ميكرده از بين ميره و فقط كسايي كه دوستشون داري به ذهنت ميان. خاطرات خوب دونه دونه از منفذي كه پيدا كردند بيرون ميان و تو ذهنت رژه ميرن.&lt;br /&gt;هميشه همينجاست كه گريه ام ميگيره!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوب مي دونم كه چرا انقــــــــــــــــــــــــــــدر عاشق دريام.&lt;br /&gt;دلم براش تنگ شده.............&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 13:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=193&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>193</dc:creator>
<guid>http://193.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آینه های بی نهایت</title>
<link>http://193.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>
صدتا...&lt;br /&gt;شایدم سیزده...
&lt;br /&gt;شایدم هفت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه&lt;br /&gt;کمتر از این حرفهاست.&lt;br /&gt;دو تا کافیه!&lt;br /&gt;دو تا آینه که روبروی هم قرار گرفتند. بدون هییییچ زاویه ای!&lt;br /&gt;می دونی چی میشه! از بازی های زمان دبستان می دونی چی میشه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر وسطش بایستی 100ها تو از روبرو و پشت سرت تکرار می شند.&lt;br /&gt;همگی مثل هم... همگی خود تو... شایدم شبیه تو!&lt;br /&gt;وقتی بر می گردی و پشت سرت و نگاه می کنی میبینی صدها مثل تو هستند که دارند پشت سرشون نگاه می کنند. به روزهای رفته. به روزها و آینه های تکرار تو که هرچی از تو دورتر می شند کوچک و کوچکتر می شند.&lt;p&gt;ولی وقتی بر می گردی و به جلوت نگاه می کنی همه دارند به تو نگاه می کنند. &lt;br /&gt;به تویی که از همه توهای داخل آینه ها بزرگتری...&lt;br /&gt;از همه زنده تری...&lt;br /&gt;از همه به خودت نزدیکتری...&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;آره این آینه های جلویی هستند که از تو تقلید می کنند، نه تو از تکرارهای قبلی...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;.............&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;ولی قسمت اسف بار قضیه اینه که همه چی تکراره!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://i27.tinypic.com/10rslqb.gif&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خیلی سخت و تلخ وقتی یکی برات مهمه... وقتی نگرانشی... وقتی دوست داری کمکش باشی... همدمش باشی... ولی نمی تونی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; چرا! چون اونم مثل توئه! &lt;br /&gt;چون اگه از تکرار خسته شده تو هم خسته شدی.&lt;br /&gt;چون اگه ناخودآگاه برمیگرده و پشت سرش و نگاه می کنه و نتونسته گذشته رو فراموش کنه تو هم نتونستی.&lt;br /&gt;چون اگه دلش برای یه سری چیزا، مثل خودش، خیلی تنگ شده تو هم همینطوری.&lt;br /&gt;چون اگه حتی یادش می ره که آینه های روبرویی دائما دارند نگاهش می کنند تو هم یادت میره.&lt;br /&gt;چون...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سخته با تمام وجودت بخوای کمک کنی و نتونی...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سخت تر از اون اینه که دلت بخواد مثل گذشته ها ساده و روون اون چیزایی که تو دلت میگذره رو بنویسی و نتوی!!!&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&quot;بگذار امروزت آنچنان زیبا باشد که آینه های آینده از امروز تو تکرار کنند، نه تو از تلخی آینه های گذشته&quot;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 22:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=193&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>193</dc:creator>
<guid>http://193.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خستگی</title>
<link>http://193.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>خیلی بد ِ وقتی آدم یهو نفرتش نسبت به یه سری چیزا گُل می کنه.&lt;br /&gt;یهو حس های مزخرفی که کلی زحمت کشیده بود از خودش دور کنه، همه مثل ارواح ِتوی کارتون ها بیان بالا سرش دائما بگردن!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دونم این اوضاع تا کی قراره ادامه پیدا کنه...&lt;br /&gt;بسه دیگه...&lt;br /&gt;بعضی ها بهم می گن صبور!! ولی خودم این طور فکر نمی کنم! دیگه خسته شدم یعنی صبرم تموم شده از این اوضاع!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هرروز یه حس احمقانه ای بهم میگه کلی حرف نگفته تو دلم دارم که می خوام بریزم بیرون...&lt;br /&gt;کلی دل گرفتگی که وقتی از روند ماشین وار زندگی روزانه میام بیرون و یه کم به خودم میام، یادشون می افتم و مثل یه وزنه رو دلم سنگینی می کنن!&lt;br /&gt;ولی وقتی هرروز مثل روز قبل این صفحه رو باز می کنم تا بنویسم لال می شم. &lt;br /&gt;هیچی...&lt;br /&gt;هیچ چیزی برای گفتن وجود نداره... نه برای نوشتن اینجا نه برای گفتنش به دیگری.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادش بخییییییییر...&lt;br /&gt;خوندن مطالب آرشیو این بلاگ هم برای خودش دنیاییه...&lt;br /&gt;نمی دونم بگم برای گذشته دلم تنگ شده یا نه؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راسته که می گن آدما وقتی فشار روشون بیشتره و آرامششون کمتر، راحتتر حرف دل می زنن.&lt;br /&gt;راحت تر آپ می کنند.&lt;br /&gt;راحت تر شعر میکن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*p.s :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- حالا که چی! خوب اینا رو هم نمی نوشتی دیگه!!!&lt;br /&gt;- نمی بخشم.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 19:23:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=193&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>193</dc:creator>
<guid>http://193.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرامش</title>
<link>http://193.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>
آرومم...&lt;p&gt;آرامشی که خیــــــــــــــــــــلی وقت بود ازش دور بودم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با اطمینان می تونم بگم آرامش رو با هیچ چیزی تو دنیا نمیشه عوض کرد.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; height=&quot;431&quot; border=&quot;0&quot; width=&quot;325&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://yogavita.files.wordpress.com/2008/03/calm_sea2.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;ازت ممنونم......&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 20:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=193&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>193</dc:creator>
<guid>http://193.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می سپارد جان</title>
<link>http://193.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>آی آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید!&lt;br /&gt;
یک نفر در آب دارد می سپارد جان&lt;br /&gt;
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند&lt;br /&gt;
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید&lt;br /&gt;
آن زمان که مست هستید&lt;br /&gt;
از خیال دست یا بیدن به دشمن&lt;br /&gt;
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید&lt;br /&gt;
که گرفتستید دست ناتوانی را&lt;br /&gt;
تا توانایی بهتر را پدید آرید&lt;br /&gt;
آن زمان که تنگ می بندید&lt;br /&gt;
بر کمرهاتان کمربند&lt;br /&gt;
در چه هنگامی بگویم من؟&lt;br /&gt;
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید&lt;br /&gt;
نان به سفره، جامه تان برتن&lt;br /&gt;
یک نفر در آب می خواند شما را&lt;br /&gt;
موج سنگین را به دست خسته می کوبد&lt;br /&gt;
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده&lt;br /&gt;
سایه هاتان را ز راه دور دیده&lt;br /&gt;
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون&lt;br /&gt;
می کند زین آبها بیرون&lt;br /&gt;
گاه سر، گه پا&lt;br /&gt;
آی آدمها!&lt;br /&gt;
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید&lt;br /&gt;
میزند فریاد و امید کمک دارد&lt;br /&gt;
آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موج می کوبد به روی ساحل خاموش&lt;br /&gt;
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش&lt;br /&gt;
می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:&lt;br /&gt;
&quot;آی آدمها!&quot;&lt;br /&gt;
و صدای باد هر دم دلگزاتر&lt;br /&gt;
در صدای باد بانگ او رهاتر&lt;br /&gt;
از میان آبهای دور و نزدیک&lt;br /&gt;
باز در گوش این نداها:&lt;br /&gt;
&quot;آی آدمها!&quot;...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 نیما یوشیج&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 12:52:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=193&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>193</dc:creator>
<guid>http://193.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من چه کسم؟</title>
<link>http://193.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>
&lt;link rel=&quot;File-List&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Rojin_2\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; /&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;
 &lt;/w:WordDocument&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; LatentStyleCount=&quot;156&quot;&gt;
 &lt;/w:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt;/*&lt;![CDATA[*/
&lt;!--
 /* Font Definitions */
 @font-face
	{font-family:Tahoma;
	panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:swiss;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;}
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:612.0pt 792.0pt;
	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt;
	mso-header-margin:36.0pt;
	mso-footer-margin:36.0pt;
	mso-paper-source:0;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
/*]]&gt;*/&lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt;
&lt;style&gt;
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
	mso-para-margin:0cm;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
&lt;/style&gt;
&lt;![endif]--&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;چه کسم من چه
کسم من که بسی وسوسه مندم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;گه ازآن سوی
کشندم، گه ازاین سوی کشندم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;ز کشاکش چو
کمانم، به کف گوش کشانم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;قدر از بام
درافتد چو در خانه ببندم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;مگر استاره
چرخم که ز برجی سوی برجی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;به نحوسیش
بگریم، به سعودیش بخندم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;به سما و به
بروجش، به هبوط و به عروجش&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;نفسی همتک
بادم، نفسی من هلپندم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;نفسی آتش
سوزان، نفسی سیل گریزان&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;ز چه اصلم ز
چه فصلم به چه بازار خرندم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;نفسی فوق
طباقم، نفسی شام و عراقم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;نفسی غرق
فراقم، نفسی راز تو رندم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;نفسی همره
ماهم، نفسی مست الهم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;نفسی یوسف
چاهم، نفسی جمله گزندم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;نفسی رهزن و
غولم، نفسی تند و ملولم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;نفسی زین دو
برونم که بر آن بام بلندم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بزن ای مطرب
قانون، هوس لیلی و مجنون&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;که من از
سلسله جستم، وتد هوش بکندم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;به خدا که
نگریزی، قدح مهر نریزی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;چه شود ای شه
خوبان که کنی گوش به پندم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;هله ای اول و
آخر بده آن باده فاخر&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;که شد این بزم
منور به تو ای عشق پسندم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بده آن باده
جانی ز خرابات معانی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;که بدان ارزد
چاکر که از آن باده دهندم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بپران ناطق
جان را تو از این منطق رسمی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;که نمی‌یابد
میدان بگو حرف سمندم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;center&quot; style=&quot;text-align: center; direction: ltr; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 7.5pt;&quot;&gt;مولانا&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Jun 2009 20:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=193&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>193</dc:creator>
<guid>http://193.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یکی و میبینی...</title>
<link>http://193.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>کلافه و خسته... خسته از خسته بودن همیشگی... گم شدن اون چیزی که برام
ارزش خاصی داشت و دوستش داشتم باعث شد کلا یه عالمه بغض و حرف تمام وجودم
و بگیره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه 2 ساعتی سعی کردم باهاش مبارزه کنم ولی نشد...&lt;br /&gt;
از اون مواقعی که حس کردم چیزی جز نوشتن نمیتونه منو به حالت عادی برگردونه...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حس بدیه وقتی خودت و برای چند ساعت میکشی از زندگی کنار... خودت و از
خودت جدا میکنی و از بالا به خودت نگاه می کنی...!  حس بدیه وقتی از
چیزهایی که میبنی خنده ات بگیره...خنده ای که خودت خوب میدونی یه بغض پشتش نشسته! &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot; یکی و میبینی که داره وسط زندگی دست و پا میزنه! همیشه اونقدر به
خودش اطمنیان داشته که به دست و پا زدن بقیه تو زندگیشون میخندیده ولی
الان میبینه خودشم شده مثل بقیه! خیلی سخته وقتی تمام عمرش هدف وامیدش این
باشه که سعی کنه جوره دیگه ای زندگی کنه... زندگیی متفاوت با بقیه... ولی
در نهایت!... یکی که برخلاف همیشه دیگه به خودش اطمینان نداره... نه به
خودش نه به افکارش نه به احساساتش!&quot;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;یکی و میبینی داره به خودش دروغ میگه... یکی که حس میکنه همه چیز رو
تونسته فراموش کنه... تونسته به خودش بقبولونه همه چیزهایی که دید و شنید
دروغ بوده... یکی که به خودش و بقیه میگه که دیگه هییییچ حسی نسبت به
گذشته نداره... ولی با خوندن یه کتاب ساده و یادآوری یه سری چیزها
ناخواسته اشک تو چشماش جمع میشه و اونجاست که میبینه داره دروغ میگه...
تنها چیزی که راسته اینه که تمام تلاشش و میکنه چیزی و به یاد نیاره...
تلاشش رو میکنه چیزی و دوباره جلو چشمش نیاره... حرفی رو دروباه مرور
نکنه... بلاگی رو دوباره نخونه... و چیزی که ازش مطمئنه اینه که این قصه
هنوز یه پاراگراف نا تموم داره ... پاراگرفی که نمیدونه دوست داره چطور
نوشته بشه... فقط میدونه دوست داره این پاراگراف آخر و خودش بنویسه... نده
دست یک نوسنده ی ناشی که آخر اون داستان قشنگ رو اونقدر بد نوشت که حتی
خودش حاضر نیست دوباره بخونتش... حس بدیه وقتی مطمئنی برای خلاصی از این
گذشته باید بین بخشیدن و نبخشیدن نویسنده انتخاب کنی, سخته این و بدونی و
نتونی خودت و قانع کنی که ببخشیش یا نه!... قضیه سختتر میشه وقتی تویی که همیشه راحت همه رو بخشیدی نتونی این تصمیم رو بگیری&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;یکی و میبینی که دوست داره از یه سری کارها فرار کنه... میبینی کسی که
همیشه اماده برای انجام هرکاری بوده و هیچ چیزی اون و از پا درنمیاورد...
الان مستاصل شده... الان به خاطر یه کار ساده اونققققققققدر احساس فشار
میکنه که گاهی میخواد بزنه زیر همه چی!... میخواد فریاد بزنه!&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;یکی و میبینی که تورو از هرکسی به خودش نزدیکتر میبینه... یکی که وقتی
با تو ِ به هیچ کدوم از این چیزا فکر نمیکنه... وقتی با تو ِ لازم نیست که
تلاش کنه تا به گذشته فکر نکنه... یکی که در حال حاضر تنها دلخوشی که داره
تویی... یکی که تو تنها طنابی هستی که فعلا نگهش داشته...یکی که حس میکنه از تو چشمهات خیلی چیزا میخونه، ولی اصلا نمیدونه چقدر خواننده موفقیه!... یکی که سادگی جریانی که توش افتاده رو دوست داره ولی به سادگی عادت نداره... 
یکی که وقتی به اینحا میرسه خیلی حرف داره برای زدن ولی نمیدونه چه جوری
بگه، چطور بنویسه!!!!!! یکی که وقتی به اینجا میرسه مثل همه چیزهای دیگه،
تو بازهم میفهمیش&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از تنها بودن میترسم...&lt;br /&gt;
از عادت کردن میترسم...&lt;br /&gt;
از مستاصل بودن بدم میاد...&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 24 May 2009 18:48:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=193&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>193</dc:creator>
<guid>http://193.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
